تبليغاتX
پرشین

اشوزرتشت نخستین پیامبر یکتاپرست جهان ،

خداوند را اهورامزدا نامید

اهورا) به معنی هستی بخش )

مز) به معنی بزرگ )

دا) به معنی دانش و خرد )

حکیم فرزانۀ توس، فردوسی توسی این واژه را اینگونه بر پیشانی شاهنامه آورده است

(( به نام خداوند جان و خرد))

نوشته شده توسط سالار در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 18:36 | لینک ثابت |

شاهنامه فردوسي با ارزش ترين حماسه ملي ايرانيان است. همان طور كه شاهنامه فردوسي در زماني تنظيم شد كه مردم ايران از تسلط كارگزاران متعصب خلفاي بغداد بر مقدرات خود رنج مي‌بردند، نقاشي قهوه خانه اي نيز در برهه اي از زمان شكل گرفت كه توده مردم از رخنه و نفوذ دو ابر قدرت سياسي همزمان خود (روسيه و بريتانيا) بر ايران به ستوه آمده بودند؛ بنابراين براي حفظ وحدت ملي و جلوگيري تاثيرات بيش از حد هنر بيگانگان بر فرهنگ و هنر ايران به خصوص نقاشي، گرايش به مضامين حماسي شاهنامه فردوسي پيدا كردند و اين تمايل با انقلاب مشروطيت شدت يافت

نقاشي قهوه خانه اي از جمله هنرهايي است كه تجلي شاهنامه در مضمون‌هاي حماسي آن به وضوح ديده مي شود. به خصوص در صحنه‌هايي نظير نبرد رستم و سهراب، نبرد رستم و اشكبوس و ديگر قهرمان‌هاي شاهنامه اي. از نقاشان مشهور سبك قهوه خانه اي، حسين قوللر آقاسي و محمد مدبر قابل ذكر است كه حسين قوللر آقاسي، سردمدار نقاشي‌هايي با مضمون حماسي و محمد مدبر را سردمدار نقاشي‌هايي با مضمون مذهبي دانسته اند

نگارگري در ايران داراي كاربردهاي متفاوتي است، يكي از كاربردهايش استفاده از آن براي تصويرسازي صفحات كتاب بود. از كتبي كه در ايران مكرر مصور و با نگارگري تزيين مي شده، شاهنامه فردوسي است كه همواره سرچشمه الهام هنرمندان ايراني به خصوص نقاشان قرار گرفته است. يكي از سبك‌هاي نقاشي كه شاهنامه فردوسي در شكل گيري آن تاثير بسزايي داشته همان طور كه پيشتر ذكر شد، نقاشي قهوه خانه است كه از اواخر دوره زنديه و اوايل دوره قاجاريه وارد عرصه نقاشي ايران شده است

نقالي از پيش از اسلام به خصوص در دوره ساسانيان، در دربار پادشاهان رواج داشته كه معمولا همراه موسيقي بوده است. در سه قرن اوليه اسلام، كار نقالان بيان داستان‌هاي حماسي و ملي گذشته ايران با همان سبك و سياق دوره ساسانيان بوده است اما بدون همراهي موسيقي

با سروده شدن و به نظم درآوردن شاهنامه توسط حكيم توس، نقالان دوره‌هاي بعد به ويژه در دوره‌ي مغول، ايلخانان و تيموريان به بيان داستان‌هاي حماسي و شبه حماسي و شاهنامه خواني با توجه به مضامين شاهنامه فردوسي روي آوردند. با رواج يافتن قهوه خانه در دوره صفوي به خصوص در زمان شاه طهماسب كه اولين قهوه خانه ايران در قزوين پايه گذاري شد، كار نقالي و شاهنامه خواني به قهوه خانه‌ها كشيده شد

در ابتدا قهوه خانه اختصاص به قشر درباريان داشت. اين روند تا اوايل دوره قاجار ادامه پيدا كرد تا اين كه در دوره قاجار به ويژه دوره سلطنت ناصرالدين شاه، به علت ساخت و ساز زياد و ايجاد قهوه خانه در هر كوي و برزن، جنبه‌ي عمومي پيدا كرد، به طوري كه اقشار مختلف جامعه مي توانستند در آن جا حضور يابند. در اين شرايط بود كه كار نقالان نيز به قهوه خانه‌ها كشيده شد و قهوه چي‌ها نيز از اين وضعيت براي جذب مشتري به نفع خود استفاده بردند؛ اما جو حاكم بر اوضاع اجتماعي و سياسي ايران حاكي از نفوذ فرهنگ و هنر فرهنگي در ايران بود

اين روابط به تبع باعث تاثير پذيري هنر ايران به خصوص نقاشي از نقاشي فرنگي شد كه شروع اين تاثيرپذيري به اواخر دوره صفوي و سلطنت شاه عباس دوم (كه محمد زمان را براي فرا گرفتن نقاشي به ايتاليا مي فرستد) بر مي گردد. اين روال در دوره قاجار با توجه به اوضاع و شرايط سياسي و اجتماعي حاكم به اوج خود مي رسد

