سـاز و آواز در شاهنامه
خنيا يا موسيقی در دوره ی ساسانيان
بهرام برای سرگرم کردنِ مردم ده هزار لولی را از هند به ايران آورد تا مردم پس از رهايی از کار روزانه، بتوانند به شادی بپردازند. فردوسی در اين زمينه مینويسد
موسيقی در
دوره ساسانيان
يکی از شکوهمندترين دورههای تاريخ موسيقی ايران باستان، موسيقی دوره ساسانی است. به راستی میتوان گفت آنچه که در موسيقی کنونیِ ما ايرانيان برجای مانده است، بازمانده آن زمان می باشد
پايه ريزی هنرها و به ويژه موسيقی ـ يا خنياـ بطوری کهاز کتابهای دوران پس از اسلام بر میآيد، به اندازهای پر بار و بنيادين بودهاست که تا چهارسدسال پس از يورش اعراب و سپری شدن دوره ساسانی نيز، فرهنگ آن برجای مانده بود و آوازهای خنياگران گذشته، سينه به سينه نقل و انگيزه ای برای برجای ماندنِ گنجينههای شعر، ادب و موسيقی برای زمانهای آينده و آيندگان گرديد
به گونه ای که از کتابهای نويسندگان خارجی و به ويژه عرب زبانان بر میآيد. هنرِ خنيا يا موسيقی در نزدِ پادشاهانِ ساسانی از ارزش بسيار زيادی برخوردار بودهاست
مسعودی در کتابِ "مروجالذهب" مینويسد که خنياگران دربار شاهپورِ اول که از بهترين و زبردستترين نوازندگانِ زمان بشمار میرفتند، در جایِ ويژه ای که برایِ آنان برگزيده شدهبود به نوازندگی می پرداختند. نامبرده همچنين میافزايد، هنگامی که اردشيـرِ بابکان نخستين پادشاه ساسانی، درباريان و سرانِ لشگری و کشوری را که هر يک از مقام ويژهای نيز برخوردار بودند به بارگاه میپذيرفت، دستور میداد تا خنياگران نيز که در رده ی برگزيدگان او در دربار به شمار میرفتند در دربار و در کنارِ ديگر ميهمانان جای گيرند
در زمان اردشير، ارزش موسيقيدان دوچندان بود. او افزون بر پشتيبانيش از موسيقی و موسيقی دانان، خود نوازند بود و تنبور مینواخت. در اين باره و در کتابِ "کارنامه اردشير بابکان"، آمدهاست
"روزی اردشيرِ جوان به ستورگاه نشسته و تنبور مینواخت، کنيزکی او را ديد و بر او عاشق شد."
در رساله ديگر بنامِ "خسرو گواتانوريدک"، يا خسرو قبادان وريدک، آمده است که انوشيروان در باره خنياگری از "ريدک" پرسشهايی میکند و "ريدک" در پاسخ انوشيروان اشاره به سازهای گوناگون مانندِ تنبور، بربط و نای میکند. انوشيروان میگويد
"از همه بهتر چنگ سـرای است که کنيزکی در شبستان با آوایِ تيز چنگ آوازی را همراهی کند."
موسيقیدانان در نزد مانويان و مزدکيان از ارزشِوالايی برخوردار بودند و موسيقی يکی ازچهار پايه ی بنيادين باور ِ مانی به شمار میرفته است
مسعودی درباره چگونگی بارعام دادن و نشستهای پادشاهان ساسانی مینويسد
هنگامی که پادشاه به طرب مینشست، نديمها هرکدام در مکان خود جای میگرفتند و ساکت و بیحرکت میماندند. آنگاه پرده دار متوجه حضار میشد و خوانندگان را میگفت که فلان آواز را بخوانند و يا بهمان سخن را بگويند و يا مطربان فلان پرده و فلان راه از راههای موسيقی را بنوازبد
نامبرده در باره جشنهای خسرو انوشيروان میگويد
نگهبان پرده، که تختِ شاه در پس آن قرار دارد، خدمتگزار عالیرتبهایاست و خرمباش نام دارد. هنگامی که شاه درباريان خودر را بار میداد، خرمباش به يکی از گماشتگان امر می کرد بر بالای ساختمان رود و با صدايی که به گوش همگان برسد، فرياد برمیآورد که گفتار خود را بسنجيد زيرا امروز شما در حضور پادشاه هستيد
همين روايت از زبانِ "آرتور کريستنسن" بدين شکل آمدهاست که
پادشاهان ساسانی هميشه از نديمانی که در دربار حضور دارند بيست زرع دورتر مینشستند و در فاصله ده زرعی، پردهای میآويختند و پردهداریِ شاه با شخصی از ابناء اساوره بود(سيران)، موسوم به "خرمباش". کار خرمباش اين بود که مردی را امر میداد تا بر بلندترين نقطه بارگاه برود. مردبه مکان معين بالامیرفت وبا صدای بلند و خوش که همه حضار بشنوند میگفت:
ایزبان، سرِ صاحبت را حفظ کن که اينک همنشين پادشاهی
فردوسی درباره ی بزم ِ انوشيروان با دختر خاقانِ چين میگويد
همه يالِ اسبان پر از مشگ و می
شـِکر با دِرَم ريختـه زيـرِ پی
ز بس نالهیِ نای و چنگ رُبـاب
نَبُـد بر زمين جایِ آرام و خواب
از سازهايی که ايرانيان در هنگام شادمانی و جشنهای خود به کار میبردند می توان از، چنگ ونی، دف، دايره، بربط، زنگوله، دايره زنگی، کمانچه، سورنا، رباب، نبيد را میتوان نام برد
فردوسی در شاهنامه، بيشتر از چنگ و نی، دف، رباب، نبيد، ورود و عود ياد کرده است
