فردوسی بزرگ، با سرودن داستانهای ملی و تاریخ باستانی سرشار از عظمت و غرور و فر و شکوه، افتخارهای فراموش شدهی روزگاران سرافرازی را به یاد ایرانیان آورد و روح آزادگی و بزرگواری را در آنان دمید و عشق به ایران و خشم و بیزاری از دشمنان ایران را در دلهای آنها برانگیخت
وی بیهیچ تردید بزرگترین شاعر ایران و شاهنامهی او ارزندهترین شاهکار جاودانهی زبان، اندیشه و فرهنگ ایرانی است و بسیاری از پژوهشگران آنرا بزرگترین حماسهی جهان خواندهاند
استاد توس با آگاهی و دانش بیکران خود از زبان پارسی، پایههای زبان را استواری بخشیده و راه گویندگان پس از خود را هموار ساخته است
شاهنامه پشتوانهی زبان ماست و با حفظ زبان، فرهنگ، آداب و رسوم و سنتها، داستانها و تاریخ ملی موجب همبستگی و پیوستگی ملی ایرانیان است
شاهنامه نمادی از ایستادگی و جاودانگی ملت بزرگ ایران است
فردوسی، نام و یاد قهرمانان بزرگ ایران زمین را ماندگار کرده، اما در این میان بزرگترین قهرمان، خود او و با شکوهترین حماسه، کار و زندگی اوست
بناهای آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
برین نامه بر عمرها بگذرد بخواند هر آن کس که دارد خرد
بسی رنج بردم بدین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
جهان کردهام ازسخنچونبهشت از این بیش تخم سخن کس نکشت
چو این نامور نامه آمد به بن ز من روی گیتی شود پر سُخُن
نمیرم از این پس که من زندهام که تخم سخن را پراکندهام
هرآن کس که دارد هـُشو رایودین پس از مرگ، بر من کند آفرین
اين نوشتار با هدف ِ روشن ساختن، نماياندن و به آگاهی رساندن برداشت های نادرست و نا آگاهانه ی فراهم آمده است که نا آگاهی دوستان و يا هرزه درايی ِ آگانه ی دشمنان ايران و يا فراموش کاری استادان به آن دامن زده، انگيزه ای شده است تا سروده ی درست و به جای استاد سخن فردوسی توسی را نادرست معنی کنند. سروده ی
هنـر نيـز ايـرانيـــــان اسـت و بس
ندارند کرج ِ ژيان را به کس
يا
هنـر نــزد ايـرانيـــــان اسـت و بس
نـدارنـد شيـــر ژيــان را به کــس
يا
…
اين وارونه نمايی و يا بد برداشت کردن و سپس در بوق و کرنا دميدنش، کاری ناپسند و به دور از راستی و درستی است که گاه و بی گاه از دست و زبان فرهنگ مداران نيز بر می آيد و گواهی می دهد که "از ماست که بر ماست"
در خور نگرش است که
ـ به جز از چند جای ( شاهنامه)، که فردوسی سخنان خود را بسيار روشن آورده است. هيچگاه از زبان خود، داستان سرايی نکرده است و همه آنچه در شاهنامه (به دور از افزوده ها)، آمده است. داستان هايی هستند که بسيار پيش از فردوسی بوده اند و فردوسی تنها و تنها آنها را آراسته و پيراسته است
ـ بسياری از اين سخنان و سروده ها، سخان و پيام های ِ نام داران شاهنامه هستند، نه فردوسی توسی. و در اين ميان جدايی ميان ايرانی و انيرانی نيست. برای نمونه، همين سرودی که در باره ی آن سخن می گوييم . از زبان و پيام بهرام گور در پاسخ به لاف زنی های فغفور چين که خود را پادشاه جهان خوانده، آمده است و نه فردوسی
ياد پژوهنده گرامی جليل دوستخواه را گرامی می دارم که پس از راهنمايی های فراوانی، ياد آور شدند که نبايد و نمی توان بيتی را از ميان نوشتار و گفتاری برداشت و سپس در باره سراينده و ديدگاه داستانی و ياشخصی اش به داوری نشست
با همه ی اين ها بايسته ی دانستن است که
بس، وبس و بسا واژه هايی همانند و هم ريشه هستند ، که به چم و معنای بسيار،
و بسياری، افزون، و افزون بر، فراوان، به فراوانی و همچنين بسنده، کافی و به اندازه ی نياز، به کار برده می شوند
واژه ی "بس"، در سرود "هنر ـ(نيز ي و يا) ـ نزد ايرانيان است و بس"، نيز چنين باری دارد و به هيچ روی بدين معنی نيست و نمی گويد که هنر تنها نزد ايرانيان است و يا تنها ايرانيان هستند که هنر دارند، اين سرود می گويد"بس يا بسی و بسياری، يا به اندازه ی نياز، هنر نزد ايرانيان است. همين و همين
در هنر، کار و صنعت سرود و شعر، همه و يا بسياری از ما آموخته ايم که گاه تنها با جا به جايی واژه هايی می توان نوشته ای را آهنگين کرد. مانند جمله ی ِ
رستم به اسفنديار چنين گفت
که اگر فعل و بيان کننده ی حالت و چگونگی آن (چنين گفت) را، از پايان به آغازش بياوريم، سرودين و همانی می شود که همه يا بسياری از ما، سدها و شايد هزاران بار شنيده ايم اش:
"چنين گفت رستم به اسفنديار"
در سروده ی ديگر استاد سخن، يا "هنر نيز ِ ايرانيان است بس"
نيز به همين گون است و قيد که "بس" و يا "وبس" باشد، از ميان کار، به پايان آن برده شده است تا نوشته را آهنگين کند. يعنی به جای "ايرانيان بس و بسيار هنر نزدشان است"، يا "ايرانيان بسی هنر دارند" و يا "و بس هنر نزد ايرانيان است"، واژه ی" بس" و يا"و بس"، به پايان رفته، شده است: هنر نزد ايرانيان است و بس. همين و همين.
اين نکته که در بالا آمد بسيار درخور نگرش می باشد و درست به مانند هنگامی است که غزلی از خواجه ی شيراز را به زبان روان و گفتاری و بدون سرود و آهنگ برای شنونده باز گو می کنيم. درست همين کار را با چنين سروده ای نيز بايد انجام دهيم و سپس به بازگويی و معنی کردنش بپردازيم و به جز از اين نادرست می نمايد. چرا که واژه ی "بس" و يا "و بس"، در همين جايی که هست نيز، نمی گويد تنها ايرانيان هنر دارند و کس ديگری ندارد
خواهش می کنم بفرمايند يا بفرماييد چه کسی و در کدام فرهنگ واژه ای، "بس" و "وبس" يا "بسا" را به چم و معنی "تنها"، ديده و خوانده است
راستش را بخواهيد در همه فرهنگ هايی که اين کوچکتر ديده است واژه ی، "بس" را، بسی، بسياری و همچنين بسنده که همان کافی (به زبان تازی باشد)، معنی کرده اند، نه يک واژه بيش و نه يک واژه کم، و اگر آن را بسنده و کافی نيز معنی کنيم می شود، نزد ايرانيان به اندازه ی بسنده و کافی هنر هست
از سروری شنيدم که ايشان بس را به معنی تنها هم ديده اند. که با چنين ديدنی نيز در باره ی اين سرود کاربردی نمی تواند داسته باشد، چرا که بر پايه آنچه پيشتر آمد درو نمايه ی سرود چنين معنايی را به آن نمی بخشد
از اين گذشته اين گروه از دوستان بايد بدانند مرزهای فرهنگی ايران يا پشته ايران، به ايران امروزی پايان نمی پذيرد و خود در بر دارنده ی چند کشور است و ايرانی را که فردوسی بزرگوار از آن سخن می گويد آن گستره است و اگر افتخاری نيز در ميان باشد از آن ِ ايرانيان امروزی نيست و افغان و تاجيک و ... بسياری ديگر نيز از آن بهره ورند
اميد که آن چنان استادانی پوزش اين چنين ِ شاگردانی را از يادآورهايی اين چنين بپذيرند ولی از اين پس، گزک به دست دوستان نادان و دشمنان دانا ندهند
آنچنانکه نگارنده و بسياری ديگر گمان می برند. اين گونه سخنان بيهوده يا برداشت های نادرست از سرودهای استاد سخن فردوسی توسی، ـ(که اگر نبود ما نيز عرب زبان بوديم)ـ ، بيشتر بر زبان شماری از آنانی روان شده است يا می شود که باور به ايدئولوژی هايی همانند اسلام و کمونيسم داشتنه اند و فردوسی، زبان و جايگاهش، سد راهی برای آنان بوده است
اينگونه دشمنان دانا، با چنين انگيزه هايی کوشيده اند با وارونه وانمودن درون مايه ی سرودهای استاد سخن فردوسی توسی، که برای رهايی ايرانیان و زبانشان سروده است دست به کارهايی بزنند که آبروی خودشان را می برد و زحمت ما می دارد. نا گفته نماند گاه دوستان نادان نه اينکه آتش بيار معرکه شده اند که گوس سبقت را نيز از آنان ربوده اند
نمونه ی برداشت های نادرست و ناپسند کم نيستند. نمونه ی ديگر، نجس بر شمردن سگ، يار و ياور باوفای انسان ايرانی به باور تازيان می باشد
به باور نزديک به درست شماری از پژوهندگان، ، اين نجس برشمردن نيز از آن نمونه های سياسی و استراتژيک است و نه آيينی. زيرا تازيان که با نگهداری سگ آشنا نبودند و از وفاداريش به خداوندگارش آگاهی نداشتند. در هنگام يورش و تجاوز به جان و مال وناموس دختران، خواهران، برادران، مادران، و پدران ما، با واکنش ها و پشتيبانی های سگان با وفای ما روبرو می شدند، از ترس بر جانشان چيره می شد و پا به فرار می نهادند. سران و سروران آنان که زار ی و زبونی ايرانيان را می خواستند، برای اينکه ايرانيان را از نگهداری سگ ها باز دارند، سگ را نجس خواندند و ايرانيان را از نگهداری آنان پرهيز دادند تا بتوانند آسان تر بر جان و مال و ناموس مان يورش برند. در ميان مردم هستند کسانی که باور دارند، عوعو کردن و آوای سگ را "پارس کردن"، ناميدن نيز، از همين دسته از واکنش های تازيان بوده است. آنان آوای سگان پشتيبان ايرانيان را همانند پارسی گويی برشمردند و هر گاه سگی از نزديک شدن دشمنی تازی آگاهی می داد. می گفتند پارسی سخن می گويد و يا پارس می کند و از آنجا که ما تربيت يافته به دست و يا با فرهنگ دشمنان هستيم نيز، اين هرزه گويی ها را دانسته و ندانسته، بر زبان می آوريم و دشمنان را شادمان می سازيم
نمونه ی ديگر سبک بر شمردن زبان دری است. دشمنان آگاه، نه تنها ناروا گفتند که اين ناروايی را نخست بر زبان دوستان نادان و با گذشت زمان بر زبان ِ همه ی ما روان ساختند و ما نادانسته و بدون اينکه بدانيم چه بر زبان می رانيم . به هر کسی که ناروا و چرند گويی می کند می گوييم "دری وری"، می گويد
در اينجا و پيش از به پايان بردن اين نوشتار نگاهی می اندازيم به فرهنگ واژه های ِ گوناگون و به ويژه فرهنگ دهخدا و به چنين نوشته هايی بر می خوريم
بس. پهلوی " وَس"، پارسی باستان " وَسی"
و به دنباله در می يابيم که،
ـ در "برهان قاطع"، "انجمن آرا ـ ی عباسی ـ"، "ـ فرهنگ ـ آنندراج"، "دِمزن"، "غياث"، "ناظم الاطبا": بسيار
ـ در "ناظم الاطبا": افزون، فراوان
ـ و به دنباله در "فرهنگ نظام": مخفف بسيار
ـ و باز در "دِمزن": بسيار که لفظ های ديگرش بسا و بسی است.
ـ به مجاز چندان، زمان دراز، روزگار طولانی، مدت کافی، به قدر کفايت، به مقدار لازم، مدتی از زمان، هيچ نيز آمده است.