در اين زمان عده اي از نقاشان ايراني برخاسته از بطن جامعه از وضعيت فرنگي مآب حاكم بر جامعه هنري عهد قاجار رنج مي بردند و نقطه ضعف شرايط حاكم را عدم توجه به فرهنگ غني ايران و هويت ملي دانسته‌اند. به همين خاطر نقاشان عامي بدون تاثيرپذيري از نقاشي فرنگي و با حفظ رعايت اصول نقاشي سنتي ايران به تصوير نقل نقالاني روي آوردند كه يادآور دلاوري‌ها و قهرماني‌هاي ايرانيان بودند و رويه اي در پيش گرفتند تا بتوانند روحيه حماسي را با پيشينه تاريخي و دلاوري‌هاي اين مرز و بوم در ذهن مردم جاي دهند. با هدف جلوگيري از خودباختگي فرهنگي رايج در آن برهه از زمان، بهترين اثر حماسي كه مي توانستند آن را الگوي روش كار خود قرار بدهند، شاهنامه فردوسي با مضامين حماسي آن بود. اگر چه نقاشي‌هايي كه از داستان‌هاي شاهنامه از ابتداي دوره قاجار تا آغاز جنبش مشروطيت تصوير مي شد، به نقاشي قهوه خانه اي نزديك بود ولي هنوز روح حماسه در آن‌ها تجلي نداشت؛ اما با ظهور مشروطه خواهي و مشروطيت در ايران، روح حماسه طلبي در بين ايرانيان عهد قاجار جاني تازه گرفت و نقش نقاشان قهوه خانه اي كه مضامين حماسي شاهنامه را بر تابلوي نقاشي كشيده بودند، بهتر احساس مي شد. در اين عهد نقاشاني با همان روحيه چون حسين قوللر آقاسي كه از بين توده مردم برخاسته بود، توانست با بهره گيري از موضوعات شاهنامه، دلاوري‌ها و حماسه خواهي‌هاي اصيل ايران را به شيوه اي ترسيم نمايد كه هم كمترين بهره از عناصر فرنگي، در كارش ديده شود و هم با رعايت اصول نقاشي سنتي ايران كه بيشتر از خيال خود براي نقاشي بهره مي گرفتند، به ترسيم دلاوراني چون رستم و سهراب، نبرد رستم و اشكبوس و... با چهره و سبك سنتي ايران بپردازد

نوشته شده توسط سالار در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 23:15 | لینک ثابت |

افتخار میکنیم که ایرانی هستیم به کوری چشم ضد ایرانیها و دشمنان این مرز وبوم

اولین سد ساخته شده در جهان توسط کوروش بزرگ

اولین آبراه ساخته شده در جهان توسط دایوش بزرگ کانال سوئز

تاسیس سازمان بیمه اجتماعی توسط داریوش بزرگ

اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند

اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند


اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند


كلمه شاهراه از راهي كه كورش بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است


ابوريحان بيروني به چرخش زمين پي برده بود واين گالیله نبوده است كه نخستين بار به چرخش زمين اشاره كرده است

 

كورش بزرگ در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نامدارد

اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش بزرگ در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد

اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش بزرگ در ايران پايه گذاري كرد

كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و به جاي عذر خواهي فرعون مصر از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخرپرداخته بود و به همين دليل كمبوجيه با 250هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصرحمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله واردمصر كرد. اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجودداردكه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصرنشان ميدهد...و به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود

داريوش بزرگ طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم ميبايست خواندن و نوشتن بداند كه به همين مناسبت خطآرامي يا فنيقي را جايگذين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود ميانديشيد

داريوش بزرگ بعد از تصرف بابل25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زيريوق بردگي شاه بابل بود آزاد كرد

داريوش در سال دهم پادشاه خود شاهراي بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت

تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي رابراي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است

فيلسوف ايراني زرتشتي "ابن المقفع" توسط مسلمانان حاكم بر ايران تكه تكه شد . ابن المقفع نامش پيش از اينكه به ظاهر مسلمان شده باشد روزبه بوده است . ولي از شدت خفقان و فشارمذهبي اسلامي در آن دوران خود را به ظاهر مسلمان مي نامد ولي در باطن زرتشتي اصيل بود . نام پدرش دادويه بود و از شهر اردشير خوره ( فيروزآباد كنوني ) بود . وي دانشمندي بزرگ بود كه كتابهاي كليله و دمنه - سيرت انوشيروان - خداي نامه - كتب ارسطو و . . .را به عربي و فارسي ترجمه نمود

پاینده باد ایران و ایرانی

نوشته شده توسط سالار در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 14:7 | لینک ثابت |

سيما دينياريان: اینجا پیرسبزاست، زیارتگاه چک‌چک، واقع در چند کیلومتری شهر اردکان استان یزد. جایی در دل کویر، آرمیده بر دامن صبور کوهستان، در انتهای یک جاده‌ی پرپیچ و خم خاکی.

اینجا پیرسبز است، زیارتگاه چک‌چک، مکانی پاکیزه و مقدس برای خلوت گزینی من زائر با خدایم. جایی که نشانی است از یکی از معجزات خداوند. سالیان سال است که قطره‌ها از پی هم می‌غلتند و در پای کوه می‌آرامند. قطره‌هایی که هیچ کس نمی‌داند از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند

اینجا پیرسبز است، زیارتگاه چک‌چک. بیش از ده نسل را پذیرا بوده، از هر مرام و مسلکی، با هر دین و مذهبی، و از هر مرز و سرزمینی، معتقدانش سالیان دراز است که به زیارتش می‌آیند و در این حریم مقدس خواسته‌هایشان را از خدای خود می‌طلبند.