فردوسی در داستان بيژن و منيژه میآورد
در آن خانه سيصد پَـرستنـده بود
همـه با رباب و نبيـد و سـرود
و هنگاميکه رستم برای آوردنِ کيقباد به البـرز کوه میرود، اينچنين مینويسد
بــرآمد خـروش از دلِ زيروبم
فـراوان شده شـادی، انـدوه کم
نشستنـد خـوبـان ِ بَـربط نـواز
يکی عـودسوز و يکی عـودساز
سـرايندهای اين غـزل ساز کرد
دف و چنگ و نی را هماواز کرد
که امـروز روزيست با فَـر و داد
که رستـم نشستهاست با کي قبـاد
ز ابـريشم و چنـگ آوای رود
سـراينده اين بيتها میســرود
اگر فردوسی از زير و بم سخن میگويد منظور دوسيم "زير" و "بم" تنبورهای اوليه است که يک سيم آوای ِ "زير" و سيمِ ديگر آوایِ بم" داشتهاند ولی در زمانهای پس از آن تنبور، دارای سيمهای بيشتری شد
فردوسی از سويی مینماياند عودسازان که همان بربط سازان بودند، نوازندگانی زبردست نيز بودهاند. از سويی يادآور میشود که سيمهای چنگ از جنسِ ابريشم بودهاست و آنرا "وتر" نيز میناميدهاند
بهرامِ گور از پادشاهانی بود که به موسيقی و خنياگری و خنياگران ارزش والايی بخشيد و مقام و مرتبه آنان را چندين برابر گذشته بالا برد. حمداله مستوفی مینويسد
"در زمانِ بهرام گور کار مطربان بالا گرفت، چنانچه مطربی به روزی سد دِرم قانع نمیشد."
در زمانِ اين پادشاه، مردم از آسايش کافی برخوردار بودند چون به دستور او مردم بايد نيمی از روز را کار و نيمِ ديگر را به شادی بگذرانند
بهرامِ گور همچنين دستور داد تا نگهبانان رسيدگیکنند که مردم در تنگدستی زندگی نکنند. مشهور است که در زمانِ پادشاهیِ او هيچکس در سختی زندگی نمیکرد.
فردوسی در اينباره مینويسد
که آزاد بينيــم رویِ زميــن
بهـر جای پيوسته شـد آفـرين
مگـر مـرد درويش کز شهريار
ننـالد همـی از بـدِ روزگـار
که چون می گسارد توانگر همی
به سر بر ز گل دارد افسر همی
به آواز رامشگـران می خورند
چو ما مردمان را به کس نشمرند
به نزديکِ شَنگل فرستاد کس
چنين گفت کای شاه فريادرس
از آن لوليان برگزين ده هزار
نر و ماده بر زخم بربط سوار
که استـاد بر زخم دستان بود
وز آواز او رامـشِ ِ جان بود
چو نامه بهنزديکِ شَنگل رسيد
سرِ فخر بر چرخِ کيوان کشيد
هم آنگاه شَنگل گزين کرد زود
ز لوری کجا شاه فرموده بود
آنچه كورش كرد و دارا وانچه زرتشت مهين
زنده گشت از همت فردوسي سحـر آفرين
نام ايــــران رفته بــود از يـاد تا تـازي و تـرك
تركــتــازي را بــرون راندند لاشـــه از كـمين
اي مبـــارك اوستـــاد‚ اي شاعـــر والا نژاد
اي سخنهايت بســوي راستي حبلي متين
با تـــو بد كـــردند و قــدر خدمتت نشناختند
آزمـــنـــدان بــخيـــل و تاجـــداران ضـنــيــن
چنيـن گفـت زرتشـت نيکـو سرشت
که بـايـد به زر گفـته هايـش نوشت
چــو پُــر بار و بَــر آمـدست آدمی
به فـردوس ره می بَـرد او همـی
بگفـتــا کـــه آزاده بــــاش و رهــا
ز هـر بستـه جانی گـره بر گشـا
بـه سـوی اشـايی شو و راست باش
نه خـود کش، نه هموند ِ کشتار باش
به انـديـشه نيـک و به گفتـار باش
خداونــد نيکــی به کــردار باش
به جـز راستـی، راه ديگـر مَپـُوی
سخن با کسی جـز به نيکـی مگـوی
خــدا داده ات اختيــاری به خـوی
تو با اختيـارت به هـر سـو بپـوی
عــنان ده بـه گفتـارهـای کسـان
مکـن داوری هـای پيـش از زمـان
اگـر کـس سخـن آردت گـوش دار
به خـوب و بـد آن سخن هـوش دار
مـرنجان ز خشمش خـروشان دمـش
نيـوشـا بـه گفتـار بيـش و کمـش
سپـس، تـا نگـردی بسی تو غميـن
بهـش بـاش و به زان ميتان بر گزين
کـه، ار بـد گـزينـی ببينی زيـان
زيـان از تـو پيـش آيـد انـدر ميان
و گـر هـم گـزيدی بد و خار و خس
مبــادا کـه آزارت آيـد بـه کـس
که زان بـد گـزينـی چنين بهـر شد
نـی از نيـک و نی از بد شهـر شد
تـرا در گـزينـش تـوانـايـی است
ز خـوی خـدا در تـو دانـايی است
بيفـزود زرتشت والا مقـأم
که نيکو سخن را نمايد تمام
مبــادای دستـور کشتـن دهـی
فُــرو مايه کـردار را تـن دهی
بپـرهيــز از کشتـن هر کسـی
که نی از پليـدی به جايی رسـی
گر اين پنـد هـا را به کار آوری
به سـوی رهـايی قـرار آوری
رهـا از منـی سـوی مايی شوی
به سـوی اهـورا خـدايی شـوی
كتاب «عصر فترت در ایران سدههای میانه» به قلم منوچهر پزشك كه به تشریح تاریخ افول قدرت ایلخانان مغول تا ظهور امیر تیمور گوركان میپردازد، از سوی انتشارات ققنوس منتشر شده است.