اين واژه به چهره های قيد، صفت و گاه مسند به کار می رود
پس از آگاهی يافتن از چم يا معنی واژه ی "بس"، در فرهنگ های ِگوناگون، نمونه سرود هايی از سرايندگان نامدار و شناخته شده ی پارسی سرا، در پی آورده می شود تا برای همه ی ما روشن گردد که هيچ گاه و در هيچ نوشته ای واژه ی بس، به چم و معنای تنها به کار برده نشده است
هنـر نيـز ايـرانيـان است و بس
ندارند کــرج ِ ژيـان را به کـس " فردوسی "
و يا
ندارند شيــر ژيـان را به کــس
هنـر نــزد ايـرانيــان اسـت بس " فردوسی "
گـو پيلتـن با سپـاه از پـس اسـت
که اندر جهان کينه خوان او بس است " فردوسی "
تــرا زِين جهان شادمانی بس است
کجا رنج تو بهـر ديگر کس است " فردوسی "
به بهـرام گفتنـد انـدر سخـن
چـو پـرسد تـرا بس دليری مکن " فردوسی "
چنين داد پاسخ که دانش بس است
وليکن پـراکنده باهر کس است " فردوسی "
نبـاشـد زيـن زمـانه بس شگفتی
اگر بـر ما ببـــارد آذرخشـا " رودکی"
بس عـزيزم بس گرامی سال و ماه
انـدر اين خـانه به سان نو بيوک " رودکی"
اگـر بس بـدی ديـدن آشگـار
ز بـن نامدی ديــدن دل به کـار " اسدی "
نباشـد بس عجب از بختم ار عود
شـود در دسـت من مـانند خنجک " ابوالمويد"
روستايـی زمين چـو کـرد شيار
گشت عـاجز که بود بس نـا هـار " دقيقی "
سـوار تـرک بـودش سد هزاری
که بس بـد با سپـاهی آن سـواری " فخرالين اسد گرگانی "
امتی را يک نبی بس ملتی را يک کتاب
عالمی را يک ملک بس لشگری را يک امير " امير معزی "
کزين ره سوی يـزدانست راهـت
تـرا بس باشـد اين معنی گـواهـست "ناصرخسرو "
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کيست
بس جان به لب آمد که برو کس نگريست " سعدی "
از بس که چشم مست در اين شهر ديده ام
حقا که می نمی خورم اکنون و سر خوشم "حافظ "
شـــراب خانگی ام بس، می مغانه بيار
حـريف باده رسيد، ای رفيق توبه، وداع " حافظ "
ای بسا اسب تيـز رو کـه بمـــرد
خـرک لنگ جـان به منـزل بــرد " سعدی "
ای بســا ابليـس ِ آدم رو که هســت
پس به هــر دستـی نبـايـد داد دسـت " مولوی بلخی "
مگـر می رفت استـــاد مهينـــه
خــری می بـــرد بـارش آبگينه
يکی گفتش که بس آهستــــه کاری
بدين آهستگی بر خر چه داری " عطار نيشابوری "
گویند خداوند کسانی را که بیشتر دوست دارد، بیشتر رنجشان میدهد. گویی سرزمین اهورایی ما ایران نیز، چنین میکند. نمونهاش حکیم بزرگوار ما ابوالقاسم فردوسی است
به گفتهی تقی زاده، شوربختانه دیده میشود که بزرگترین چکامهگوی ایران و زنده ساز داستانهای ملی، در پیری و سالخوردگی و اوج تنگدستی، با قامتی خمیده، گوشی سنگین و چشمانی کمسو، پسر مرده، رانده و فراری از مرز و بوم خود، با نومیدی و بیکسی و با پشتیبانی یگانه دخترش زندگی مینمود
فردوسی در زندگیاش رنجهای بیشماری برد، پس از مرگش نیز در حالی که او را به گورستان رزن میبردند تا به خاک بسپارند، گروهی مخالفت ورزیده و پیکر بیجان او را به دخترش بازگرداندند. دختر پیکر پدر را در باغ خودش در تنهایی و بیکسی به خاک سپرد
نقالان، این خادمان بینام و نشان شاهنامه، از رستم، سهراب، اسفندیار و افراسیاب گفتند ولی از سراینده آن یادی نکردند. در شاه جنگ ایرانیان در چالدران، برابر لشکر بزرگ عثمانیها، رستم بیک برای سربازانش سرودهایی از شاهنامه خواند و سربازان ایرانی مردانه ایستادند، ولی کسی را با گوینده کاری نبود
سربازان ما با شنیدن این سرودهای حماسی، افتخار آفریدند ولی سراینده آن تنها و بیکس در گوشه باغ خویش آرمیده بود
شاهنامه را در سراسر ایران میخواندند ولی حکیم بزرگوار ما بی کس و بینشان بود تا اینکه آصفالدوله شیرازی، فرماندار خراسان شد و به یاری چند فرانسوی به توس رفت و آرامگاه این جاودانه تاریخمان را یافت و دو اتاق خشت و گلی ساخت به این امید که آرامگاهی برایش بسازد. او را نیز از فرمانداری خراسان برکنار کردند و همه چیز به حال خود رها شد. تنها باغ فردوسی ماند و این دو اتاق خشت و گلی و دو گور کوچک کودکان باغبان
در سال ۱۳۰۵برای پاسداشت تاریخ ملی، انجمن به همین نام پا گرفت که نخستین کار این انجمن، ساختن آرامگاه فردوسی و یکی از هموندان این انجمن ارباب کیخسرو شاهرخ بود
آنگاه بر آن شدند با بیست هزار تومان آرامگاهی برای فردوسی بسازند که ده هزار تومان آن از صرفهجویی در بودجه، و ده هزار تومان دیگر از دهش مردم فراهم شد. گروهی از نمایندگان مجلس آن دوران با واگذاری پول برای ساخت آرامگاه فردوسی مخالف بودند، بنابراین ارباب کیخسرو شاهرخ همهی هزینه رفت و آمد از تهران به مشهد و توس را خود پرداخت
طاهرزاده نقشه ساختمان را کشید و استاد حسین حجارباشی زنجانی را هم برای گزینش سنگ ساختمان، همراه خود برد
با سختی فراوان، آرامگاه فردوسی ساخته و در بیستم مهرماه ۱۳۱۳پس از هزار سال تنهایی، هزارمین سال زایش فردوسی برگزار
(درود بر جامعه زرتشتی و ارباب کیخسرو شاهرخ که در حفظ ایران کوشا هستند)آفرینش عالم از نگاه شاهنامه
آنچه باعث می شود شاهنامه با کتاب های دیگر تفاوت داشته باشد تفاسیر علمی و به نسبت علمی آن است از نخستین ابیات تا آخرین بیت آن
به طور مثال شاهنامه در گفتار اندر آفرینش عالم چنان مساله را عالمانه وارسی کرده و بازگو می کند که گویی همه مطالب همانا اعلام نتایج تحقیقات دانشمندان علم انسان شناسی و زمین شناسی است
می دانیم که بر اساس علم فیزیک جهان از ماده تشکیل شده است . امروز این را در همه کتاب های علوم دبستانی نیز می توانید پیدا کنید . اما این که انرژی از ماده به وجود می آید و ماده سرچشمه انرژی است جزو اکتشافاتی است که وقت و انرژی زیادی از دانشمندان گرفت.یادم هست در کتاب علوم مدسه می خواندیم : انرژی یعنی توانایی انجام کار
شاهنامه فردوسی این کشف بزرگ را چنان ساده ابراز داشته که گویی واقعیتی بوده که در آن زمان برای مردم ایران چون روز روشن بوده و فقط بایست به همه مردم انتقال می یافت و آموزش داده می شد
ز آغاز باید که دانی درست
سرمایۀ گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانایی آمد پدید
"ناچیز" در اینجا به معنی عدم وجود ماده است و "چیز" دقیقن به ماده اشاره دارد زیرا تنها چیزی را که خداوند آفرید همان ماده بود که از عدم بوجود آمد .پس بر اساس شاهنامه اهورامزدا آفریننده "ماده " است که ما آن را "هستی" می نامیم. یعنی آن که جهان را از حالت معنوی صورت مادی داد اهورامزدا است
بر اساس تعلیمات زرتشت نیز همین موارد صادق است و اهورامزدا چیزی نیست جز آفریننده هستی و مرتبط با آن خلق چیزی به نام "هنجار" که می توان آن را به هوش و یا دانایی تعبیر کرد
البته همین دو واژه " هستی " و " هنجار" دارای آنچنان پتانسیل های بحث انگیزی هستند که ترجیح می دهم بعدن و در یک نوشتار دیگر به طور مفصل در باره شان بنویسم
به هر حال آنطور که در شاهنامه نشان داده شده ، خداوند هستی را آفرید ؛ اما انرژی که فردوسی که آن را "توانایی" می نامد بر اساس همان "هنجاری" که هنوز توضیح داده نشده تبدیل به انرژی می شود . یعنی که انرژی از ماده پدید می آید : «به ماده تا انرژی آمد پدید
و اما زمانی که ماده هست و در پی حرکت این ماده انرژی بوجود می آید باید منتظر چه بود؟ نور و آتش زاییده و برآمده از انرژی اند پس نخستین آخشیجی که اوستا به کرات از آن نام برده و زرتشتیان را به پرستش آن متهم کرده اند در جهان رخ می نماید . این پدیده بر پایه تازه ترین دستآوردهای علم ستاره شناسی و زمین شناسی کاملن علمی است. بلی! نخستین پدیده ای که می توان در جهان شاهد بود آتش و نوری است در میانه که می رود تا عالم هستی را بنا کند. شاهنامه می گوید
نخستین که آتش ز جنبش دمید
ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
وز آن پس ز آرام سردی نمود
ز سردی همان باز ترّی فزود
حالا آتش را داریم و خاک و آب و از همان جنبش اولیه نیز باد را داریم پس آنچه باید برای بنیان این سپنجی سرای می داشتیم همه را داریم .پس
چو این چار گوهر به جای آمدند
ز بهر سپنجی سرای آمدند
گوهر ها یک اندر دگر ساخته
ز هر گونه گردن برافراخته
پدید آمد این گنبد تیزرو
شگفتی نمایندۀ نو به نو
و اما شاهنامه حتا در باره کره زمین نظریه ای دارد که می توان آن را هم با نظریه های امروزی علم زمین شناسی منطبق دانست
چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ
زمین شد به کردار روشن چراغ
فرشیه های امروز یزمین شناسی اعتقاد دارند که کوه ها به صورت گدازه های تشفشانی از میان دریا ها و اقیانوس ها که همه زمین را در برگرفته بودند سردرآوردند و چنان بود که خشکی پدید آمد و در پی بوجود آمدن خشکی بود که گیاهان ار دل خاک رستند
ببالید کوه ، آبها بر دمید
سر رستنی سوی بالا کشید
گیا رست با چند گونه درخت
به بالا برآمد سران شان ربخت
ببالد ندارد جز این نیروئی
نپوید چو پویندگان هر سوئی
بلی پیش از هر چیز گیاهان و رستنی ها بر زمین سربرآوردند و پس از آن جانوران . هیچ علمی تا کنون ثابت نکرده که جانواران پیش از رستنی ها بر زمین بوجود آمده اند
وزآن پس چو جنبنده آمد پدید
همه رستنی زیر خویش آورید
خور و خواب و آرام جوید همی
وزآن زندگی کام جوید همی
می بینیم که شاهنامه گره تنگی خورده با باورهای دینی زرتشتی . در اینجاست که شاهنامه تاکید می کند که به خاطر عدم وجود شعور و شناخت در ابن جانوران خداوند عالم نیز این موجودات را به بندگی خود فرا نمی خواند:
نه گویا زبان و نه جویا خرد
ز خار و ز خاشاک تن پرورد
نداند بد و نیک و فرجام کار
نخواهد ازو بندگی کردگار
بزرگداشت فردوسی
و 25 اردیبهشت ماه سال جاری فستیوالی در مشهد برای بزرگداشت بزرگ مرد توس در همین شهر برگزار می شود 24
در اینکه فردوسی مردی بزرگ از سلسله شاعران نامدار ایرانی است حرفی نیست . اما انچه باید گفته شود و بر زبان راندنش به نظر هنوز زود می آید این است که همه آنچه فردوسی در شاهنامه اش به نظم آورده بی کم و کاست همانهایی است که موبدان زرتشتی به دقیقی و بعد از ترور آن شاعر زنده یاد به فردوسی تسلیم کرده بودند
فردوسی خود در اشعارش و در مقدمه شاه نامه اش به صراحت می گوید که همه این اشعار از موبدی به او رسیده وهمه نوشته ها تاریخی و مستند و البته ایرانی است که موبدان جمع آوری کرده بوده اند
وی همچنین برای آانکه داستان چرخ روزگار را در باره رسیدن این نامه به خودش را بازگو کند جزئیات آغاز کار توسط شاعر زنده یاد دقیقی را بازگو می کند و حتا به قتل رساندن او را هم در اشعارش می آورد که متاسفانه این اشعار هم مورد دستبرد ناشیانه ترورویست های فرهنگی قرار گرفته به طوری که امروز بسیاری ناشران، این اشعار را به صورتی دیگر نوشته اند و مثلن ترور دقیقی را به مرگ او با مشروب بدل کرده اند
برای انکه از بحث اصلی خیلی دور نشویم چند بیتی از شاهنامه در زمینه داستان دقیقی می آورم
نخستین چیزی که فردوسی بزرگ بدان اشاره دارد این است که
این داستان مدارکی جمع آوری شده است توسط مورخی زرتشتی که او را دهقان نژاد می نامد
یکی پهلوان بود دهقان نژاد دلیر و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده روزگار نخست گذشته سخن ها همه باز جست
دیگر نکته آنکه خردمندان و هم زرتشتیان که آنهارا راستان می نامد همه از وجود این مدارک و نوشته ای تاریخی آگاهی داشته اند
جهان دل نهاده بدین داستان همه بخردان نیز و هم راستان
اما فردوسی دقیقی را به عنوان جوانی روشن روان و شاعر معرفی می کند که برای نخستین بار داوطلب می شود تا عمر و جوانی خود را صرف به نظم در آوردن این نوشته ها کند.