اینجا پیرسبز است، زیارتگاه چک‌چک. نمی‌دانم اگر این سنگ‌ها را توان گفتن بود، پاسخ پرسش‌های مرا چه می‌دادند؟ چند حاجت شنیده‌اند‌؟ پژواک چند شکرانه شادمانه را نواخته‌اند؟ چند زائر را پذیرا بوده اند؟

اینجا پیرسبز است، زیارتگاه چک‌چک. سروهایش ریشه دوانده‌اند و استوار قد کشیده و سایه‌شان را تن‌آسای زائران نموده‌اند. خیله‌ها بنا شده، چک‌چک قطره قطره‌ی آب طنین‌انداز است. همچنان استوار، آرام، زیبا، سبز و پر است از نوای چک‌چک. روزها خورشید تابنده بر فرازش و شب‌ها ماه روشن بر سرش نور افشان. و خدایی که در این نزدیکی است.

مرا به زیارتش خواند، و خود اسبابش را فراهم کرد. دلم هوای زیارتش را کرده بود، مهیای رفتن شدم. ساعت 7 پسین بود و واپسين درخشش خورشید محو می‌شد، تا شب خیمه‌ی مخملی‌اش را بگستراند. به جاده‌ی خاکی رسیدیم‌، تا انتهایش را پیمودیم‌، و درحالیکه اطرافمان پر بود از گرد وغبار، آخرین پیچ جاده را گذراندیم، نمایان شد. جلوتر که رفتیم ازدحام ماشین بود و اتوبوس. پیاده شدیم و با شوق تمام پیمودن راه پر پیچ و خم جاده خاکی را آغاز کردیم. هرچه جلوتر می‌رفتیم ازدحام بیشتر می‌شد‌ می‌آمدند و می‌رفتند. به پله‌های کوتاه و پهن رسیدیم. عده‌ای راهی را که ما می‌رفتیم، برمی‌گشتند، و عده‌ای هم ساعاتی بعد از راه می‌رسیدند. به خیله‌ها که رسیدیم هرکدام حال وهوایی داشت. در خیله‌ای، عده‌ای دور هم نشسته بودند و گپ می‌زدند، در خیله‌ای دیگر اسباب شام را فراهم می‌کردند. خیله‌ای بالاتر، چند نفری زیر سقف پرستاره‌ی کوهستان به خواب رفته بودند. خیله‌ها را یکی پس از دیگری پشت سرگذاشتیم. به پله‌های سنگی و بلند که رسیدیم، شوقمان بیشتر شد و شتاب پاهایمان افزونتر، چند دقیقه‌ای طول کشید تا از در ورودی زیارتگاه وارد پیر شدیم. آتش از فزونی اسفند و کندر در آتشدان میانی شعله‌ور شده بود، و چه شمع هایی افروخته بود، و هر یک حکایت از حاجت، بلکه هم حاجت‌ها داشت. بوی عود در فضا پیچیده بود. جعبه‌های شیرینی و نقل در گوشه وکنار نهاده بودند. یکی دخترش را روانه ی خانه ی بخت کرده بود و دیگری طفل تازه از راه رسیده‌اش را با خود آورده بود. به سمت چپ پیر که نگاه می‌کردی سه شعله‌ی روشن را می‌دیدی که با هر جرعه‌ی روغن جانی دگر می‌يافتند و تابی دیگر می‌خوردند. شیشه‌های روغن کنار هم چیده شده بود، سطل‌هایی که برای جمع‌آوری آب تبرک نهاده بودند، لبریز شده بود. پاهایم خیس شده بود و خنکی را با همه‌ی وجود حس می‌کردم. چند قطره‌ای آب بر سرم ریخت. فضا پر بود از زمزمه‌ی نیایش، و اگر کمی بیشتر دقت می‌کردی، نجواهای دعا را می‌شنیدی. نیایشم را به پایان بردم و خواسته‌هایم را خواستم

بیرون آمدم و راهی شدیم. سرپیچ و از دور بار دیگر به پیر نگریستم و حاجاتم رابرشمردم، هر چند که می‌دانم ناگفته شنیده، پس چه حاجت است به دوباره گفتن؟ اما برای آرام دلم، باز از او خواستم و این حریم مقدس را واسطه قرار دادم، به امید آنکه بار دیگر به شکرانه‌ی برآورده شدن حاجاتم به زیارت بیایم و شکر نعمت را به جا آورم

به یاد پرسشنامه‌ای افتادم که چند وقت پیش سازمان میراث فرهنگی با نام پرسشنامه‌ي ارزیابی اقتصادی تفرجگاه‌ها – پروژه قابلیت‌سنجی پیرسبز – چک چک – اردکان پخش کرده بود و زمانی‌که به دستم رسید با خواندن هر سطرش بغض گلویم را تنگ‌تر می‌گرفت. آن روزها خبر پخش این پرسشنامه ناباورانه نقل شد و معتقدان به این حریم مقدس را سخت برآشفت. حالا چند وقتی از آن روزها می‌گذرد و نمی‌دانم که چه بر سر آن پرسشنامه، پاسخ‌هایش و آن نوشته‌ها آمد. اما چه سنگین است تفرجگاهاه خطاب کردن یک زیارتگاه، قداست این حریم پاک را نادیده گرفتن، و با دیده‌ی مادی‌گرایی ارزش اقتصادی این حریم مقدس را ارزیابی کردن