این كتاب، تصویر مختصری از روزگار پرآشوب «عصر فترت» را در پیش چشم خواننده قرار میدهد و روزگار افول قدرت ایلخانان مغول (پس از مرگ ابوسعید بهادرخان) تا ظهور امیر تیمور گوركان و تسخیر ایران به دست او را به تصویر میكشد
با مرگ سلطان ایلخانی ابوسعید در سال 736 قمری، ناگهان خلایی در دولت و حكومت به وجود آمد. امیران قدرتمند و حاكمان محلی كه تا آن زمان زیر نفوذ دولت ایلخانی اداره میشدند، هر یك خود را مستقل خواندند و گوشهای از این كشور پهناور را مقر فرمانروایی خویش ساختند.
بر اساس این كتاب، این امیران از سویی با بازماندگان خاندان هولاكو هم روبهرو بودند كه اكنون خود را وارثان سلسله ایلخانی بهشمار میآوردند و از سوی دیگر، حكومتهای محلی كه در محل فرمانروایی خود پایگاه و سابقهای یافته بودند، زیر بار سلطه این امیران و ایلخانان دستنشانده آنان نمیرفتند و دستكم در محل فرمانروایی خود مدعی استقلال بودند. در این دوره فترت، بیش از هر دوره دیگری، مدعیان حكومت و گردنكشان پیدا شدند و زمانه را به آشوب و جنگ و خونریزی كشیدند، چنان كه میتوان گفت همزمان، پانزده شانزده قدرت موازی در ایران حضور داشتند و با هم در نبرد بودند
بررسی علت بهوجود آمدن چنین اوضاعی، نیازمند بررسی بنیادهای اجتماعی، سیاسی، حكومتی و فرهنگی دوره ایلخانیان است. از این رو باید دریافت چرا وضع ایران پس از مرگ ایلخان ابوسعید بدان صورت درآمد و این مسأله تنها با نقل تاریخ سیاسی ممكن نیست
در این كتاب كوشش میشود این نكتهها در كنار تاریخ سیاسی روزگار فترت مورد بررسی قرار گیرند
ارجاعات در پانوشتها به نام نویسنده و نام كتاب در صورت تكرار در همان صفحه یا چند صفحه بعد ذكر شده است و با تغییر منابع و مآخذ، مجددا نام نویسنده ذكر میشود تا رشته از دست خواننده بیرون نرود و این رویه تا پایان كتاب ادامه دارد
استفاده از منابع اصلی و دست اول تاریخی مربوط به این دوره، یكی از مهمترین ویژگیهای این كتاب است
در غبار تاریخ، آغاز عصر فترت، ثبات نسبی، روزگار میراثداران، آغازی بر پایان عصر فترت، فرهنگ، علوم و ادبیات عصر فترت از جمله بخشهای این كتاب است كه این دوره تاریخ ایران را برای خوانندگان كتابهای تاریخی بازگشایی میكند
چاپ نخست «عصر فترت در ایران سدههای میانه» به قلم منوچهر پزشك با شمارگان 2200 نسخه، 176 صفحه و با بهای 25000 ریال از سوی انتشارات ققنوس منتشر شده است
شهریور، ششمین ماه سال خورشیدی و به نوشته خیام در نوروزنامه: آفتاب در این ماه در برج سنبله و آخر تابستان بود. در اوستا «خشتروییریه»، در پهلوی «خشتریور»، در سغدی «خستشور» و در خوارزمی «اخشریوری» آمده و در فارسی «شهریور» و یا «شهریر» شده است
فردوسی بزرگ در شاهنامه گوید: « ز شهریر بادی تو پیروزگر / به نام و بزرگی و فر و هنر ». و یا: «شهریور است و گیتی از عدل شهریار/ شاد است خیز و مایه شادی بر من آر»ــ مسعودسعد: « ز شهریورت باد فتح و ظفر/ بزرگی و تخت و کلاه و کمر »ــ فردوسی .«جهان دیگر شود امروز و گردد مهرماه اکنون / ماه مهر، مهر آرد، گذشته شهر شهریور»ـ لغت فرس اسدی توسی
چم واژه شهریور
واژه «شهریور» دو بخش است: بخش نخست این واژه به چم شهریاری و کشور آمده است. واژه «شهر» از «خشتر» آمده؛ در فرس هخامنشی و سانسکریت به چم کشور است و تا گذشتهای نه چندان دور از واژه «شهر» چم کشور و مملکت اراده میشده؛ به مانند «ایرانشهر»، به چم کشور ایران. بخش دوم،«وئیریه»، صفت است به معنی «آرزو شده» که از «ور» مشتق شده. در واژه فروردین به «ور» به چم پوشاندن و نگهداری کردن و پناه بخشیدن برمی خوریم. شهریور را «کشور آرزو شده» یا «شهریاری آرمانی» معنا کرده اند. بسا در اوستا از شهریور کشور جاودانی مزدا اهورا، سرزمین جاودانه و بهشت برین اراده گردیده است؛ آنجا که جایگاه خود اهورا است و انسان باید چنان زندگی کند که شایسته این جایگاه باشد