اینطور به نظر می رسد که بنابر سیاستی خردمندان خواسته اند تا این نوشته ای مکتوب به گفتار درآید تا در سینه ها محفوظ بماند .
گویا می دانسته اند در زمانۀ جنگ و اتش و خون به ماندگاری هیچ نوشته ای نمی توان اطمینان داشت . آنها خوب آموخته اند که بر سر کتابخانه های ساسانی چه آمد
جوانی بیامد گشاده زبان سخن گفتن خوب وروشن روان
بنظم آرم این نامه را گفت من ازو شادمان شد همه انجمن
اما دیری نمی پاید که بدبختانه دقیقی به دست مزدوری سیاه دل ترور می شود
جوانیش را بخت بد یار بود ابا بد همیشه به پیکار بود
بدان بخت بد جان شیرین بداد نبود از جهان دلش یک روز شاد
یکایک از او بخت برگشته شد بدست یکی بنده بر کشته شد
برفت او و این نامه ناگفته ماند چنان بخت بیدار او خفته ماند
اما در اینجا فردوسی به صراحت خود را دومین داوطلب به نظم در آوردن مکتوبات تاریخی ایرانی معرفی می کند
دل روشن من چو برگشت ازوی سوی تخت شاه جهان کرد روی
که این نامه را دست پیش آورم زدفتر به گفتار خویش آورم
جالب تر خواهد بود وقتی بدانیم که او خود در به در به دنبال مدارک بود اما آنقدر این نوشته ها برای حکومت و شاید هر کس دیگری که بتوانیم او را دشمن این نوشته ها بدانیم مهم بود که صحبت از آن هم نیاز به شهامت و از جان گذشتگی داشت . یادمان باشد فردوسی نامدار در زمانی به دنبال این نوشته بود تا آن را به قول خود از نوشته به گفتار در آورد که دقیقی را به همین جرم ترور کرده بودند
بپرسیدم از هر کسی بی شمار بترسیدم از گردش روزگار
زمانه سراسر پر از جنگ بود به جویندگان بر جهان تنگ بود
براین گونه یک چند بگذاشتم سخن را نهفته همه داشتم
بالاخره کسی نشانی را به او می دهد که با فردوسی دوستی خالصانه و صمیمانه ای داشته
به شهرم یکی مهربان دوست بود تو گفتی که با من یکی پوست بود
این دوست از فردوسی سپاس گذاری کرده و برایش دعای خیر می کند
مرا گفت خوب آمد این رای تو به نیکی گراید همی پای تو
و بلافاصله به او خبر می دهد که مدارک را برایش خواهد آورد . نکته ای که در این قسمت باید از آن یاد شود این است که دوست فردوسی می دانسته که وی به زبان پهلوی آنقدر تسلط دارد که می تواند بدان زبان سخن بگوید. بر همین اساس است که
گروهی اعتقاد دارند که فردوسی در خانواده ای زرتشتی به دنیا آمده و به احتمال زیاد همسرش زرتشتی بوده استنبشته من این نامۀ پهلوی به پیش تو آرم مگر نغنوی
گشاده زبان و جوانیت هست سخن گفتن پهلوانیت هست
تو این نامۀ خسروان باز گوی به دین جوی نزد مهان آبروی
آیین زناشویی در ایران باستان
در كيش ايران باستان زناشویی به منظور زندگی خوش و خرم و اتحاد و اتفاق و ازدياد نفوس و تشكيل خانواده چنان بر پايه صحيح و محكم استوار بوده كه خود به خود ضامن بقا و دوام زندگي مشترک بود و مهر ومحبت را بين زن و شوهر برای هميشه برقرار می ساخت.زرتشت در گات ها يسنا پنجاه و سه بند به پسران و دخترانی كه می خواهند با هم پيمان ازدواج ببندند اندرز می دهد كه ای دختران شوی كننده و ای دامادان ،اينک بياموزم و آگاهتان كنم .با غيرت از براي زندگانی پاک منشی بجوشيد.هر یک از شما بايد در كردار نيک از ديگری پيشی جويد و از اين راه زندگانی خود را خوش و خرم سازد.در كيش زرتشتی از لحاظ نظم به كارهاي دنيا و محكم ساختن يگانگی و جلوگيری از فساد اخلاقی ،در مورد زناشویی تاكيد زياد گرديده و اين كار به خوبی ستوده شده است.چنانكه در فرگرد چهارم بند چهل و هفت ونديداد اهورامزدا می فرماید:"اي اسپيتمان زرتشت هر آينه ،من مرد زندار را بر مرد بی زن و مرد خانه دار را بر مرد بی خانمان ترجيح می دهم.باز در فقره چهل و چهار می فرماید:"وظيفه هر شخصی است كه برادران همكيش خود را در كسب مال و داشتن همسر راهنمایی و مساعدت كند."در دين زرتشت كمک كردن برای ازدواج كسانی كه به سن بلوغ رسيده و به علت ناداری بی همسر مانده -اند،از كارهای خوب و پر ثواب شمرده می شود
موانع زناشویی در دین زرتشت
زناشويی در ميان خويشاوندان در موارد زير ممنوع است
1. نسبت به زن:نزديكتر از پسر عمو و پسر خاله و پسر دايی و همچنين پدر خوانده،برادر خوانده و پسر شوهر جايز نيست
2. نسبت به مرد:نزديكتر از دختر عمو و دختر عمه ودختر دايی و نيز مادر خوانده،و دختر خوانده را به زني گرفتن جايز نيست
3. نسبت به زن و مرد:در مورد برادران يا خواهران رضاعي بطور كلي موانع مزبور جاري است
4. در مورد مهريه:در كيش زرتشتي چون رهايي اختياري نيست ، به اين جهت براي زناشويي مهريه اي قيد نميشود
امكان فسخ زناشويی يا رهايی
1. يكی از طرفين ديوانه بوده يا اختلال حواس داشته باشد در صورتی كه طرف ديگر آگاه نبوده باشد،بنا به تقاضاي طرفی كه سالم است ازدواج قابل فسخ است
2. هرگاه شوهر عنين بوده و مردي نداشته باشد زن ميتواند تقاضاي طلاق كند
3. هر گاه ثابت شود زن مرتكب زنا شده،شوهر ميتواند او را رها سازد و اگر ثابت شود كه شوهر با زن ديگر زنا كرده است ،زن هم ميتواند تقاضای طلاق كند
4. هر گاه شوهر به مدت سه سال مخارج زندگی زن را ندهد،زن ميتواند تقاضاي طلاق دهد
5. هر گاه زن از اذيّت شوهر در خطر باشد ميتواند تقاضای رهایی كند
6. هر گاه زن ناشزه(زنی كه به شوهر خود تمكين نكرده،نا فرمانی كند)باشد و رفتارش باعث خطر گردد،شوهر ميتواند تقاضای طلاق كند
7. هر گاه شوهر زن ديگری داشته كه در موقع ازدواج پنهان كرده و يا زن شوهر ديگري داشته باشد ازدواج بعدی خود به خود باطل است
8. وقتی كه مرد يا زن ترک دين زرتشت كند طلاق جايز است
گواه گيران مجلس عقد
در اين مجلس بزرگان و موبدان حاضر می شوند،موبد پس از شنيدن اقرار رضايت از عروس و داماد اندرزهای سودمند اخلاقی و دينی داده برايشان چنين دعا ميكند
هر دو تن را شادماني افزون باد.هميشه با فر و جلال باشيد ، به خوبی و خوشی زندگی كنند،در ترقی و افزايی باشند،به كردار نيک سزاوار باشند،نيک پندار باشند،در گفتار نيكو باشید،در كردار نيكي به جاي آوريند،از هر گونه بد انديشی دور بمانيد.هر گونه بكاهد،هر گونه بدكاری بسوزاد،راستی پايدار باد،جادوييی سرنگون باد،در مزديسنی استوار باشيد،محبت داشته باشيد با كردار نيک مال تحصيل كنيد
با بزرگان يک دل و يک زبان باشند،با یاران فروتن و نرم خو و خوشیین باشند،غيبت مكنند،غضبناک نشوند،از برای شرم گناه نكنند،حرص مبريند،از برای چيزی بيجا دردمند نشويند،حسد مبرند،كبر و منی نكنيد،هوا و هوس نپروز ند،مال كسان را به نا حق مبرند،از زن و شوهر كسان پرهيز داريد از كوشش نيک خود برخوردار باشند،با حرص انباز مشوند،با غيبت كننده همراه نباشند،با بدنام پيوند نكنند،با بيچارگان پيكار نكنيد،پيش پادشاهان سخن سنجيده گوييد،مانند پدر نامور باشند،در هر صورت مادر را نيازارند،و به واسطه راست گفتن كامياب و كامروا باشيد.