اینجا زیارتگاه پیرسبز است یا تفرجگاه چک چک؟ نقل قول و خاطراتی را به یاد می‌آورم که عده‌ای خواسته و ناخواسته امروز اینجا را تفرجگاه قرار داده‌اند و ما نیز به نظاره نشسته‌ایم. من شهروند و همه‌ی انجمن‌ها و نهادها و ... ولی کاش لحظه‌ای بیاندیشیم و بعد تصور کنیم زمانی را که آیندگانمان درباره‌ی غیرت، ایمان و امانتداری ما قضاوت خواهند کرد

ندایی از درونم فریاد برمی‌آورد: وای بر آن روزی که، ارج خادمین این زیارتگاه مقدس و سختی‌هایی که به جان خریده‌اند را فراموش کنیم و در حفط امانت، خیانت کنیم. وای بر ما، اگر باور نیاکانمان را به بهانه‌ی امروزی شدن به بازی بگیریم و صدافسوس اگر غیرت، اعتقاد و همتمان را با زمزمه‌ی غفلت بخوابانیم. این روزها اگر غیرتی باشد و باوری و ایمانی، درمی‌یابیم که چه بی‌رحمانه است، اینکه حریم مقدس را با لفظ تفرجگاه بخوانند. زیارتگاهی که هیبت صبورانه‌اش را می‌توان از نجوای چک‌چک آب زلال در سینه سوزان کویر در یافت. زیارتگاهی که از پس سالیان دراز با رنج و ایمان از نیاکانمان وام گرفته‌ایم. و وای، اگر رسم امانت‌داری را نادیده انگاریم و این حریم مقدس را تفرجگاه بخوانند و با سر برهنه و تن ناپاک پا در حریمش بگذارند و بشود تنها یک تصویر در زمینه‌ی عکس‌های یادگاری و بهانه‌ای برای خنده‌های جاهلانه

بیاندیشیم. مفاهیم را یکبار دیگر مرور کنیم: زیارتگاه، مقدس، امانت و..... . نسل آینده در اینباره قضاوت خواهد کرد

نوشته شده توسط سالار در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 23:59 | لینک ثابت |

داستانی در باره تاثیر اوستا در زندگی ما

 

یک پیرمرد همراه با نوه کوچکش در یک روستای در ایران زندگی می‌کرد. هرروز صبح پدربزرگ می‌نشست و دعا می‌خواند. نوه‌اش هر بار مانند او می‌نشست و سعی می‌کرد تنها بتواند از او پیروی(تقلید) کند

یه روز نوه‌اش پرسید: پدربزرگ من هر با کوشش می‌کنم مانند شما اوستا بخوانم، اما آن را نمی‌فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می‌کنم و کتاب را می‌بندم

خواندن اوستا چه فایده‌ای دارد؟

پدر بزرگ به آرامی زغالی را داخل بخاری گذاشت و پاسخ داد: «این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور». پسر بچه گفت: «اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخ‌های سبد بیرون می‌ریزد!؟» پدر بزرگ خندید و گفت: «آن وقت تو مجبورخواهی بود دفعه بعد کمی سریعتر حرکت کنی». و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند

پسر سبد را آب کرد و سریع دوید، اما سبد خالی بود پیش از اینکه او به خانه برگردد. در حالی که نفس نفس می زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن بود و رفت که در عوض یک سطل بردارد

پیرمرد گفت: «من یک سطل آب نمی‌خواهم ، من یک سبد آب می‌خواهم ، تو تنها به اندازه کافی کوشش خود را نکردی». و او از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند. این بار پسر می‌دانست که این کار غیرممکن است، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر هم او بتواند سریعتر بدود باز قبل از اینکه به خانه باز گردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت. پسر دوباره سبد را در رودخانه فرو برد و سخت دوید، اما وقتی که به پدربزرگش رسید سبد دوباره خالی بود. نفس نفس زنان گفت: ببین! پدربزرگ ، بی فایده ست . پیرمرد گفت : «باز هم فکر می کنی که بی‌فایده‌است؟ به سبد نگاه کن». پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد فرق کرده بود، سبد زغال کهنه و کثیف حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده بود؛ داخل و بیرون آن. پسرم، چه اتفاقی می‌افتد وقتی که تو اوستا می‌خوانی . تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر نسپاری، اما وقتی که آن را می‌خوانی تو تغییر خواهی کرد؛ باطن و ظاهر تو و این کار خدا است در زندگی ما

نوشته شده توسط سالار در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 13:32 | لینک ثابت |