بر پایه دستور زبان اوستایی، واژه شهریور نرینه ( مذکر ) است
شهریور از امشاسپندان است. امشاسپند به چم «جاودنه و نامیراى سپندینه» یا «ورجاوند جاودانه » است. این واژه در جهان بینی زرتشتى به هر یك از مهین ایزدان یا فروزه هاى خداوند جان و خرد یا اهورامزداست. واژه «امشاسپند» و «امشاسپندان » براى نخستین بار در گاهان آمده. شمار امشاسپندان در دین زرتشتى هفت است
شهریور یکی از امشاسپند است. شهریور در جهان مینـُوی نماینده شهریاری ِ ایزدی و بهشتی، فرهمندی و توانایی و نیرومندی اهوراداده، فر و شُکـُوه مندی خداوند و شهریاری بی چون ِِ مزدااهورا است و آن روزگاری است كه مردمان از روی اندیشه نیك وخـِرَد ِ روشن خود آن شهریاری آرزو شده را برگزینند و با گفتار و كردار نیك ِ خویش، دست به دست هم داده و دل به دل ِ هم بسته و آن را پدید آورند. و در جهان خاکی پشتیبان و نگهبان سنگ ها و فلزها ــ به کار بردن ِ نیک دارایی ــ (به ویژه سکه به نماد دارایی) و دستگیر نیازمندان است. ابوریحان از گفته خورشید موبد می نویسد: «خویشكاری شهریور شفاعت كردن درویشان است». در ستایش سیروزه به مردم سفارش شده که دارایی و زر و سیم خود را به خوبی به کار برند زیرا به کار بردن بجای دارایی و خواسته سبب فراخی زندگانی می شود و این خشنودی اهورامزدا را در پی دارد و نیکنامی در گیتی و اشویی در مینوست. هر که نیازمندان را دستگیری کند امشاسپند شهریور او را پشتیبانی می کند.پشتیبان گروندگان به نیکی و راستی
در هات ۳۰، بند ۷ یسنا چنین آمده است: « کسی که به گوهر راستی و نیکی بگرود شهریور و بهمن و اردیبهشت و اسفند او را یاری و استواری دهند و در کوشش در راه راستی و بر انداختن دروغ، پشت و پناه وی باشند چنان که در روز ِ پسین از آزمایش سرافراز بر آید و در برابر دروغ پرستان، نخستین کسی باشد که به سوی بهشت جاودان گام بردارد
بر پایه آموزه های زرتشتی، یاری و خشنودی شهریور به هر کس روی آورد آن چنان توانایی اهورایی به او می بخشد که دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند آن را از میان ببرد. از همین رو در جهان خاکی نگهبانی فلزها به این امشاسپند داده شده، چرا که فلزها نیز هیچ گاه از بین نمی روند و آتش هر چه بر آن ها بیافروزد، سخت تر می شوند
شهریور در سنت زرتشتی
در سنت زرتشتی آمده: شهریور در روز واپسین ( آخرت ) با جاری کردن فلز گداخته، همه مردمان را خواهد آزمود. از این رو است که در نوشته های دینی گفته می شود که خداوند به دست او مردمان را پاداش و پادافره ( مکافات ) می کند
ایزدان مهر، هوم، بُرز، اردوسیور آناهیتا، سوک ( ایزد همکار ماه که خواسته و سور می بخشد) از ایزدان همکار اویند
دشمن بنیادین شهریور، سـَوُروَه ( سَروَه / ساوول) است که همان شهریاری بد، ستمکاری و هرج و مرج و مستی است
در بند ۷ از هفتن یشت کوچک آمده است که هر گلی ویژه یکی از امشاسپندان است و بنا بر بندهش گیاه خوشبو ریحان (نازبو یا شاه اسپرغم) را از میان گیاهان، ویژه این امشاسپند دانسته شده است. و نیز آمده است: از دین پیداست که هر اندام ِ مردمان از آن ِ مینـُوی است؛ جان و هر روشنی ِ با جان از آن اورمزد است، گوشت، از آن ِ بهمن، رگ و پی از آن ِ اردیبهشت، استخوان از آن ِ شهریور، مغز از آن ِ سپندارمز، خون از آن ِ خورداد، و پشم و موی از آن ِ امردادند
هنگامی که سوشیانس پیدا شود تا بدکاران را سزا دهد و دین را بگستراند، سپاهی بر می انگیزد و به کارزار دیو آشموغی (اَهـَلـمـوغـی، دیو بدعت) می رود. آن دیو به بالا و پایین زمین می دود و سرانجام می گریزد و در سوراخی نهان می شود و امشاسپند شهریور بر آن سوراخ فلز گداخته می ریزد و او را به بند می کشد تا سرانجام به دوزخ افتد.