پس از آن عروس و داماد دست پيوند بهم داده دور آتش ميگردند و ساير تشريفات عروسي به طور معمول است انجام ميشود
ازدواج در ایین زرتشت
به اين مراسم زن وشويي يعني شريك شدن زن و شوهر در امر زندگي گفته مي شود در ايران باستان ازدواج كردن از كارهاي نيك به شمار آمده ، هر پسر و دختر زرتشتي همانند كارهاي ديگر خود بايستي بر مبناي خردمندي با يكديگر ازدواج كنند
در آيين زرتشتيان چيزي به نام مهريه مرسوم نيست ، تك همسري سفارش شده و پيروي مي شود، جدايي ( طلاق ) نيز مگر در شرايطي ويژه انجام نمي شود ـ زن و شوي تلاش مي كنند تا به سفارش اشوزرتشت در زندگي مشترك خود با انجام كار نيك از يكديگر سبقت بگيرند
جایگاه زن در ایران باستان :
بزرگی و شکوه هر کیش و فرهنگی را باید از ارجی که آن کیش و فرهنگ برای زن می نهد، سنجید . دکتر (( سموییل لنگ )) ایران شناس نامی غرب ارزش و جایگاه زن در ایران باستان را ستایش می کند و در این باره می گوید : (( بهترین نشانه ی تمدن و دلیل لیاقت ملتی ، حالت و مقام زن در بین آنان است . در جامعه ای که مردان آن ، زنان خود را پست و زبون و محکوم از حقوق مدنی دانند دلیل پستی و زبونی آنهاست . جامعه ای که افراد آن به مقام حقیقی زن پی نبرده باشند روح نجابت و نیکی اخلاق در آنها خفته است . احترام زن و شرکت او در حقوق اجتماعی دلیل تربیت و علامت تمدن یک ملت محسوب می شود. )) پایگاهی که اشوزرتشت پیامبر ایرانی برای زن می داند بسیار در خور ستایش است بگونه ای که پروفسور دارمستتر بر این باور است که : (( تصویر هیچ زنی والاتر و آبرومندتر از تصویری که در اوستا کشیده شده نیست . )) در جهان باستان همه جا نسبت به زن چون کنیز و برده رفتار می شد . حتی در روم و یونان که پیشرفته ترین کشورها در آن دوران بودند ، زن جزو دارایی مرد دانسته می شد و مرد هرگونه که دلش می خواست می توانست با زن رفتار کند . او حتی بطور قانونی می توانست زن خود را به عنوان برده بفروشد . در سده ی شانزدهم میلادی جایگاه زن در اروپا به اندازه ای پایین بوده که به سال 1586 میلادی در فرانسه نشست بزرگی برپا شد تا این موضوع را بررسی کند که آیا باید زن را بشر دانست ؟ برآوردی که از این نشست شد آن بود که زن انسان است ، ولی برای خدمت به مرد آفریده شده است . (( هانری هشتم )) خواندن انجیل را برای زنان و مردم طبقات پست قدغن کرد و این تنها در سال 1870 میلادی بود که در انگلستان شلاق زدن زنان در ملاعام ممنوع اعلام شد . حتی در سده ی نوزدهم میلادی زنان انگلیس و فرانسه آنقدر پست به شمار می رفتند که دو زن رُمان نویس ، رُمان های خود را با نامهای مردانه یعنی (( جورج ایلیوت )) و (( جورج ساند )) به چاپ رساندند تا کسی نفهمد که نویسندگانش زن هستند . و در سده ی بیستم میلادی بود که (( فردریش نیچه )) به مردها اندرز می دهد : (( اگر به سراغ زنها می روید شلاقتان را از یاد نبرید . )) این در حالی بود که در ایران و در هزاران سال پیش ( کیانیان ) زنان جایگاه والایی را دارا بوده و در همه ی حقوق مدنی و زندگانی با مرد برابر و انباز بوده اند . دختران از کودکی مانند برادران خود به آموختن دانش های گوناگون و حتی ورزش های بدنی و سواری و تیراندازی می پرداختند و نیز به هنگام جوانی همسر خویش را خود برمی گزیدند چرا که برابر آیین دینی دختر را نمی توانستند ناخواسته وادار به پیوند زناشویی کنند. همانگونه که اشوزرتشت پیامبر در سخن به دختر خود می فرماید : (( تو ای پوروچیستا – ای جوان ترین دختر زرتشت از خاندان هیچ اسپ ، من که پدر تو هستم ( جاماسب ) را که یاور دین مزداست از روی راستی و منش پاک به همسری تو برگزیده ام . اینک برو و با خردت کنکاش کن و در صورت پسندیدن او ، با دلباختگی در انجام وظیفه ی مقدس زناشویی بکوش . )) زنان دانشمند برابر خواسته ی اوستا می باید ، آنچه را که نیک و راست دانسته یا آموخته اند به دیگران بیاموزانند و به وسیله ی سخن رانی در نشست های گوناگون و جشن ها ، دیگران را به پیروی از اندیشه و گفتار و کردار نیک راهنمایی نموده و در رستگاری و خوشی جهانیان بکوشند . در یسنای 25 بند شش آمده است : (( آنچه را که زن یا مردی دانست که درست و نیک است ، باید به کار بندد و دیگران را نیز بیاگاهاند تا آن را به کار بندند . ما می ستاییم مردان و زنان نیک اندیش را که در هر کشور با وجدان نیک خود بر ضد بدی پیکار نموده یا می نمایند . )) زنان حق داشتند به عنوان وصی و قیم سرپرستی کودکی رابه عهده بگیرند و نیز به هنگام نبود شوهر کارهای وی را پیگیری نموده و آن ها را انجام دهند . گواهی و شهادت زن در جایگاه عدالت پذیرفته می شد و به گفته و شهادت او اعتبار کلی داده می شد . زنان در دربار شهریاران و دستگاه دولتی دارای نفوذ شایانی بوده و در موارد سخت در سرنوشت کشور خود نقش بزرگی ایفا می نمودند به طوری که آتوسا همسر شاه گشتاسب با پذیرفتن آیین زرتشت توانست خدمات بزرگی در گسترش آیین راستی نماید و جایگاه سپندینه ی وی در اوستا ارج داده می شود و نیز در فروردین یشت به روان وی درود فرستاده می شود . در زمان کیانیان و سامانیان زنان در آیین های دینی سهم بسزایی داشته و می توانستند خودشان این آیین ها را بجا آورند و حتی به پایگاه بزرگ روحانی رسیده و راهنمای دین گردند . در زمان هخامنشیان زن در هازمان ( جامعه ) نقوذ شایانی داشت . در پژوهش های نوشته های دیوانی تخت جمشید ، زنان از حقوق مدنی برخوردار بوده و علاوه بر برابری حقوق و دستمزد زنان و مردان کارگر ، مادران از مرخصی و حقوق زایمان و نیز حق فرزندان بهره می بردند و برای زنان این امکان وجود داشت که کار نیمه وقت برگزینند . در زمان ساسانیان زنان می توانستند شهریاری کنند به طوری که چندین شاهدخت از جمله (( پوران دخت )) و (( آذر میدخت )) و ... به پادشاهی رسیدند. تندرستی و ورزش های بدنی از دیگر سفارش های اوستا ست ، که در دوره ی کیانی ، هخامنشی و اشکانی از تربیت همگانی ایرانیان بشمار می رفته و دختران پیوسته در ورزش های گوناگون مانند سواری ، چوگان بازی ، شمشیر زنی و شکار و نمایش های پهلوانی و پیکار شرکت می جستند . در کارنامه ی ایران زمین نام برخی از زنان شیرافکن آمده است که بیشتر با یلان و پهلوانان دست و پنجه نرم می کرده اند . همچون (( بانو گشسب )) دختر (( رستم زال )) که با برادر خود (( فرامرز )) به نخجیر حیوانات و نبرد دشمنان می پرداخت و بانو (( گُرد آفرید )) زن هجیر که با سهراب یل زورآزمایی کرد و بانو (( گردیه )) خواهر (( بهرام چوبین )) که در نبردهایی شرکت جسته و پهلوانانی را از دم تیغ گذرانده است . گزارش این دلاوری ها در شاهنامه ی فردوسی ، فرامرزنامه و نیز داستان چوگان بازی و شکار شیرین و خسرو در چامه های نظامی بسیار آمده است . زنان کشاورز و دامپرور با مردان خود در کاشت و برداشت خرمن و شیردوشی و چوپانی همراه بوده و در روشن نگه داشتن اجاق خانه همانند مردان خویشکاری می نمودند . دکتر (( گیگر)) دانشمند پرآوازه ی آلمانی در کتاب تمدن ایران خاوری در این باره می نویسد : (( بنابراین زن در صف همسری شوهر قرار می گیرد نه از تابعین . او کنیزش نیست بلکه رفیق و همسر و در همه ی حقوق با وی شریک و برابر است . او در همه ی کارها با مردان دم ساز و هم راز و در راه انداختن امور خانوادگی و به سامان کردن آن موافق و هم آواز است . )) و بنابر گفته ی آقای (( بالسارا )) : (( فرمانروایی در خانواده به طور مشترک میان مرد یا کدخدای خانه و زن یا کدبانوی خانه بخش شده بود . )) زنان نه تنها در امور خانوادگی بلکه در پیشرفت و تربیت اجتماع پیشرو بوده و برابر گفته ی آقای (( کاتراک )) : (( وظیفه ی زن در ایران باستان منحصر به امور اقتصادی خانواده ی خود او نبوده بلکه در پیشرفت تربیت اخلاقی و روحی همه ی کشور سهم بسزایی داشته است و مانند یک آموزگار اخلاق رفتار می نموده است . )) در سراسر (( فروردین یشت )) به روان پاک زنان پارسا و پاکدامن همراه با مردان پارسا درود فرستاده شده است و تنها بزرگی و برتری زن و مرد را در درستی و نیکی دانسته است ، به گونه ای که در (( خرده اوستا )) می خوانیم : (( از بین زنان و مردان کسی که برابر آیین راستی ستایش اش بهتر است پروردگار از آن آگاه می باشد . اینگونه زنان و مردان را می ستاییم . )) و در گاتها ( یسنای 28 بند 1 ) اشوزرتشت می فرماید : (( ما زنانی را می ستاییم که از پرتو راستی ممتازند . )) درایران باستان ، زن شخصیت حقوقی داشت و می توانست دارای مال و خواسته باشد و نیز به اندازه ی برابر با برادران خود از ارث برخوردار گردد . زنان علاوه بر برابری حق ارث ، مورد احترام و توجه بی اندازه ی مردان نیز بودند ، چرا که در اوستا کوچک شمردن زن ، کرداری زشت و از روی نادانی دانسته شده و از جمله گناهان بزرگ به شمار می رود . در دوران هخامنشیان ، پسران با دیدن مادر خود با احترامی ویژه به پا می ایستادند و تا مادر با نوازش مادری به آنها اجازه ی نشستن نمی داد ، نمی نشستند . حتی شاهان بزرگ پارس ، احترام ملکه ی مادر را به طور کامل به جا آورده و بر سر سفره زیر دست او می نشستند . آقای (( کریستین سن )) در کتاب خود با عنوان شاهنشاهی ساسانی می نویسد : (( دوشیزگان در آن دوران نه تنها به وظایف خانوادگی آشنا می شدند بلکه اصول اخلاقی و قانون های مذهبی اوستا را نیز فرا می گرفتند و چه در اجتماع و چه در زندگی خصوصی پس از رسیدن به سن بلوغ از آزادی عمل برخوردار بودند . )) آقای (( بالسارا )) با آوردن شواهدی از تاریخ پیشدادیان ، کیانیان ، هخامنشیان ، پارت ها و ساسانیان در این باره می گوید : (( علاوه بر این موجب شادمانی است که ببینیم رفتار مردان نسبت به زنان به اندازه ی یک قوم بزرگ و متمدن شایسته بوده و همچنین ، برخورد برادران نسبت به خواهران به همان اندازه مهربان و سزاوار ستایش بوده است. )) در درازنای تاریخ ایران زمین ، ایرانیان به هنگام برخورد با باورهای دیگران ، همیشه مخالف با این باور بودند که زن پس از مرد و آن هم از دنده ی چپ مرد آفریده شده است و رانده شدن مرد از بهشت و گمراهی او بوسیله ی زن را از جهل و نادانی قوم های دیگر می دانستند و نه تنها از دیدگاه آنها زن ضعیفه دانسته نشده ، بلکه تا جایگاه برتر الهی بالا برده شده است . (( بانو )) در اصل (( رتیاباگیانو )) بوده که پرتو الهی معنی می دهد و (( پوروچیستا )) که در ایران باستان نام دختر بوده در دین یشت به معنای (( دانش والا )) آمده است . از لحاظ پوشش و حجاب ، زن و مرد ایرانی بر پایه ی شخصیت و پاکدامنی ذاتی خود ، هرگز مانند رومیان و یونانیان هم دوره ی خود ، در مجلس های عیش و نوش ظاهر نمی شدند
از جهانگير موبدگشتاسب اشيدری
بنام اهورا مزدا
اشوزرتشت آن بزرگ مرد خردگرای آریائی تاریخ بوسيله پرسش و جستجو و با خود اندیشیدن و در خود فرو رفتن، راستی و درستی را در خود جستجو کردن، درون نگریستن و خود شناختن سرانجام به سرچشمه عشق فروغ جاودانی روشنائی بی پایان و یا به ( هستی برتر ) رسید و او را اهورامزدا نامید
درون نگری و خودشناسی بهترین راه رهائی و رسائی آدمیان است و راه راست را تنها با منش نیک وپاک میتوان شناخت که همان راه ( اشا) یا پرتو راستی و پاکی و نماد سازندگی است و درون نگری و خود را شناختن راهی است به سوی خداشناسی و به هستی برتر رسیدن که اشوزرتشت در این باره در گاتها سروده ( ای مزدا هنگامی که تو را با نیروی خرد و اندیشه ژرف ( درون نگری ) و در ژرفنا ( در خود فرو رفتن ) جستجو کردم و با دیده دل به تو نگریستم دریافتم که توئی سرآغاز و سرانجام همه چیز ، توئی سرچشمه خرد و اندیشه و توئی آفریننده راستی و درستی (یسنا بند 31 بند 8)
خردگرائی آریائی. تنها در یکتاشناسی بوده که در این باره بر دیگران و پیامبران دیگر پیشگام و پیشرو بوده و برتری داشته است . تنها در سایه یکتاپرستی بود که توانست با نیروی دانش پرتوان و باآموزشهای راستین خردمندانه خود که ریشه در یگانگی و یکتائی ( اهورامزدا) داشته است . راستی و درستی و مهر و مهربانی و آسایش و آرامش و آشتی و سازش را درمیان مردم آن زمان و مردم جهان استوار و پایدار سازد روانها را شاد و شادمان و زیست آدمیان را شادی آور گرداند . اشوزرتشت برای پیام رسانی خود شناخت و یکتائی و رسیدن به برترین هستی ها و پیوستن به او که همانا فروغ و روشنائی جاویدان است . کوشش فراوان کرد و راههای پردشواری را پیمود تا جایی که همه هستی و جان خود را با اندیشه و عشق آتشین و راستین خود را در این راه پیشکش اهورامزدا نمود . در او نیست شد تابوی رسید نیست شد تا هست گردید و به بهشتی جاویدان دست یافت که میگوید من که زرتشت هستم برای ستایش تو همه هستی و جان خود را با اندیشه و عشق راستین به تو پیشکش میکنم و در راه پارسائی همه کردار و گفتار و نیروی خود را در فرمانبرداری از تو آماده کرده ام . یسنا 33 بند 14 . بر بنیاد جهان بینی زرتشت پایه های هستی و آفرینش بر دو نیروی همیستا و یا دو گوهر نیکی و بدی استوار است . گردش زمین و خورشید ستارگان و سیارات یا ستارگانی که به دور خورشید میگردند از کنش و واکنش این دو نیروی برتر میدانند که هر دو آفریننده ( اهورامزدا) . امروز پژوهشگران و دانشمندان این دو نیرو را نیروی دافعه و جاذبه یا مثبت و منفی میگویند این دو گوهر همزداد و ناهمگون یکدیگرند که اگر این نباشد آن دیگری نیز نمیتواند بود و از همیستار بودن این دو گوهر این جهان استوار و پایدار است . اشوزرتشت در گاتها چنین سروده : آن دو گوهر همزادی که در عالم تصور پدیدار گردیده یکی از آن نیکی است در اندیشه و گفتار و کردار، و دیگری بدی در اندیشه و گفتار و کردار
از میان این دو، انسان دانا باید نیک را برگزیند نه زشت را بند 3 از یسناهای 30
این نغمه یا سروده های الهامی همان نواها و زمزمه های روان پرور ( اهورائی ) با نام آشنای جاودانی جهانی آن تکدانه خردگرای آریائی اشوزرشت اسپنتمان میباشد که دلان افسرده ی افسرده دلان و در غم فرو رفتگان را در همه جای ایران و جهان نوازش میدهد و روان آدمیان را به آرامش و شادی و شادمانی فرو می
برد که آدمیان ناخودآگاه به سوی آن نغمه های آسمانی کشیده میشوند راهی است که چندین هزار سال پیش زرتشت خرد گرای آریائی ما و جهان آدمیگری را بدان سو راهنمائی میکرد و به آنها می آموخت تا درست گفتار و راست کردار باشند . راهی که راه عشق و عاشقی و راه رسیدن به راستیها و درستیها و زندگی و سازندگی و راه شادی و آرامش که در جهان تنها و تنها یک راه رستگاری وجود دارد و آنهم راه راستی راه اشوزرتشت اسپنتمان است
برای رسیدن به این آرمان ها و آرزوها راستیها و درستیها به آدم بودن و آدم شدن گام اول راهی است که آدمیان خردگرا و با وجدان و بیدار بوده باشند چون خرد و وجدان است که راه را به آدمیان نشان میدهد و پس از آن به اندیشه و گفتار . کردار می انجامد
پس از فروپاشی ساسانیان با همه سخت گیریها و دشواریها و بگیر و بندها و آدم کشی ها اندیشه توانا و جهان بینی اشوزرتشت همچنان بر تارک اندیشه ها و فرهنگ ها و ادب جهان در میان پژوهشگران و فرزانگان درخشش ویژه ای داشته است . در کنار آن ديگران بسیار گفته اند ولی فزون تر از آن تا این زمان نتوانسته اند اندیشه ای سازنده تر و خردمندانه تر در برابر آن قرار دهند . هر چه گفته اند همانست که اشوزرشت در چند هزار سال پیش گفته است اندیشه والای زرتشت آنچنان استوار و پایدار است که نویسندگان . پژوهشگران بویژه چکامه سرایان و چکامه گویان وارسته ای مانند شادروان فردوسی جلال الدین محمد بلخی ـ شمس الدین حافظ شیرازی ـ فرید الدین عطار نیشابوری ـ بایزید بسطامی ـ ناصر خسرو قبادیان ـ زکریای رازی ـ شهاب الدین سهروردی ـ ابوریحان بیرونی ـ عمرخیام ـ محمد غزالی توسی ـ احمد بن پور مسکویه ـ ابو علی سینا ـ منصور حلاج ـ فارابی ـ رودکی ـ انوری و تا این زمان ملک الشعرای بهار ـ میرزاده عشقی ـ عارف قزوینی و......