سرور امشاسپندان شاه ورهرام ايزد است
دادخواه دردمندان شاه ورهرام ايزد است

آذر و ارديبهشت و آن سروش پاسبان
تابش آن نور يزدان شاه ورهرام ايزد است

لنگر كشتي و دريا زورق باد مراد
دستگير مستمندان شاه ورهرام ايزد است

كوه و دريا و زمين سورخهاي پرشكاف
دادرس از چون و چندان شاه ورهرام ايزد است

آهن و فولاد و مس را مي كند درياي آب
كارساز پتك سندان شاه ورهرام ايزد است

تيغ و شمشير و كمند جنگهاي بي كران
قوت بازوي مردان شاه ورهرام ايزد است

گه گلستان گردد و گاهي بسوزد بدكنش
رهنماي هوشمندان شاه ورهرام ايزد است

ببر و شير و اژدها و ديو و جادو و پلنگ
برون ايشان به زندان شاه ورهرام ايزد است

باد و طوفان و نهنگ و موج گرداب غضب
آن زمان فرياد مردان شاه ورهرام ايزد است

دزد و گرگ و رهزان و رهدار در راه سفر
ياور و خود را يقين دان شاه ورهرام ايزد است

ريشخند كس مكن تا مي تواني در جهان
قاتل آن ريشخندان شاه ورهرام ايزد است

گر به بند دشمني گر به بند اژدها
درگشاي پايبندان شاه ورهرام ايزد است

خاكساري پيشه كن تا همتت گردد بلند
پادشاه ارجمندان شاه ورهرام ايزد است

غم مخور بهرام كه رندانه آيد بخششت
پادشاه كل رندان شاه ورهرام ايزد است

از گفته بهرام اسفنديار كرماني

نوشته شده توسط سالار در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 15:48 | لینک ثابت |

وصیت نامه داریوش بزرگ

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و

ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من

در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر

آنان را محترم شمرد

اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي

كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند . اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت

افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند

امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند

بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد

هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده

عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي

بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است

نوشته شده توسط سالار در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 14:23 | لینک ثابت |

هشدار برای پايداری فرهنگی

درود بر روان پاکِ بزرگمرد ایران، فردوسی ـ درود بر روان گذشتگان با فر و دانش، که فرهنگی چنین زیبا و گرانمایه برایمان به یادگار گذاشتند و درود بر شما گرامیان که برای پاسداری و گسترش این فرهنگ بزرگ در اینجا گرد هم آمده اید
پیش از آغازِ کار برای گسترش فرهنگ ایران زمین، نخست، باید به پایداری فرهنگی بپردازیم و از راههای پایدای فرهنگی در اینجا میتوان نگرشی به راه کارهای زیر داشت
1.بر پا کردن آیینهای میهن
2.پاسداری و پالایش زبان فارسی
3.برتری در دانش و فن
4.نگهداری و پاسداری تاریخ و داستانهای میهنی
5.پدیدآوری شاهکارهای ادبی و هنری

و
.
.
.
جا دارد در زمینه پاسداری و پالایش زبان فارسی همگی تلاش کنیم و تا آنجا که میتوانیم از بکار بردن واژه های بیگانه بپرهیزیم. در این راستا از این که اگر در سخنانم واژه های بیگانه ای به کار میبرم، پیشایش پوزش میخواهم
دربارة آیینهای میهنی نخست میباید چرایی و چگونگی این آیینها و جشن ها را بدانیم
جشن ها بخش بزرگی از آئین های میهنی ما می باشند
هنگام پژوهش در آیینهای میهنی این مرز و بوم در مییابیم که جشنهای فراوانی درگذشته های دور و نزدیک برپا میشده، بی آن که به آیینهای سوگواری پرداخته شود، اکنون پرسش این است که چرا؟
اندیشه راستین روا نمیدارد برای کسی که نیک زندگی کرده و به رستگاری می رسد سوگواری و مویه کرد و همچنین برای آنکس که بد راه بوده و جز در تباهی زندگی و پیکار و راه استوار نکوشیده نیز، گریه و شیون و مویه کاری بخردانه نیست
واژه جشن گرفته شده از «یَسن» اوستایی است که برابر با ستایش و پرستش میباشد. هم چنین همبسته است با «یَشن» پهلوی که برابر با نیایش میباشد و بارگرانی از دانسته ها و آیینهای دیرین را بر دوش دارد. واژه جشن که امروزه به جای «عید» و «روزهای خوش» به کار میرود، در روزگاران کهن روشی بوده که در آن آیینهای دینی همراه با سرور و شادمانی برگزار میشده است، به دیگر سخن، واژه ((جشن)) برابر با ستایش و پرستش دینی همراه با سرور و شادی است
برای نمونه هم اکنون هم جشن نوروز را با نیایش پرودگار آغاز می کنیم و بهترین خواسته ها و آرزوها را در آغاز می کنیم و بهترین خواسته ها و آرزوها را در آغاز سال نو برای یکدیگر از خداوند بزرگ می خواهیم. آرمان برگزاری این همه جشن و گردهم آیی ها، نزدیکی یکایک مردم و آفرینش هم خویی و یگانگی و همدستی بین ایشان برای از بین بردن دشواریها و یاری به یکدیگر بوده است. که اگر بخواهیم در زمینة پایه های استوار روانشناسی نهفته در این آیینها گفتو کنیم سخن بسیار و زمان کم است
تنها به این نکته فکر کنیم که یک انسان شاد تا چه باید نیرومنتر از یک انسان خمود و افسرده است. ایرانیان باستان دارای گاهشماری و سالنمای ویژه ای بودند: هر ماه سی روز بوده و هر روز نامی برای خود داشته، در این سی روز، دوازده روز همنامِ دوازده ماه بود، هر گاه نام ماه با نام روز برابر میشده آن روز را جشن میگرفتند،
و از این رهگذر، دوازده جشن در سال که بهتر است آنها را جشنهای ماهانه بنامیم، پدید آمد: برای نمونه فروردین نام نخستین ماه سال است و روز نوزدهم از هر ماه نیز فروردین نامیده میشود پس در 19 فروردین چون نام روز و ماه یکی شده جشن برپا میشود
به تازگی شاهد چاپ تقویم هایی هستیم که برای نمونه جشن باستانی اسفندگان را پنج اسفند در نگرگرفته اند. در حالی که در سالنمای زرتشتیان 29 بهمن برای این جشن در نگرگرفته شده حال پرسش این است چرا؟ و کدام درست است؟
اگر به نام باستانی روزهای ماه دقت کنیم پنجمین روز از هر ماه سپندارمزد (به معنی فروتنی و مهر پاک می باشد و بنابر پایه برگزاری جشن های ماهانه که با برابر شده نام روز و نام ماه جشن برگزار می شده این جشن می بایست در پنجمین روز از دوازدهمین ماه باستانی برگزار شود وقتی گاهشماری باستانی را با گاهماری کنونی تطابق دهیم پنجمین روز از دوازدهمین ماه سال باستانی با بیست و نهمین روز از یازدهمین ماه تقویم جلالی برابر می باشد. بنابر این برگزاری جشن اسفندگان در بیست و نه بهمن درست می باشد
درباره چگونگی تطابق دو تقویم محاسبات زیر را در نگر می گیریم
پیش از اشو زرتشت سال چنین محاسبه می شد
365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 46 ثانیه
1سال= 360 روز= روز 30× 12 ماه
و هر 6 سال 1 ماه به آخر سال اضافه میکردند
30 روز= روز 5× هر 6 سال
و هر 120سال 1ماه به آخر سال اضافه میکردند
30 روز = روز× هر 120 سال
اشو زرتشت5 روز را به آخر سال اضافه کرد و
ا روز در هر 4 سال به نام اورداد روز را کبیسه کرد و سال ثابت 365 روز و روز را پدید آورد