بر پایه گزارش نوشته های پهلوی: خشنود کردن آهن گداخته این است که آهن دل چنان پاک بکند که اگر آهن گداخته بر آن نهند، نسوزد. آهن در گیتی، همان امشاسپند شهریور است. کسی که در گیتی آهن گداخته را خشنود کند، او را در جهان، خسروی است و بهشتِ روشنی هرمزد، خود او را بُود
هم چنین این امشاسپند پاسدار آتش است
جشن شهریورگان
ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه می نویسد: « شهریورماه که روز چهارم آن شهریور روز است و آن به مناسبت توافق دو اسم، جشن می باشد، آن را شهریورگان گویند. معنی شهریور دوستی و آرزوست. شهریور فرشته ای است که به جواهر هفت گانه از قبیل طلا، نقره، مس، آهن و دیگر فلزات که برقراری صنعت و دوام دنیا و مردم به آن ها بستگی دارد، کارگزار (موکل) است.»
«ای تنت را ز نیکویی زیور / شهره روزیست روز شهریور» ــ مسعودسعد
خلف تبریزی در «برهان قاطع»؛ از این روز به زادروز داراب نام میبرد. و فردوسی می سراید: « به شهریور بهمن از بامداد / جهاندار داراب را بار داد». این بیت در زراتشت نامه هم آمده است
شهریور آید و خاطرات گذشته در ذهن به پرواز. ماه شهریور یاد انگور دارد و کلام معلمان در گوش که این زمان موقع جبران کاستیهای سال دانش اندوزی و آزمون تجدیدی که چون سر بلندآیی مرتبهای بالاتر و چون شکست خوری در همان مرتبت باقیماندن که درجا زدن خلاف دین است و بدور از خرد
ما را واهمهای بود که مباد تابستان را در انتظار فصل انگور به سر نماییم و تلاش بر کمال در آزمون خرداد بود و دغدغه فکر درطول سال
شهریورگان را نیز بایست آزمونی دانست فراتر از هر آزمونی که آمادگی در این آزمون را اندیشه نیک باید و حقیقت راستی و چون شیر اندیشه و آتش راستی به هم اندر شوند فلز ارجمند وجود انسان تافته گردد و به ارزش خویش رسد و توانایی انسان آشکار شود و بدین توانایی، شهریار بر نفس گردد و چون زین آزمون سربلند آید بر مهر و فروتنی دست یابد که مهرگان در پی شهریور شاید بدین منظور بنیان شده است
اما سکه شهریاری اهورایی را ارزشی والا همی باشد که تنها با آن که در سرخی آتش راستی و سفیدی بهمن اندیشه ضرب دیده و آبدیده گشته است توان خرید گل بیدمشک مهرو فروتنی باشد. و بدین روی این سکه را رقمی بالا در حساب جاودانگی امرداد(1) است و چه خوش که این حساب را ماهانه کنکاش کنیم تا حسابمان سرشار از برف و آتش و سکه و گل بیدمشک و آب دانش باشد و سود بی مرگی گیاه ما را ارزانی
(1): رجوع شود به نوشتار "امردادگان: گشایش حساب جاودانگی" – تارنمای برساد- امرداد و امردادماه 1387 خورشیدی
چه بود (هویت) ایرانی بر پایه ی شاهنامه
بارها گفته اند و گفته ايم و پس از اين هم در نوشتارهای این تارنگار بدين جستار خواهيم پرداخت که شاهنامه مهم ترين سند هويتی ايرانيان و آیینه ی تمام نمای فرهنگ به شکوه ایرانی است. با گزیده گویی می توان پايه های هويت ايرانی بر بنيان شاهنامه را چنین بر شمرد
خداباوری 1
خداباوری ايرانيان از نخستين زينه (مرحله)های پيدايش تمدنشان، خداپرست و يکتاپرست بوده اند. يعنی هيچ گاه بت پرست يا چندگانه پرست نبوده اند. (به راستی در اين باره بسيار بايد نوشت که به ياری يزدان چنين نيز خواهد شد)
در شاهنامه کم تر نامه، گفت و گو یا جستاری را می یابید که بدون نام ایزد آغاز شده باشد. نمونه های این خداباوری فراوانند
۲
خردورزیخرد نه به معنای عقل مصلحت انديش که برابر اشه زرتشتی به مفهوم بهترين راستی است و خردورزی از پايه های هويت ايرانی است. چنان که شاهنامه، اين درس نامه ی خرد ايرانی، هم با «به نام خداوند جان و خرد» آغاز می شود
۳
دادگستریداد و دهش در انديشه ی ايرانی از بزرگ ترين نيکويی ها بوده است چنان که فردوسی بزرگ درباره ی فریدون، یکی از بزرگ ترین و ارجمندترین شاهان شاهنامه، می فرمايد
فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت اين نيکويی
تو داد و دهش کن فريدون تويي
۴
نام آورینگاه داشت نام به مفهوم شرف و آبرو از ديگر پايه های هويت ايرانی است. چنان که بهرام، پور گودرز، کشته ی نام آوری اش می شود و رستم جهان پهلوان نيک بختی اين جهانی و آن جهانی اش را با کشتن اسفندیار (گستراننده ی دین بهی و نظرکرده ی اشو زرتشت) فدای پاس داشت نامش می کند
۵
شاد زيستنايرانيان باستان در سال بيش از ۱۵ جشن بزرگ ملی داشته اند و در همه حال می کوشيدند با بهره گيری درست و به آيين از آفريده های اهورا، با کنش خود او را سپاس گويند
باشد که ما نيز با نگاه به این پنج پایه به فرهنگ شکوه مند ایرانی مان باز گرديم.