و پس از آن تا این زمان که پژوهشگران و دانشمندان زیادی استادانه با شهامت و بی پروائی به پا خاسته اند و در گفته ها و نوشته ها یشان داد سخن داده اند همه و همه اینها از سرچشمه پر آب و بخشایگر جهان بینی فرزانی زرتشت سیرآب بوده اند که نام بردن همه آنها به درازا میکشد که به رویه های زیادی نیازمند است که در این نوشتار امکان پزیر نیست
درباره خدا در کیش زرتشتی سخن بسیار گفته شده و میشود گروهی معلوم الحال از راه گژاندیشی و نادانی می گویند ایرانیان باستان که منظور زرتشتیان است آتش پرست بودند و اتش را خدا میدانستند.گروهی نیز مدعی میشوند که ایرانیان به دو خدا باور داشتند یکی اهورامزدا خدای نیکی و دیگری اهریمن خدای بدی
برخی از خاورشناسان باختر زمین در پژوهشهای خود آماج ویژه ای را دنبال می کنند و ان اماج این است که نشان دهند که همه چیز برخاسته از تورات است و همه فرهنگهای جهان در مقابل تورات هیچ و پوچ است و تورات پیش اهنگ فرهنگ بشری است با پیگیری اینگونه اماج است که این گونه پژوهش گران نه تنها در مورد اوستا و فرهنگ ایران بلکه در مورد هرچیزی که مربوط به فرهنگی جز فرهنگ تورات باشد راه کژروی میپویند و با دگرگون ساختن مفاهیم کتابهای دینی و کهن سایر ملل هدف خویش را براورده میسازند بر پژوهندگان ایران زمین است که با دوری از این گونه لغزشهای که ره اورد تورات محوران (بواقع ادیان سه گانه سامی) است راه راستی را درپیش گیرند و حقیقت این اندیشه را برای مردمان بیان کنند که این خود رسالت اشو زرتشت بود بیان راستی برای بهترین راستی؟
فرهنگ زرتشتی به خدای یکتا که هستی بخش بزرگ داناست باور دارد و جز این چیزی در فرهنگ زرتشتی نیست و زرتشتیان جز این باوری ندارند.26 سال است که یک روند مشخص سعی در تخریب چهره زرتشتیان در درون ایران دارد و در این راه با ترویج دروغ ها و ایراد تحمت های مختلف به جامعه بهدینان سعی در تخریب برنامه ریزی شده چهره این جامعه رنج کشیده دارند.جامعه ای که در پس طوفان سیاه حمله تازیان و کشتارهای چنگیز گونه حکام صفوی و تند روی های اسلامیست های افراطی توانسته موجودیت خود را حفظ کند
هیچ کس به اندازه خود اشو زرتشت نمیتواند توصیف ماهیت مینوی اهورامزدا را بنماید
اینک چند سروده
پس زرتشت گفت:ای اهورامزدای پاک مرا از نام برترین خودت که بزرگترین، بهترین،زیباترین ،کارسازترین،پیروزگرترین،درمان بخش ترین و برای راندن مردم بدمنش کاراترین است اگاه ساز تا با یاری ان بر همه مردمان بدمنش و بدکار و بدکردار چیره شوم و از انان گزندی بمن نرسد
پروردگار اهورامزدا فرمود:ای اشو زرشت. نخستین نام من پژوهندنی است، دومین نام من گرداورنده است،سوم افزایینده و چهارم راستی و پاکی بهترین،پنجم افریدگار همه پاکی ها و نیکی ها،ششم خرد،هفتم خردمند،هشتم دانش، نهم دانشمند،دهم پاک کننده،یازدهم پاک،دوازدهم هستی بخش،سیزدهم سودمند تر، چهاردهم دشمن بدیها،پانزدهم توانا، شانزدهم پاداش دهنده، هفدهم نگهبان،هجدهم درمان بخش،نوزدهم دادار،بیستم مزدا نام من است
ای زرتشت مرا بستای،به روز و به شب،که من اهورامزدا هستم برای نگهداری و شادمانی تو خواهم امد
برای نگهداری و شادمانی تو سروش پاک خواهد امد
برای نگهداری و شادی تو خواهد امد ابها و گیاهان و فرورهای پاک
ای زرتشت اگر بخواهی بر مردمان بدمنش و ستمگران و کوردلان و کردلان راهزنان دوپا و فریبکاران و گرگان چهارپا و دوپا وانبوه دشمنان راستی با انبوهی از درفشهای برافراشته و درفشهای خونین برافراخته پیروز شوی پس این نامها را بیاد بسپار و به روز و شب فراخوان
منم پاسبان، منم دادار و پروردگار، منم دانا و منم مینو و سودرسان،تندرستی بخش ترین نام من است،اتوربان نام است،مه اتوربان نام است،اهورا نام من است،مزدا نام من است،اشو نام من است،اشوترین نام من است،فرهمند نام من است،بینا نام من است،بینا ترین نام من است،بیناترین نام من است،درونگر نام من است درونگرترین نام من است،نگهبان نام من است،یاور نام من است، دادار نام من است،پروردگار نام من است،آگاه نام من است،اگاه ترین نام من است،افزاینده خوشبختی نام من است،مانتره فزاینده خوشبختی نام من است،فرمانروای توانا نام من است،نافریبکار نام من است،نافریبخور نام من است،دورکننده بد اندیشی نام من است،پیروز نام من است،سراسر پیروز نام من است،آفریدگار سراسر جهان نام من است،فروغ سراسر جهان نام من است،پر فروغ نام من است،فروغمند بخود نام من است، سودرسان نام من است سودرسان ترین نام من است، توانا نام من است،شادی بخش ترین نام من است،راستی نام من است،برفراز نام من است،فرمانروا نام من است، تیز بین نام من است،چنین است نامهای من
ای سپیتمان زرتشت اگر کسی در این جهان مادی نام مرا زمزمه کند و یا به اوای بلند بخواند ایستاده یا نشسته،بهنگام بیدار شدن و بهنگام بستن و گشودن کشتی و... بدان شخص نه در ان روز و نه در ان شب دیو خشم و کینه و سرشت بد اندیشی نمیتواند گزندی برساند و گفتار و کردار و پندار بد را در او راه نخواهد بود
بیاد نامهای من باش و از دروغگو و بد اندیش دوری جوی و از تبهکار و بدکار و گژروان دوری کن و دان که من نگهدار تو هستم همانگونه که هزار مرد یک تن را را نگهبانی نمایند
و
درود بر فرکیانی، درود بر ایران ویج،درود به خوشی و خوشبختی مزدا داده، درود بر راستی و درستی، درود بر همه افرینش راستین،
یتااهو وئیریو ، اشم وهو
میستایم اهورامزدای فروغمند پرشکوه را
یشتها، هرمزد یشت
براستی این سروده ها چیست؟ در چه کتابی امده است و ان کتاب از ان چه کیش و ملتی است؟آیا جز این است که این سروده ها،سروده های زرتشتی است و در اوستا کتاب دینی زرتشتیان امده سخن دیگری میتوانیم بگوئیم.اگر چنین است ایا رواست که بازگفته های غرض الود دیرینه چند مغز سفلیسی انیرانی را درباره اتش پرستی و دوگانه اندیشی زرتشتیان بازگو کنیم؟ یا درست بینی و داد اندیشی بما فرمان میدهد که دست از تلغینات مشتی سامی پرست برداریم و براستی با چشم خرد امزشهای اشو زرتشت را دریابیم.بر فروهر پاک اشو زرتشت درود باد
ای روح بزرگ و پاک زرتشت وی فره تابناک زرتشت
ای آینه ی فروغ دادار از نور و فروغ عشق سرشار
خیره است جهان به گات هایت کز عرش خدا رسد صدایت
بس قرن و هزاره ها به دوران آیین تو بود پرتو افشان
گفتار تو اوج استواری پیغام تو راه رستگاری
آیین تو منطق است و بینش انسان بود اوج آفرینش
شعر از : توران شهریاری
به گفتار وخشور خود راه جوی دل از تیرگی ها بدین آب شوی
اهورا مزدا خدای زرتشت
نه قومی برگزيده دارد و نه با زبان ويژه ای برای کسانی وحی می فرستد و نه گروهی از آفريدگان خويش را مامور کشتار گروهی ديگر می کند و نه خودش شبانه چند هزار نفر از بندگانش (فرزندان مصريان) را از میان می برد و نه بابت لغزشهائی که خودش برای اين بندگان خواسته است آنها را بسوی آتش و مار و عقرب به جهانی ديگر روانه می کند
او دستگاه بيکران آفرينش را برای زمين ما که ذره ای ناچيز در اين دستگاه است نيافريده، بلکه او جوهر راستی و سرآغاز راستی است. او به هستی آورنده خرد و آغاز و پايان نظامی است بنام « اشا» که ميلياردها کهکشان را با ميلياردها خورشيد آنها را از ميلياردها سال پيش با خرد بيکران خود در گردش دارد
او برتر و پاک تر از آن است که ما او را درگير مسائل فرومايه زندگی چند انسان گمراه بکنيم. او اهورا مزداست. او خوشبختی و شادی و شکوفائی را برای جانداران اين زمين آفريده .او آزادی گزينش را آفريده تا انسانها بتوانند راه و روش وشيوه زندگی خود را بدلخواه خود گزينش کنند.او آرامش را آفريده تا مردمان زندگی اسوده داشته باشند. او انديشه نيک را آفريده تا زنان ومردان را به سوی بخش پرفروغ زندگی راهنمائی کند. او چيرگی به خود را آفريده تا مردمان را از لغزشهای نا خواسته زندگی دور نگاه دارد. او تکا مل و رسا ئئ را آفريده تا مردمان هر روز، هم خود و هم اين جهان را تازه تر و نوتر کرده و پيشرفت دهند. و سر انجام او جاودانگی را آفريده تا زنان و مردانی را که با او در روند آفرينش همکاری کرده و در خوشبخت کردن خود و ديگران و اين جهان گام برداشته اند در «سرای مينوی سرود»، جاودانه با فروغ خود و در فروغ خود روشنی بخشد
او هيچگاه آفريده گان خود را «بنده و برده» خود نناميده بلکه هميشه آنها را « دوست و همکار» مینامد. دوست وهمکار برای بهتر کردن و خوشبخت کردن اين کره که ما انرا زمين میناميم
اين نيک بختی استثنائی ايرانيان بود که اين آئين بی همتا از سرزمين آنها بر خيزد تا به تمام جهان نور بيافشاند
بود مردمي کيش و آيين ما نگيرد خرد ُخرده بر دين ما
بياريم باز آب رفته بجوي مگر زان بيابيم باز آبروي
)فردوسی)
امرداد -میترا دهموبد: با چنگ و دندان میخواهند این گره راباز كنند، میخواهند این پیوند را بگسلند. ولی آنان كه چنگ و دندان نشان میدهند آیا تابهحال اندیشیدهاند كهچگونه میتوان نقشههای جغرافیایی هزارانساله، اسناد و قراردادهای معتبر تاریخی، كتابهای تاریخ و كتیبهها را دگرگون كرد
دهم اردیبهشتماه در راه است، روز ملی خلیجفارس، خلیج فارسی كه از همیشه خلیجفارس بوده، همیشه دریای پارس بوده و همیشه آنرا Persian gulf خواندهاند، به آن پرسیكوس سینوس گفتهاند. تازیزبانان و تازینویسان همواره و تا چندی پیش برای نامیدن این خلیج از نامهای بحرالفارسی، الخلیج الفارسی و بحرالعجم، بهره جستهاند. نام خلیج فارس با حافظهی تاریخی جهان گره خوردهاست، سخن از ایران نیست، سخن از جهانی است كه امروز میخواهد خودش، نگاشتههایش و بزرگانش را انكار كند