در زمان ملک شاه سلجوقی به تأثیر خواجه نظام الملک گروهی از تقویم شناسان مشهور به سرپرستی عمرخیام به این نتایج رسیدند
365= 89 (روز زمستان)+ 90 (روز پاییز) + 93 (روز تابستان) + 93 (روز بهار)
و یک روز هم کبیسه در هر 4 سال
هدف چه بود؟ تطبیق روز نخست این تقویم با نقطة اعتدال بهاری بر اساس طول سال متوسط اعتدالی. یعنی طول سال، با تقویم طبیعی برابری دارد
و نیز طول هر فصل به دلیل کوشش برای انطباق روزهای هر ماه خورشیدی با مدت زمان توقف خورشید در برج های همزمان آن با طول فصلهای طبیعی و نقطه اعتدال
هم اکنون زرتشتیان به این گاهشماری و کار گروه خیام احترام گذاشته اند و از آن بهره میبرند و هم زمان تقویم دینی خود را بر روی این تقویم رسمی تطبیق داده اند و با در نظر گرفتن تفاوت بین این دو گاهشماری سالنمای خود را به چاپ میرسانند بنابر این جشن سپندارمذ با در نگرگرفتن 6 روزی که در فصل بهار و تابستان گنجانده شده در 29 بهمن به تقویم جلالی مطابق با پنجمین روز از اسفندماهِ دینی آنها برگزار میشود حال اگر کسی میخواهد آیینی کهن را بر پا کند و به فرهنگ باستان احترام بگذارد باید عملاً احترام بگذارد و آن را بپذیرد به آن که ظاهراً بگوید فرهنگ و دانش گذشتگان ما بزرگ و خوبست اما عملاً آن را نفی کند. دوستداران فرهنگ هوشیارانه به این نکته دقت داشته باشند که چاپ تقویم های ناهماهنگ با تقویم رسمی کشور و یا انتشار مطالبی مبهم در باره تقویم و گاهشماری بی احترامی به خرد و دانش همگان است. زیرا اگر کسی واقعا نکته جدیدی درباره گاهشماری یافته نخست باید به جامعه علمی بصورت مقاله(کتبی) ارائه دهد. تا مورد بررسی دانشمندان قرار گیرد. و پس از پذیرفته شدن مطلب در جامعه علمی اقدام به چاپ تقویم نماید. از چاپ خودسرانه تقویم و گاهشماری و نیز انتشار مطالب مبهم در مورد گاهشماری نتیجه درستی بدست نمی آید . ماندگاری فرهنگ نتیجه رفتار درست فرهنگی است
بزرگش ندانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتی برد

بس بگردید و بگردد روزگار

ای که دستت میرسد کاری بکن

گنج خواهی در طلب رنجی ببر

نام نیک رفتگان ضایع مکن

دل به دنیا در نبندد و هوشیار

پیش از آن که کز تو ناید هیچ کار

خرمن از می بایدت تخمی بکار

تا بماند نام نیکت برقرار

نوشته شده توسط سالار در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 23:0 | لینک ثابت |