ايدون باد و ايدون تر بادبه خشنودی اهورامزدا
راستی و درستی را چون سپر در دست گیر و سپاس خود را چون گرز برکف و بخشش راچون تبر و میانه روی را چون نیزه و آنگا بکوش تا بر اهریمن زشت پیروز شوی
مینوی خرد-پرسش ۴۳- بند ۱۳-۱۶
ای خداوندخرد تو سرچشمه منش پاک و آفریینده راستی و داوری دادگری
یسنا-هات۳۱-بند۸
اهورامزدا با راستی یکی است
یسنا-هات۲۸-بند۸
آرزوی زرتشت گسترش راستی و درستی و نیکی است
وینکرت-بخش۱۰۱
ازاین سه نیکوترین چیز هرگز دوری مجوی:اندیشه و گفتاروکردار نیک. و ازاین سه دوری بجوی:اندیشه و گفتاروکردار زشت
وندیداد-فرگرد۲۵-۱۸-۱۷
دانا باید با دانش خود نادان را آگاه سازد. نشاید که نا بخرد گمراه بماند
یسنا -هات۳۱-بند ۱۸
زن در ادبیات ایران باستان
ادب کهن فارسی، یکی از غنیترین ادبیات جهان است، چه در گسترهی حماسه که شاهنامهی فردوسی نمونهی برجستهی آن است، چه در عرصهی قصههای عاشقانه و عامیانه که هزار و یک شب با اصل هند و ایرانی خود نمونهی بارزی از آن هستند و چه در گسترهی منظومههای عاشقانه که شاعران سخنپروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستانهای کهن را به نظم درآوردهاند. داستانهای عاشقانهای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانهی باستان به زن در خطهی ایران میباشد هنگامیکه گوته در "دیوان غربی ـ شرقی" خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام میبرد و هر هفت شاعر ایرانیاند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومهی عاشقانهی فارسی یعنی "ویس و رامین" و نیز رباعیات خیام را نمیشناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداختهایم، جای دریغی بیش نیست
تاریخ ادبیات فارسی کولهباریست که متأسفانه در کولهی اهل قلم نیز چندان یافت نمیشود. پس چگونه میتوان غنا و ژرفنای این ادب را بهیاری جست، هنگامی که شناختی از آن در دست نیست. اگر به بررسیهای سطحیای چون نگاه ناسیونالیستی سعیدی سیرجانی بنگریم، که چگونه با چوبِ عربِ بیفرهنگ خط بطلانی بر شخصیت لیلا میزند و شیرین را به خاطر ایرانیبودنش بر عرش اعلاء مینشاند و یا فقدان بررسیهای علمی در این زمینهها، درمییابیم که غنای این آثار را آنگونه که باید درنیافتهایم.
دو چهرهی لیلا در اشعار جامی و نظامی
قصهی لیلا و مجنون، عشقی ممنوعه در میان دو قبیلهی دشمن است. عشقی که از همان ابتدا بیسرانجامی آن بر هر دو عاشق آشکار است. لیلا در "مثنوی هفتاورنگ" جامی در مقایسه با "کلیات نظامی گنجوی" دو چهره دارد. اگر در اشعار نظامی لیلا پاسیو تصویر شده است، جامی وی را فعال توصیف کرده است. روایت جامی حاکی از آن است که با اینکه لیلا اجازه ندارد مجنون را ببیند، اما پنهانی مجنون را ملاقات میکند. پدر لیلا پس از خبردار شدن این ملاقات، دخترش را با ترکهی خیس میزند. لیلا زیر شکنجه تنها بخاطر جدایی از مجنون فریاد میکشد و نه از درد ترکه
نظامی مینویسد که لیلا عشقش را پنهان میکند. در خفا میگرید و جلوی دیگران لبخند میزند و تنها به سایهاش از عشقش میگوید تا نامش لکهدار نگردد. بنابراین با پدر و همسرش هیچ برخوردی نمیکند
جامی اما افکار لیلا را به تصویر میکشد. لیلا زن را همچون پرندهای با بالهای بسته میانگارد. زنی که نمیتواند برای خود تصمیم بگیرد و به همین دلیل اگر عشق برای مرد هنر است، برای زن عیب محسوب میگردد
لیلا برای مجنون مینویسد که مجبورش کردهاند ازدواج کند و تمام مدت تحت نظر است و نیز اینکه او نمیگذارد همسرش به او دست بزند و همسر چون تنها اجازه دارد از دور وی را بنگرد، بیمار گشته است. او آرزو میکند که همسرش بمیرد تا او بتواند مجنون را ببیند
در اشعار جامی لیلا و مجنون سه بار پس از ازدواج لیلا یکدیگر را پنهانی ملاقات میکنند. سومین ملاقات پس از مرگ همسر لیلاست که مجنون یک شب را با لیلا به سر میبرد، بیآنکه جامی از رابطهی جنسی آن دو البته چیزی بنویسد
لیلا پس از مرگ مجنون میمیرد و پیش از مرگ از مادرش میخواهد که وی را زیر پای مجنون مدفون کنند و چنین است که لیلا را در کنار مجنون و در گور وی به خاک میسپارند