آنانی كه دوست دارند خلیج همیشه فارس به نام جعلی خلیج عربی خوانده شود، لازم است، دست بهدامن رخدادنگاران یونانی شوند، همانهایی كه از سال ٥٧٠ پیش از میلاد این خلیج را از آن دولت و فرمانروایی ایران دانسته و آنرا پارس خواندهاند، باید سفرنامههای «فیثاغورث» را دگرگون كنند، نقشههای جغرافیایی «استرابن» را كه از سدهی نخست میلادی، چیزی نزدیك به ٢٠٠٠ سال پیش برجای مانده، در گنجهها و اتاقها زیر صدها قفل بیكلید، پنهان كنند. باید كتاب «سفرهای جنگی اسكندر» را كه فلاریوسآریانوس، رویدادنگار یونانی، نگاشته، بیپایه و اساس عنوان كنند. روی آثار ابن بطوطه، حمدالله مستوفی، یاقوت حموی، حمزهاصفهانی، ناصرخسرو قبادیانی، ابوریحان بیرونی و ابن بلخی،خط ناراستی بكشند، باید كتیبهی داریوششاه، شاه بزرگ هخامنشی كه در كانال سوئز پیدا شده، كتیبهای كه در آن از دریای پارس یاد میكند را، پیش از اینكه رسواییها بیشتر شود، نابود كنند. باید گذری به تاریخ بزنند، بروند به سال ١٧٢٤ میلادی و با «ژ.دویل»، مهندس ارشد انجمن علوم امپراتوری فرانسه، گپی بزنند، شاید راضی شد در كتابش كه در آن حدود كشور ایران در دورهی صفویه را نشان داده، خلیج فارس را خلیج عربی بنامد. البته باید بیش از صدها قرارداد را نیز دستكاری كنند و حتا قطعنامههای سازمان مللمتحد را كه بهگونهی رسمی این خلیج را با نام خلیج فارس وارد اسنادش كرده، به هر شیوه یا ترفندی كه شده، نقض كنند
دهم اردیبهشتماه، روز ملی خلیج فارس در راه است، خلیجی كه نام ماندگارش بر رویههای تاریخ را من و تو امروز یا دیروز نساختیم كه سادهانگاران تاراجگر، بهاینسادگی بتوانند آنرا نادیده بگیرند، نابود كنند، پنهان كنند و یا از كنارش بگذرند
با این حال برای یافتن تاریخچهی نام جعلی و ناراست خلیج عربی نیازی به زیر و رو كردن تاریخ نیست چون هنوز این نام به تاریخ نپیوسته و هنوز راه دراز است تا این میراث مشترك جهانی لباسی را كه تازیان برایش دوختهاند، بپوشد. نام خلیج عربی را درون نگاشتههایی كه از ١٩٥٨ به نگارش درآمدهاند، كم و بیش میتوان یافت. این نام ناراست از همان سالهایی كه موج پانعربیسم، جان گرفت، از همان روزی كه انگلیسیها با خود اندیشهكردند تا راهی، فرای دیگر راهها برای ایجاد اختلاف و دشمنی بیابند، میتوان یافت
نام ناراست خلیج عربی را برای نخستینبار در كتاب «حبابهای طلایی خلیج عربی»، چاپ ١٩٥٨ باید جستجو كرد، كتابی كه آنرا «رودریك اوون»، نمایندهی سیاسی انگلیس در خلیج فارس، بهنگارش درآوردهاست. دربخشی از كتاب «اوون»، چنین آورده: «من در تمام كتابها و نقشههای جغرافیایی، نامی جز خلیجفارس ندیدهبودم ولی در چندین سال اقامت در خلیج فارس متوجه شدم كه ساكنان ساحل عرب هستند، بنابراین ادب حكم میكند این خلیج را عربی بنامیم.» البته كه بهراستی ادب سیاسی جهان و سیاست پدرسالارانهی جهان امروز، حكم میكند كه خلیج فارس، خلیج عربی باشد حتا اگر بهقیمت گزافهنویس شدن تمامی رویدادنگاران روزگار قدیم و جدید تمام شود. حتا اگر به قیمت دروغگو بودن تمامی جغرافیدانان و تمامی نویسندگانی كه در نقشهها و نگاشتههای مكتوبشان، خلیج همیشهفارس را خلیج و دریای پارس، خواندهاند، تمام شود
باز هم دهم اردیبهشت فرا میرسد. دهم اردیبهشت روز ملی خلیج نیلگون همیشه پارس فرا میرسد، روز ملی این آبراه فراملی(:بینالمللی)، روز ملی این میراث مشترك جهانی، فرا میرسد
جغرافیانگاران پیشین در نامگذاری سرزمینها، دریاها، رودها، كوهها و... ریشههایی را پاس داشته و بهكار بردهاند، بدین معنی كه نام ایلها و تایفهها و مردم هر ناحیه و منطقه به سرزمین آنان اطلاق شدهاست و نام بیشتر رودها از رنگ آبها و نام بیشتر كوهها از همانند بودن آنها به كالبدهای دیگر گرفته شدهاست. در نامگذاری دریاچهها و دریاها از ریشهی استوارتر و دلپذیرتری پیروی شده و بیشتر آنها همیشه بهنام كشور و سرزمینی كه در نزدیكی و پیرامونشان قرار دارند، نامیدهشدهاند؛ اقیانوس هند، خلیج مكزیك، دریای چین،دریای مازندران و خلیج فارس. بدینترتیب در این نامگذاری نهتنها ریشهی ملی و نژادی و عامل ایرانی یا عربی دخالتی نداشته است بلكه بیان درستی بوده كه از زبان و توسط جغرافینگاران و دانشمندان آن روزگار عنوان شده و در تمامی دورانهای پیشین پذیرفتهشدهاست.» ایرج افشار سیستانی
دهم اردیبهشت روز ملی خلیج فارس است، روز ملی فریادهای تاریخ، روز ملی مشتهای گره شدهی رویدادنگاران، جغرافیدانان، سفرنامهنویسان،قرادادنویسان و نقشهنگاران. دهم اردیبهشت روز ملی سومین خلیج بزرگ جهان است، روز ملی دریای بزرگی كه بحرین، قشم، كیش، خارك، ابوموسا، تنبكوچك، تنببزرگ و لاوان را در خود جای داده، جزیرههایی كه بهجز بحرین، همگی در آغوش نام، تاریخ و شكوه پارس و ایران همچنان آرمیدهاند
روز ملی خلیج فارس فرا میرسد اما بلندای این روز تنها از بامداد تا شامگاه دهم اردیبهشت نیست. بلندای این روز همپای دیرینگی تاریخ است و همگام با دریادلان و سواران پاسدار راستی. سوارانی كه در گوشه كنار این سرزمین هنوز هم درفش ایرانزمین را افراشته، بر دوش دارند
خلیجفارس تا همیشهخلیج فارس خواهد بود، نه از آن شوند كه من و تو میخواهیم بلكه از آن روی كه دروغگو و گزافهگو را سرانجامی نیك نشاید حتا اگر انگلیس و آمریكا، حتا اگر ٢٢ كشور تازینشین گسترهی خلیج فارس، حتا اگر تعصبهای قومی و حتا اگر كتاب حبابهای طلایی خلیج عربی، خواهان گسترش این ناراستی و دروغ باشند
ایران تو مادری و خلیج فارس
چون كودكی نشسته به دامانت
مهر هزارهها كه بر آن نقش است
باشد گواه روشن و عنوانت
این نام كنده شد ز هزاران سال
بر رویهی كتیبهی ایوانت
دریای پارس خواند ورا تاریخ
از عهد داریوش جهانبانت
امواج پرخروش خلیج فارس
هستند جاودانه ثناخوانت
هر موج پای كوبد و دستافشان
شكر آورد به درگه یزدانت
تنب بزرگ و كوچك و بوموسا
هستند پارههای تن و جانت
نام خلیج فارس سزای توست
تاریخ پیر شاهد برهانت
ای كشور فروغ اهورایی
بادا خدا همیشه نگهبانت
توران شهریاری
یکتا پرستی ایرانیان
اگزان توس نویسنده و تاریخ نگار یونایی که در
سده پنجم پیش از میلاد می زیسته روزگار زرتشت
را 6000 سال پیش از لشکر کشی خشایار شاه به
یونان نوشته است
دیو ژنی لر تیوس پژو هشگری که در 210
سال پیش از میلاد می زیسته پیدایش زرتشت را
سال قبل از خشیار شاه نوشته است 6000
429 افلاتون دانشمند و پژو هشگری که در سال
پیش از میلاد چشم به جهان گشود پیدایش
زرتشت را 6000 سال پیش از مرگ خود می داند
هرمودوروسشاگرد نامی افلاتون بنا به گفته
افلاتون روزگار زرتشت را 6000 سال قبل از حمله
خشایار شاه به آتن می داند
پلینیوس دانشمند بزرگ رومی که در سال 23
پیش از میلاد زاده شده است تاریخی به نام تاریخ
طبیعی دارد که در ان کتاب که زمان زرتشت را
سال پیش از جنگ ترویا نوشته است 5000
پس نتیجه می گیریم که سالها پیش از حمله اعراب به
ایران . ایرانیان یکتا پرست بوده اند و اعراب برای
ترویج دین به سرزمین ایران حمله نکرده اند و فقط
برای ثروت این سرزمین به خاک ما حمله کرده اند و
سالها قبل از هجرت محمد که اعراب بت
می پرستیدند و دختران خود را زنده به گور
می کردند ما خدای یکتا را می پرستیدیم پس
سرزمین ما بسی بیشتر از 1368 سال قدمت یکتا
پرستی دارد و ما باید با افتخاربه ان عشق بورزیم
گات ها يسنا هات 31 بند 21 مي خوانيم
خداوند جان خرد از رسايي و جاودانگي راستي و توانايي نيك انديشي خود به كسي خواهد بخشيد كه در انديشه و كردار دوست او باشد
از ديدگاه زردشت خداوند مهربان است جبار و مكار نيست و ما بنده خدا نيستيم وخداوند انسان را دوست و همكارو يار خود دانسته
از ديدگاه زردشت با چشم دل خداوند را همه جا مي توان ديد از اين رو پرستيدن افريدگار سوي يا جهت خاص متصور نيست و از اين ديدگاه سوي پرستش روشنايي و پاكي است و فروغ هستي بخش و يگانه در هر كجا كه نور باشد دل هاي پاك و نوراني را به سوي خود فرا مي خواندI AM PERSIAN
O, I am neither a terrorist nor a wife beater, I don't live in a tent
and in the desert and camels are not our ways of transportationy;
I speak Farsi, not Arabic;
Iran is pronounced "EERAUN" and not "I - ran" (it's not track &
field;
News flash: Iran and Iraq are two different countries; Middle East
is a region and NOT a continent;
Belly dancers are NOT strippers (there is no sex in the Champagne
room), Anyway, belly dancing is an Arabic dance, it never came from
Iran;
Each time you play a game of chess to improve your intellect, keep
in mind that it was Persians who gave you your game;
Iranian women are just as outspoken (if not more) and liberal as the
European (western) women;
Iran is the first country on earth to have a lion (male) and a sun
(female) as its symbol; and the colours red, white, and green for a
flag;
A beautiful country run by the wrong people, but still it is the
best part of Middle East;
Allow me to introduce myself:
I'M A PERSIAN. MY LAND IS IRAN!