كورش


در آفاق كورش ، چنان در گرفتي


كه گيتي چو خورشيد خاور گرفتي


ترا همرهي كرد فر خدايي


ز فر خدا سايه بر سر گرفتي


تو را زاد " ماندان" بهين مام دوران


بزرگي و فر را ز مادر گرفتي


تويي پور " كمبوجيه" پارسي پي


دل آگاهي از آن دلاور گرفتي


نسب بردي از مادي و پارسي هم


فر از هر دو ، آن آريا فر گرفتي


ز چوپاني و همسر او به خردي


ز ميخانه ي عشق ساغر گرفتي


فري ، بر چنان همسراني ، كز آنان


به باليدي و جان و پيكر گرفتي


به آيين مزدا دل و جان سپردي


وز انگيزه اش راه داور گرفتي


اگر چند بودي به كيش اهورا


ولي پاس اديان ديگر گرفتي


به قوم يهود آنچنان مهر كردي


كز آن قوم نام پيمبر گرفتي


به تاريخ يادت چنان مانده نيكو


كه نام خوش دادگستر گرفتي


پي افكنده اي معبد قوم موسي


توانايي از چرخ اخضر گرفتي


همه سرفرازي و آزادگي را


چو آزاد سرو تناور گرفتي


به نيروي نيكي و پاكي و دانش


جهان كهن را سراسر گرفتي


مسخر نمودي دل مردمان را


به داد و دهش هفت كشور گرفتي


در آن دوره ي تار و آن شام ظلمت


ز درياي توفنده گوهر گرفتي


حقوق بشر را چنان پي نهادي


كه نوع بشر را برابر گرفتي


همه بندگان را بيك چشم ديدي


خرد را به هر كار ياور گرفتي


نكردي به كس بار آيين خود را


جهان بيني از مهر و اختر گرفتي


ز گنجور تاريخ تا واپسين دم


به از گوهر و برتر از زر گرفتي


به كلك تواناي صدها مورخ


ستايش شدي زيب و زيور گرفتي


تو داد ستمديده ي بينوا را


به آزادگي از ستمگر گرفتي


به دلهاي تاريك و سرد و فسرده


چنان آذر ايزدي در گرفتي


ز اژيدهاك و نبونيد و قارون


تو داد سيه روز مضطر گرفتي


پس از ماد و ليدي و آشور و بابل


فينقي و بخشي ز خاور گرفتي


ز يكسوي تا سند گشتت مسلم


وز آن سو ز بسفر فراتر گرفتي


ز يك سوي تا ساحل پارس راندي


ز يك سوي تا بحر احمر گرفتي


كهن خطه ي "سارد" را با سپاهي


نشسته بر اسب تكاور گرفتي


"
كروزوس" را دست بگرفتي آنسان


كه انگار دست برادر گرفتي


گشودي دژ محكم شهر بابل


ستم پيشگان را به تسخر گرفتي


"
نبونيد" را داده اي درس عبرت


چنان خودسري را به ششدر گرفتي


ستودي به بابل چو "مردوك" را، خود


به پاسش كله را ز سر برگرفتي


چنان عرصه بر خودسران تنگ كردي


كه آرام فرعون و قيصر گرفتي


بشد خم بر آرامگاهت سكندر


بدانسان غرور سكندر گرفتي


خردمند شاها در آن روزگاران


جهان را چو مهر منور گرفتي


بود لوح تو آن چنان گيتي آرا


كز آن جاودان بر سر افسر گرفتي


پس از آنكه بگذشت عمرت به نيكي


به سوي بهشت خدا پر گرفتي


اين چكامه را خانم توران شهرياري در سال 1994 در شهر سيدني و در پاي مجسمه كورش بزرگ ، در نخستين برنامه پرده برداري از تنديس كورش ، براي حاضران در جلسه بازگو كردند

نوشته شده توسط سالار در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 14:7 | لینک ثابت |

پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران "رستم فرخزاد"به دست اعراب که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند

يزدگردسوم شاهنشاه دلاور و بيباک ايران، به اميد فراهم کردن نيروهای کار آمد و پيکارجوی تازه، تلاشی همه سويه را آغاز کرد. ميان نبرد قادسيه تا نهاوند، چهار ماه به درازا کشيد. عمرابن خطاب در اين ميانه نامه اي به شاهنشاه ايران می فرستد که پاسخی دندان شکن دريافت می کند

او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام "الله و اکبر" و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند

متن نامه عمربن الخطاب ، به یزدگرد سوم

بسم الله الرحمن الرحیم

از : عمربن الخطاب خليفه مسلمين

به : يزدگرد سوم شاه فارسی

من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی

زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به حقيقت

الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد . با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ،‌ اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد

الله اکبر

(محل مهر عمر)

خليفه مسلمين عمربن الخطاب

************************************************************************************

يزدگرد سوم ، شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ می دهد

به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد

از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان

تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم

شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد


تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟

به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم

خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد


چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟

شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟

امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند


به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش

آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد


شما با همان "الله اکبر" تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است

مهر

یزدگرد ساسانی

عزيزان خودتون بگيد ... كدام يك از اين دو به راستي و درستي و مهرورزي اعتقاد دارند؟ ما ايرانيان فرهنگي غني داشته ايم . ولي خودمان با دستان خودمان آن را به افرادي سپرديم كه هيچ از منطق و خوبي نمي فهمند. اهوراي مزداي ما را به زور از ما گرفتند و جاي آن....................