اگر مجموعهی فرهنگ و سنت دو قبیله را در نظر بگیریم، میبینیم که لیلا تا چه اندازه در عرصهی اندیشه، گفتار و کُنش سنتشکن بوده است. لیلایی که تنهای تنهاست. نه دایهای دارد که به او یاری رساند و نه هیچگونه امید و دست یاری در محیط بسته و تنگ جنگهای بدوی قبیلهای. در این میان مادری دارد که در نهایت تماشاگری بیش نیست. حتی مرگ همسرش هم راهی برای پیوند او با مجنون نمیگشاید. تنها مرگ است که آن دو را به یکدیگر پیوند میدهد، در وحدت اجساد و روانهایی که از جبر چنین زندگیای رها گشتهاند
زن در ادبیات ایران باستان
ادب کهن فارسی، یکی از غنیترین ادبیات جهان است، چه در گسترهی حماسه که شاهنامهی فردوسی نمونهی برجستهی آن است، چه در عرصهی قصههای عاشقانه و عامیانه که هزار و یک شب با اصل هند و ایرانی خود نمونهی بارزی از آن هستند و چه در گسترهی منظومههای عاشقانه که شاعران سخنپروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستانهای کهن را به نظم درآوردهاند. داستانهای عاشقانهای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانهی باستان به زن در خطهی ایران میباشد هنگامیکه گوته در "دیوان غربی ـ شرقی" خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام میبرد و هر هفت شاعر ایرانیاند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومهی عاشقانهی فارسی یعنی "ویس و رامین" و نیز رباعیات خیام را نمیشناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداختهایم، جای دریغی بیش نیست
تاریخ ادبیات فارسی کولهباریست که متأسفانه در کولهی اهل قلم نیز چندان یافت نمیشود. پس چگونه میتوان غنا و ژرفنای این ادب را بهیاری جست، هنگامی که شناختی از آن در دست نیست. اگر به بررسیهای سطحیای چون نگاه ناسیونالیستی سعیدی سیرجانی بنگریم، که چگونه با چوبِ عربِ بیفرهنگ خط بطلانی بر شخصیت لیلا میزند و شیرین را به خاطر ایرانیبودنش بر عرش اعلاء مینشاند و یا فقدان بررسیهای علمی در این زمینهها، درمییابیم که غنای این آثار را آنگونه که باید درنیافتهایم.
گردیه، زنی پهلوان، سیاستمدار و میهنپرست
گردیه شخصیتی تاریخی است که در زمانی بسیار حساس زندگی میکند. در زمان پادشاهی خسروپرویز، پادشاه خودخواه، تنگنظر و کینهورزی که با جنگها و برخوردهای خود ایران را آنچنان تضعیف مینماید که زمینهساز سلطهی تازیان بر این کشور قدرتمند میگردد. از برخورد به پدر و فرزندانش گرفته تا داییهایی که یا به دست او کشته میشوند و یا از ترس مرگ بر او میشورند تا بهرام چوبینه، پهلوانی که با پیروزی خود در جنگ با بیگانه، به جای ستایش، از هرمزد پدر پرویز تحقیر میبیند و بر او و سپس پرویز میشورد، همه و همه دلیلی است تا ثبات ایران از بین برود. پس از او پادشاهی نمیتواند طولانیمدت پادشاهی کند، چراکه پس از چندماهی کشته میشود و تخت را به دیگرانی میسپارد که قرار است قربانی دسیسههای پس از آن شوند. البته یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی سالها حکومت میکند، اما ایران ضعیفگشته، دیگر با آن قدرت پیشینه وداع گفته است. قدرت مطلقهی پادشاهی در این زمان به معنای ثبات، نظم و قدرت کشور است. و این کشتارها نشان از آن دارد که زمان سلسلهی ساسانیان به سر رسیده است، اما از بختِ بدِ ایرانیان، سلسلهی ایرانی دیگری جایگزین این سلسلهی از هم پاشیده نمیشود، بلکه کشور گریبانگیر جنگی میگردد که ویرانههای آن در عرصههای مختلف هنوز برجاست
برای توضیح شخصیت گردیه، من مجبورم به شرایط تاریخی این دوره نیز نگاهی گذری بیاندازم، چراکه بدون شناخت تاریخ ایندوره، کُنش گردیه برای ما که پس از هزاروپانصدسال وی را بازمینگریم، چندان قابل درک نخواهد بود