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دین زرتشت پاک
چه شد ملک ایران زمین
کجایند مردان این سرزمین
به کوروش چه خواهیم گفت؟
اگر دید و پرسید از حال ما
چه کردید برَنده شمشیر خوش دستتان
کجایند میران سر مستتان
چه آمد سر خوی ایران پرستی
چه کردید با کیش یزدان پرستی
به شمشیر حق نیست دستی
که بر تخت شاهی نشسته است
چرا پشت شیران شکسته است
در ایران زمین شاه ظالم کجاست
هوا خواه آزادگی
پس چرا بی صداست
چرا خامش و غم پرستید؟های
کمر را به همت نبستید. های
چرا اینچنین زار و گریان شدید
سر سفره خویش مهمان شدید
چه شد عِرق میهن پرستیتان؟
چه شد غیرت و شور و مستیتان
سواران بی باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج می شود
جوانمرد محتاج میشود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نیست بانگ دعا
چرا حال ایران زمین نا خوش است
چرا دشمنش اینچنین سر کش است
چرا بوی آزادگی نیست؟ وای
بگو دشمن میهنم کیست ؟های
بگو کیست این ناپاک مرد
که بر تخت من اینچنین تکیه کرد
که تا غیرتم باز جوش آورد
ز گورم صدای خروش آورد
به کوروش چه خواهیم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر سر بر آرد ز خاک
به ایران بیاندیشیم
به یاری اهورامزدا
کسي که نمي خواهد در بين مردم از تشنگي بميرد بايد بياموزد که از هر پياله اب وجامي بنوشد.کسي که مي خواهددر بين مردم پاک بماند بايستي بياموزد که چگونه خود را حتي در الوده ترين ابها تطهير کند
به ايران بينديشيم که سه هزار سال است به همت فرزندان نخبه خويش به جهان سر بلند زيسته است
به اين سرزمين بينديشيم که مردم شچنان که جغرافيا و اداب ورسومش گونه گونه اند ولي از تاريکي ها وپرتگاهها
دشواريهاي فراوان تاريخ در همه دوران هاان سان به شيوهاي يکسان گذر کرده است که گويي به روشنايي چراغ خردي يگانه راه سپرده است.به مردم ايران بينديشيم که اتحادي نانوشته وحتي ناگفته راکه مايه ي
بقاي هويت واستقلال شان بوده است به زمان نياز چندان محترم داشته جدي گرفته اند که در حيات خود بارها شاهد از هم گسيختن رسن اتحاد مکتوب ومقدس ملتهاي متعددي بوده که تمدن خود را ابدي مي انگاشته
به خواست اهورا مزدا من چنينم که راستي را دوست دارم وازدروغ رويگردانم.دوست ندارم که ناتواني از حق کشي در رنج باشد.همچنين دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهاي ناتوان اسيب برسد
ان چه را که درست است من ان را دوست دارم.من دوست و برده ی دروغ نیستم.من بد خشم نیستم.حتی وقتی خشم مرا می انگیزد ان را فرو مینشانم.من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم
این است بخشی از معتقدات داریوشکه خود در سنگنبشته¬اش اعلام میکند.چنین بیانایهای از زبان یک شاه در سده ششم پیش از میلاد به معجزه می ماند.از برسی دقیق لوح های دیوانی تخت جمشید نتیجه می گیریم که داریوش واقعا هم با مساعل مردم ناتوان همراه بوده است.این لوح ها میگوید که در نظام او حتی کودکان خردسالاز پوشش خدمات حمایت اجتماعی بهره می گرفتند دستمزد کارگران در اساس نظام منظبط مهارت و سن طبقه بندی می شده مادران از مرخصی و حقوق زایمان و نیز حق اولاد استفاده می کرده اند دستمزد کارگرانی که دریافت اندکی داشته اند با جیره های ترمیم میشد تا گذران زندکی شان اسوده تر شود.فوقالعاده (سختی کار)و(بیماری)پرداخت می شد حقوق زن و مرد برابر بود(در حالی که در سال 1586 در فرانسه طی جلسه ای از اندیشمندان که برای تشخیص هویت زن بوده اعلام شد که زن انسان است اما برای خدمت به مرد افریده شده کسانی که امروز مدعی حقوق زنان هستند)(برگرفته از هفته نامه امرداد ت29بهمن) وزنان می توانستند کار نیمه وقت انتخاب کنند تا از عهده وظایفی که درخانه به خاطر خانواده داشتند بر ایند
این همه(تامین اجتماعی)که لوح های دیوانی تخت جمشید گواه ان است برای سده ششم پیش از میلاد دور از انتظار است چنین رفتاری که فقط میتوان ان را مترقی خواند نیازمند ادراک و دور نگری بی پایانی بوده است ومختص شاه مقتدر وبزرگی است که میگوید ((من راستی را دوست دارم))شاه بر کلیه ی مخارج دربار خویش از جمله مخارج سفر خود و همراهانش نظارت داشت
برگرفته از کتاب از زبان داریوش... نوشته پروفسور هاید ماری کخ صفحه 345
امیدوارم جالب ومفید بوده باشد
بز خیز ای کوروش بزرگ که این خاک اهورایی دست به تاراج اهریمنان است
بر خلاف کشورهای زادگاه زرتشت (ايران، افغانستان و تاجيکستان) در اروپا دست کم دويست سال است که آموزش و پژوهش در باره انديشه و جهان بينی زرتشت به گونه علمی آغاز شده وامروز در دانشگاها بخش جا افتاده ايست. هدف اروپاييان از اين آموزش و پژوهش پی بردن به ريشه و بن زبانی، فلسفی، فرهنگی و هستی شناسی خود ميباشد
اگر بيش از سه هزار سال است که نام زرتشت بعنوان يک نام مقدس وارد ضمير ناخودآگاه ايرانيان و مردمان آسيای ميانه شده، همين نام بيش از دو هزار و پانصد سال است که بعنوان « بالاترين نماد دانش» وارد ضمير ناخودآگاه اروپاييان گرديده
فثاغورث دانشمند بنام يونانی خود را شاگرد زرتشت ميپنداشت و ارسطو فيلسوف ديگر يونانی که شاگرد افلاطون بود در کتاب خود « فلسفه» مينويسد که تمام دانش افلاتون از زرتشت گرفته شده. بطور کلی تمام دانشمندان و فيلسوفهای يونان باستان خود را شاگرد مکتب زرتشت دانسته اند و نوشته های خود را به او پيوند داده اند
ژک دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت, اکسفورد 1958 : ر.م افنان : تاثير زرتشت بر انديشه يونان: نيويورک 1965 : ژ. فرل: تاثير زرتشت و انديشه زرتشت بر فرهنگ غرب، سيدنی 1977
ميدانيم که در آن دوره، يعنی در سده پنجم پيش از ميلاد مسيح، ايرانيان (که مردمان آسيای ميانه امروزی را هم در بر ميگرفتند) با پی ريزی نخستين امپراتوری جهانی که از 46 کشور درست شده بود امور دنيا را اداره ميکردند و شايد بهمين علت بود که يونانيان شيفته جهان بينی زرتشت که فلسفه هستی ايرانيان بود شدند.
مری بويس: تاريخ زرتشت گرايی، لندن، 1989 جلد دوم رويه 280-282
بنا به نوشتارهای تاريخ نويسان کهن و امروزی، با تحول فرهنگی ژرفی که زرتشت در ميان ايرانيان بوجود آورد، آنها آزاد منش ترين انديشه ها را در ميان ملتهای امپراتوری گسترش دادند و در اين راستا نخستين قانون حقوق بشر (فرمان آزادی) را بنگارش در آوردند. چون زرتشت به آ نها اموخته بود که « حقيقت متعلق به هيچ کشور، به هيچ ملت و به هيچ نژادی نيست».
و در همين زمينه بود که که پس از آزادی يهوديان از اسارت بوسيله کوروش بزرگ، ساختن معبد اورشليم بوسيله داريوش و جمع آوری تورات بوسيله خشايارشاه، پيامبران يهودی همچون ايسايی، ژرمی، ازقيل ودانيل، کورش بزرگ را در تورات « فرستاده خدا و پيام آور آزادی» خواندند
در فرمان آزادی کورش که 2541 سال پيش با خط ميخی روی استوانه بزرگی نوشته شده که 150 سال پيش کشف شد اين جمله ها آمده اند0 « انسانها آزادند که هر خدايی را که دلخواه آنها بود بپرستند، آنها آزادند که در کشور دلخواه خويش زندگی کنند، همگی بايد در آرامش و صلح زندگی کنند
( و. ايلرز : ترجمه استوانه کورش از خط ميخی، 1974 : ي. کيله: تفسير نوشتار استوانه کورش، 1973)
اين نخستين انقلاب انسانگرايی و آزاديخواهی در تاريخ بود. تمام نوشتارهای تاريخی نشان ميدهد که چه اندازه اين انقلاب جهان را به پيش کشاند. آداب و روسوم يهوديان که پيش از آن خشن و با قربانی جانوران بيگناه همراه بود، با وارد شدن انديشه زرتشت در دين آنها دگرگون شد و بعدها بر دين مسيحيت تاثير بنيادين گزاشت. ملتهای گوناگون امپراتوری آداب و رسوم خود را توانستند حفظ کنند و زنها همتراز مردان شدند. «پل دو بروی» زرتشت شناس معروف فرانسوی مي نويسد
تحولی که زرتشت در فرهنگ آن زمان به وجود آورد زنهای ايرانی را در تمام زمينه ها هم تراز مردان کرد و زنها از چنان آزادی برخوردار شدند که نظير آنرا در هيچ جايی از دنيای باستان نميتوان يافت. درآن زمان يونانيها با زنان خود مانند برده رفتار ميکردند و ارستو ميگفت زن نميتواند روح داشته باشد. ( پل دو بروی: تاريخ فلسفه زرتشت، پاريس 1984 رويه 110) همين نويسنده در چند رويه جلوتر کتاب خود مينويسد هيچ صفحه ا ی از کتابهای تاريخ نميتواند گواه دهد که يک نفر بزور به انديشه زرتشت وارد شده باشد. اگر جز اين بود زمانی که ايرانيان امپراتوری جهانی درست کرده بودند، يونان و هند و مصر و تمام خاور ميانه و نيمی از آفريقا زرتشتی شده بودند
پس از در هم پاشيده شدن امپراتوری هخامنشی در سده سوم پيش از ميلاد، علاقه و شيفتگی دانشمندان يونانی به زرتشت حتی از دورانی که ايران امپراتوری جهانی داشت بيشتر شد. اين شيفتگی به جايی رسيد که هيچ فيلسوف يا دانشمندی را دراين دوره در يونان نميتوان پيدا کرد که برای وجهه دادن به کار و پژوهش علمی خود آنرا را به زرتشت نسبت نداده باشد! اعتبار گرفتن از زرتشت بعنوان « بالاترين نماد در همه دانشها» به جايی رسيد که حتی دانش ستاره شناسی و کيمياگری را هم به او نسبت دادند! ( مری بويس: تاريخ زرتشتگرايی، لندن 1982 پوشينه دوم رويه491-565. ژ- دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت، رويه 12-14
شيفتگی به زرتشت به اندازه ای در اروپا رواج پيدا کرد که حتی با از ميان رفتن يونان فرو ننشست. با پيدايش امپراتوری رم دانشمندان رمی مانند فيلسوفان يونانی برای اعتبار دادن به کارهای خود از نام زرتشت تا جايی که ميتوانستند استفاده کردند
پس از سده نخست ميلادی دين رسمی درا مپراتوری رم مهر ستايی (ميترايزم) شد. مهرستايی که در جهان بينی زرتشت هضم شده بود و يکی از بخشهای اوستا را درست ميکرد از ايران به اروپا رفت و برای 400 سال درسراسر اين قاره گسترده شد بگونه ای که امروزدر انگلستان، آلمان، سويس، اسپانيا، ايتاليا و يونان بيش از 6000 معبد ميترا کشف شده. ( فرانس کومن: نوشته ها و مانده گارها در باره راز ميترا، بروکسل 1896 دو جلد، ی.گرشن تيچ: سروده های اوستايی در باره ميترا ، کيمبريج 1995)
در سده چهارم ميلادی، مسيحيت در امپراتوری رم کم کم رواج پيدا کرد، ولی چون دين نو پا يی بود و هيچ آداب و رسوم ويژه ای نداشت تمام آداب و رسوم مهر ستايی را در خود هضم کرد. تاريخ 25 دسامبر را که تاريخ زاد روز ميترا بود که ايرانيان آنرا « شب يلدا » ميگويند تاريخ زاد روز مسيح قرار دادند. درخت کاج و سرو را هم که مهرستايان با آن مراسم شب يلدا را تزيين ميکردند وارد رسوم خود کردند. ميترايزم هفت رده يا گام برای پيشبرد روان و دنيای مينوی داشت که استاد رده هفتم را پير يا پدر ميگفتند. واژه پدر وارد مسيحت شد و کشيش را پدر خواندند. همچنين ميترايزم بعدها پايه ای شد برای ساختن فرا مسونری در اروپا که از سده هفدهم به بعد رواج گرفت
در ايران و کشورهای آسيای ميانه از سده سوم ميلادی به آن سو کم کم انديشه زرتشت بعنوان يک جهان بينی واپسين دوران خود را مي پيمود. دين زوروانی و مغان خزنده وار جايگزين جهان بينی زرتشت شده بودند و فرمانراوايی ميکردند. جنگهای تمام نشدنی ميان ايران و رم هر دو امپراتوری را ناتوان کرده بود. در اين زمان بود که در سده هفت ميلادی عربهای مسلمان با يورش خود به ايران که 200 سال به درازا کشيد فرهنگ ايرانی را در هم شکستند و جهان بينی زرتشت که هنوز کمی از آن پا بر جا مانده بود به دست فراموشی سپرده شد، ابن خلدون تاريخ دان عرب مينويسد که مدت شش ماه خزينه گرمابه ها در ايران از سوختن کتابها گرم ميشد
اگر در ايران و کشورهای آسيای ميانه آتش زرتشت به خاموشی گراييد ، در اروپا هيچگاه پژوهش و علاقه در باره انديشه زرتشت کم نشد. حتی در قرون وسطای مسيحيت که تبليغات ضد زرتشت بعنوان يک نماد ضد دين به اوج خود رسيده بود، روشنگران و خردگرايان اروپا دوباره زرتشت را بعنوان يک ابزار نبرد بر عليه کورگرايی و اختناق به ميان آوردند
در سده پانزدهم ميلادی يکی ازبزرگترين فيلسوفان دوران رنسانس يا رستاخيز فرهنگی اروپا، گرگوری پلوتن که نفوذ سياسی زيادی هم در دربار امپراتوری بيزانس به دست آورده بود کوشش کرد که جهان بينی زرتشت را جايگزين سه دين يهودی، مسيحی و اسلام که در جنگ هميشگی با هم بودند بکند. با اينکه بسياری از دولتمردان و خردگرايان آن زمان با او همراه شدند اما در اين راه پيروز نشد. ولی موفق شد که انديشه زرتشت را وارد مکتب افلاتونی فلورانس(ايتاليا) بکند و آنرا پايه ای برای انقلاب رنسانس در اروپا گرداند و انسانگرايی( هومنيزم) را پی ريزی کند. ( ژ. دوشن گيمن: پاسخ غرب به زرتشت، رويه 4 ، ح. لوی : انجمن زرتشت در امپراتوری رم ، 1985 رويه های 99 به بعد)
در دوران رونسانس و پس از آن، گرايش به زرتشت در ميان روشن بينان اروپايی نه تتها کم نگرديد بلکه بيش ازبيش گسترده شدو بعد ديگری به خود گرفت. ولی سده ها بود که زبان زرتشت فراموش شده بود و هر چيزی که از زرتشت گفته ميشد نقل قول از ديگران بود. بنابر اين ميبايستی به پژوهش پرداخت و زبان او را از نو کشف کرد
در سده هفدهم زبانشناس فرانسوی، انکتيل دو پرون، پس از 20 سال کوشش سرانجام زبان اوستا را کشف کرد و آنرا در دو جلد به چاپ رسانيد. اوستا سخنان زرتشت نبود. اين کتاب از نوشتارهای پراکنده ای درست شده بود که سده ها پس از مرگ زرتشت حتی در دوران اسلامی بوسيله موبدان نوشته شده بود. با اين حال اين کشف سرو صدای زيادی در اروپا به پا کرد. خردگرايان اروپا در اوستا ابزاری را پيدا کردند که با آن ميتوانستند دوباره کليسای مسيحيت را بکوبند. آنها ميگفتند «حقيقت ديگردر انحصار کليسا نيست . حقيقت را هم ميتوان در يک انديشه آريايی پيدا کرد>>
در اين نبرد روشنگرايان و فيلسوفهای بزرگی مانند ولتر، گوته، گريم، ديدرو، وون کليست، بايرون، وورتسميت، شلی، نيچه و بسياری ديگر وارد ميدان نبرد شدند و آهنگسازان بزرگی مانند رمو (فرانسوی)، موزار و اشتروس (اتريشی) و چا يکوفسکی(روسی) در شکوه زرتشت اپرا ساختند. (برای فهرست کامل نام و نوشتارهای نويسندگان و هنرمندان با لا به کتاب ژ. دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت، رويه 16-17 ماجعه کني)
اينگونه برخورد سبب گرديد که کشيشان در برابر اوستا جبهه بگيرند و بگويند که ترجمه دوپرون ترجمه ايست دروغين! در برابر اين ادعا ساير زبان شناسان هم وارد اين نبرد انديشه ای شدند. سه سال بعد زبان شناس آلمانی کلوکرز با ترجمه ديگری از اوستا به دوپرون حق داد و ثابت کرد که ترجمه او درست است. با اين حال اين نبرد به علت مقاومت کشيشان سی سال به درازا انجاميد. سرا انجام همگی درست بودن اوستا را تاييد کردند و اين کتاب برای هميشه وارد آموزش دانشگاهیگرديد
با اينکه اين پيروزی بسيار مهم بود ولی هنوز مسالة سخنان زرتشت روشن نشده بود. در سال 1861 زبان شناس معروف مارتين هوگ که در باره اوستا پژوهش گسترده ای را آغاز کرده بود متوجه شد که 17بخش از 72 بخش اوستا به زبانی نوشته شده که از ساير بخشها بسيار کهن تر و شيوه نگارش آن به گونه ای ديگر است. او بزودی پی برد که اين زبان، زبان پارسی کهن است که نزديک به دو هزار سال بود که از يادها رفته بود. سده ها بود که موبدان زرتشتی اين 17 بخش را از بر کرده و بدون اينکه معنی آنها را بدانند بعنوان سرود های مقدس در نيايشگاه ها ميخواندند
هوگ با کمک گرفتن از زبان سانسکريت که تازه کشف شده بود، اين 17 بخش را که به آنها «گاتا ها» ميگويند از بقيه اوستا جدا و سپس ترجمه کرد.
پژوهشهای زبانشناسی و تاريخی بعدی بگونه ای شگفت آور ثابت کرد که گاتا ها که معنی آن« سروده» است بيش 3700 سال پيش بوسيله خود زرتشت سروده شده و از زبان خود او بيرون آمده. ترجمه گاتاها دروازه بزرگی را بروی تاريخ انديشه، فلسفه و تمدن جهانی گشود و ريشه بسياری از دينها و فلسفه ها يی که فرهنگ جهانی را ساختند روشن کرد
چکيده گاتاها را ميتوان بصورت زير بازگو کرد
هدف از زندگی، شاد و خوشبخت زيستن است ( بيش از30 بار واژه خوشبختی و شادی در گاتا ها تکرارشده). شاد و خوشبخت زيستن ميسر نيست مگر اينکه همگان در جامعه، از جمله جانوران و گياهان بتوانند با شادی و شکوفايی زندگی کنند. برای رسيدن به اين هدف مردمان بايد قانون هستی را ( که به آن ارتا يا اشا ميگويند) بياموزند
اين قانون از سه اصل بنيادين بگونه زير در ست شده است
1-جهان هستی و بويژه زندگی انسانها در هر لحظه از زمان بوسيله نبرد ميان دو نيروی بنيادين و خود آفريننده و ضد يکديگر شکل ميگيرد. مردمان اثر نبرد اين دو نيرو را در درون خود بصورت شادمانی يا غم زدگی، عشق و نفرت، دوستی و دشمنی، آرامش درونی يا نگرانی، دادگری يا بيداد گری، خوب يا بد، شکست و پيروزی، روشنی درونی يا تاريکی و غيره احساس ميکنند
به سرچشمه نيروهای مثبت که مردمان را بسوی خوشبختی پيش ميبرند اهورا مزدا گفته ميشود. «اهورا» يعنی هستی آفرين و «مزدا» به معنی خرد است. بنابراين اهورامزدا به معنی « نيروی خردزا» يا «خدای خرد» ترجمه شده است
از ويژگيهای مردمانی که در راه اهورامزدا هستند، شاد زيستی و راستی در پندار و گفتار و کردار ميباشد
به سر چشمه نيروهای منفی يعنی نيروهايی که مردمان را به بدبختی و پسماندگی و غمزدگی ميبرند، انگرا ماينو يا اهريمن گفته ميشود. انگرا ماينو يعنی آشفتگی و خشم درونی که خرد ستيز است و چشم درونی را کور ميکند. از ويژ گيهای انگراماينو دروغ و ريا است. با اين ابزار است که او آگاهی را سرکوب و نا آگاهی را رواج ميدهد
2- دومين قانون جهان بينی زرتشت ميگويد که در اين جهان هيچ نيرويی بدون وجود نيروی ضد خود نميتواند مفهومی داشته باشد. روز بدون شب، خوب بدون بد، آرامش درونی بدون نگرانی، عشق بدون نفرت و غيره هيچيک به تنهايی مفهومی نخواهند داشت. اگر چيزی در اين دنيا بخواهد به صورت نيرو در آيد بی درنگ نيروی مخالف خود را در برابر خود خواهد يافت
3- و چون اين جهان از نيروهای دوگانه ضد هم و مثبت و منفی درست شده، هستی در انسانها نيرويی بنام « آزادی گزينش» » گزاشته که بوسيله آن هر کس ميتواند از ميان دو نيروی ضد هم و در حال نبرد يکی را انتخاب کرده و در آن شرکت کند. ميان شادی و ماتمزدگی، دوستی و دشمنی، دادگری و بيدادگری، خرد و خرد ستيزی، راستی و دروغ، خوب و بد، آزادیو اختناق، سروری و بردگی و غيره يکی را گزينش کرده و در آن زندگی کند. چون آزادی گزينش با انسان است، بنا بر اين مسئوليت هم با اوست
چند سال پس از ترجمه گاتاهای زرتشت، يکی از بزرگترين فيلسوفان اروپا فردريک نيچه در سال 1883 شاهکار معروف خود «آن چنان گفت زرتشت» را در دو جلد نوشت. اين کتاب که امروز به تمام زبانهای دنيا ترجمه شده ديدگاه اروپاييان را نسبت بزندگی زيرو رو کرد و فرهنگی نوين و مدرن را که تا امروز ادامه دارد به اين قاره ارمغان نمود
( دکتر خسرو خزاعی ( پرديس
بهشت و دوزخ در دین زرتشت
در بینش اشوزرتشت ، اهورامزدا جهان هستی را بر مبنای نظم وهنجاری درست و نیك آفریده كه اَشا نام دارد . در هنجار راستی ، اصل كنش و واكنش پیوسته وجود دارد . به عبارتی قانون عكس العمل بخشی از هنجار اَشا است كه در مورد نیك اندیشی و بد اندیشی انسان نیز نتیجه می دهد . رفتار انسان ، هماهنگ با اندیشه او می تواند خوب و سازنده و یا عكس آن ویران كننده و بد باشد . بر پایة قانون اشا ، رفتار انسان در همین جهان به خودش باز میگردد و بهشت و دوزخ را برای او بوجود می آورد . پس بهشت یا دوزخ ، بازتاب طبیعی كردار انسان است . بهشت بـرگرفته از واژه « وَهیشتـم منـو » در اوستـا اسـت ، یعنی «بهترین منش» و دوزخ از واژة اوستـایـی « دروجو دِمانِه » آمده یعنی جایگاه دروغ و مكان تیره گون كه در برخی سرودها نیز به صورت « اَچیشتم مَنُو » آمده یعنی « بدترین منش» بنابراین اهورامزدا بهشت و دوزخ را برای پاداش و یا آزار انسان در دنیای پس از مرگ نیافریده است بلكه واكنشی طبیعی برای رفتار انسان است كه بر وجدان و روان او اثر می گذارد از این دیدگاه انسان كه با اندیشه و رفتار خود توانایی ساختن دوزخ و بهشت را دارد توانایی كاهش دادن آنان را نیز خواهد داشت یعنی دوزخ برای انسان ، همیشگی نیست بلكه دیرپا و زمان داراست