بهرام چوبینه از نژاد اشکانیان، سرداری بزرگ است که پس از تحقیر از سوی هرمزد و شورش بر علیه او، در زمان خسروپرویز نهماهی بر تخت سلطنت مینشیند، تا اینکه خسرو روم را به کمک میطلبد و با سپاه روم سلطنت از دست رفته را بازمییابد. بهرام به چین پناهنده و پس از چندسالی در آنجا کشته میشود. خواهر بهرام گردیه که از ابتدا با شورش بهرام مخالف است، در سنگر او میماند. به هنگام شورش بر علیه پادشاه، گردیه به بهرام گوشزد میکند که وی با غصب تاج و تخت نامش را لکهدار میکند و نیز به هنگام مویه بر برادر خود از رنج و خواری در سرزمین بیگانه مینالد. بهرام از پس توطئهای در چین کشته میشود و از گردیه و یلانسینه که سپاه را به او سپرده، میخواهد که در زمین دشمن نمانند، از پرویز زینهار بخواهند و او را نیز در ایران دخمه کنند، یا به زبان امروز به خاک بسپارند. گردیه سوارکاری ماهر است که در دلاوری بسان بهرام میباشد و حتی پس از مرگ بهرام جامهی رزم برادر را میپوشد و بر اسب بهرام مینشیند. پس از مرگ بهرام خاقان از گردیه خواستگاری میکند، گردیه با زبانی چرب میگوید که فعلاً سوگوار بهرام است و از او چهار ماه فرصت میطلبد. در شاهنامه گردیه تنها خواهر بهرام است، اما در منابع عربی گردیه خواهر و نیز همسر بهرام گزارش شده است. وی با رایزنان مشورت میکند و چون همگان وی را خردمندتر و بیدارتر از همه میدانند، پس تصمیم را به او میسپارند. گردیه برای پرویز نامه میفرستد. فرستادهی خاقان را میکشد، سپاه چین را شکست میدهد و با بهرامیان از چین به سوی ایران میگریزد. پرویز اما پاسخی به نامهی گردیه نمیدهد. و چون قدری ثبات پیدا کرده، داییاش را به بهانهی آنکه در قتل پدرش شرکت داشته میکشد و دایی دیگر او گستهم نیز که میداند به دست او کشته خواهد شد، با سپاهش به گردیه ملحق میشود و از کردار خسرو میگوید که حتی به داییاش هم رحم نمیکند، تا برسد به آنان. گردیه چارهای جز آن نمیبیند که به سپاه گستهم بپیوندد و حتی به همسری او درآید. از آنجا که وی با برادرش بهرام نیز مخالفت میکرد که نباید بر پرویز بشورد، طبیعتاً باید ازدواج گردیه و گستهم را از روی ناچاری و بیپاسخ ماندن نامهی وی از سوی پرویز قلمداد کرد. پرویز اما در جنگ با سپاه گستهم شکست میخورد و بنابراین از طریق برادر گردیه، گردوی که از ابتدا در سنگر پرویز بود، برای گردیه نامه میفرستد و از او میخواهد که گستهم را بکشد و به همسری او درآید. گردیه از پرویز پیمان کتبی میطلبد و پس از دریافت پیمان از وی که به وی و بهرامیان آسیبی نرساند، همسرش را میکشد. اینگونه گردیه به شبستان پرویز وارد میشود و به خواست پرویز جامهی رزم میپوشد و نشان میدهد که چگونه با چینیان جنگیده. گردیه اما تنها در شبستان پرویز نمیماند، بلکه با بزرگان و سیاستمداران دربار و سپاهیان باده مینوشد و گویا پرویز به او مقام سالار بار را داده است. اما پرویزکینهورز از ویرانی ری دست برنمیدارد و مرزبان ویرانگری را بر شهر مینشاند تا انتقام خود را از بهرام بگیرد. گردیه اما برای پرویز نمایش سوارکاریای میدهد که شگفتی وی را برمیانگیزد. پرویز که نه در زنان شبستان و نه در مردان سپاهش چنین مهارتی در سوارکاری نمیبیند، از وی میخواهد که آرزویی کند و گردیه از پرویز میخواهد که مرزبان شوم را از ری فراخواند. و سرانجام پرویز ری و مردمش را میبخشد
برای گردیه نهتنها ری، مرکز اشکانیان و پیروان بهرام اهمیت دارند، بلکه وی ایرانپرستی است که قدرت و تمامیت کشور خود را تنها در سایهی پادشاهی قدرتمند و مشروع ممکن میبیند، هرچند که این پادشاه، پادشاه خودخواه، حسود و جاهطلبی باشد که برای بازپسگرفتن تاج و تختش با سپاه روم با سپاه ایران وارد جنگ شود و یا جامهی چلیپا بر تن کند و خود را مسیحی جلوه دهد. پادشاهی که میداند داییهایش پدرش را کور میکنند ولی به روی خود نمیآورد و یا فرزندش را زندانی میکند، تا جایی که قاتل جان او میشود. گردیه پهلوان وطنپرستی است که به خاطر وطن سر به فرمان چنین شاه منفوری مینهد، چراکه با هر شورش و جنگ داخلی و نیز زندگی در خاک بیگانه مخالف است و سرفرازی ایران را در مشروعیت پادشاهی میبیند. نقش و موقعیت پادشاهی که در زمانهی او در سرزمین او همانقدر اهمیت داشت که مهرهی شاه در بازی شطرنج زمانهی ما