در پناه يار هميشگي ايرانيان ، اهورا مزدا

نوشته شده توسط سالار در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 22:42 | لینک ثابت |

دین زرتشت پس از اسلام

با سقوط دولت ساسانی و هجوم اعراب مسلمان به ایران،دین رسمی ایرانیان نیز مورد هجوم آیین نو پای اسلام قرار گرفت.به خاطر شکست نظامی ایرانیان از اعراب،زرتشتیان نیز مجبور به حفظ مواضع دفاعی شدند.می توان تصور کرد که چه فشار ی توسط ایرانیان نو مسلمان،بویژه ناراضیان سیاسی به دستگاه روحانیت زرتشتی وارد امد وچگونه پیروان اشوزرتشت زیر بار اهانتهاو تحقیراعراب و نو مسلمانان قرار گرفتند. مورخ مسلمان آقای دکتر حسینعلی ممتحن در اثر خود(نهضت شعوبیه)از جمله عوامل مسلمان شدن ایرانیان را مقرراتی می داند که درباره زمینها مقرر شده بودو با برخی اهانتهاکه در مورد آنان بعمل می آمد ترجیح می دادند برای رهایی از خواری و مذلت دست از کیش خود بر دارندومسلمان شوند. (عامل دیگر)وضع مالیات،خراج و جزیه بود و چون مطابق مقررات دین اسلام،کسانیکه قبول اسلام میکردند از پرداخت این مالیات معاف بودند

این فشارهااز توهین و دشنام و جزای نقدی تا تازیانه و داغ و شمشیر را در بر می گرفت

حجاج بن یوسف ثقفی ،دستهای موالی را داغ می کرد و علامت می گذاشت تا این طبقه از سایر طبقات شناخته شوند

این فشارها فقط منحصربه زمان حکومت اعراب در ایران نبودبلکه تا زمان قاجار این روشهای غیر انسانی ادامه داشت و جماعت زرتشتی بطور سیستماتیک زیر فشار قرار داشت و فقط در زمانهای مختلف این فشارها شدت و ضعف پیدا می کردوهیچگاه ازبین نمیرفت

برخی از زرتشتیان که تاب این فشارها را نیاورده و ضمنا نخواستند دل از دین پدران خود برکنند،به ناچار راهی دیار هند شدند که البته در آنجا هم با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کردند.آنان همواره رابطه خود را با هم کیشانشان در ایران حفظ کردند مگر در دوره هوجوم مغول به ایران که این رابطه به اجبار برای مدتی طولانی قطع شد.سر انجام در آغاز قرن هیجده میلادی دوباره این رابطه برقرار شدو پارسیان هند جهت حل مشکلات مذهبی خود،رو به هم کیشان مقیم ایران آوردند

از طرف زرتشتیان ایران(دستورجاماسب ولایتی)از کرمان به هند رهسپار شد.در هند متوجه شدکه در اثر جنگ و گریزهای بیشماری که پارسیان در هند با آن روبه رو بودنداز بسیاری از نکات دینی بی خبر مانده اند به همین جهت پس از انتخاب سه موبدزاده از میان موبدزادگان و آموزش وتربیت های دینی دادن به آنها با خیال آسوده به ایران بازگشت

این خدمت ارزنده ای بود به کلیه زرتشتیان،زیرا از آن پس چنان زرتشتیان ایران زیر فشار قرار گرفتند که به سرعت جمعیت انان رو به کاهش نهاد و این بار این زرتشتیان هندبودند که به یاری آنان شتافتند.اگرپارسیان هند نبودند یقینا بطور کل جمعیت زرتشتی ایران نابود می شد

پس از روی کارآمدنسلسه صفویه در ایران و قدرت گرفتن ملایان متشرع،فشار و توهین و آزار چنان شدت گرفت که جمعیت زرتشتیان ایران از قرن هیجده تا اواخر قرن نوزده از یک میلیون نفر به 7711 نفر تقلیل یافتو اگر تلاشهای روانشاد (مانکجی پور لیمجی هاتریا) نبود،امروز نشانی از جماعت زرتشتی در ایران باقی نمانده بود

بهتر است گوشه ای از ظلم وجوری را که به زرتشتیان ایران اعمال می شد از قلم یک کشیش مسیحی بنام (ناپیر ملکم)که پنج سال در یزد مقیم بوده است بخوانیم

(ظلمهای فاحشی که به زرتشتیان ایران میرفت مانند جزیه،پوشیدن لباس کهنه و نپوشیدن لباس نو و سوار نشدن بر چارپایان خود و نساختن خانه هایی که بلندتر از منازل مسلمانان باشد،اگر یک نفر زرتشتی وفات می یافت کلیه متروکات او منقول و غیر منقول حق جدید الاسلامی که از خویشاوندان او بود میشد و به فرزندان زرتشتی ارثی نمی رسید و حتی خانه مسکونی او را نیز می بردند

روش کاستن از تعداد زرتشتیان بر اساس سادهای قرار داشت،از طرفی توهین ها و تحقیر هایی بود که اعمال می شد و از طرف دیگر تشویق ها و امتیازات مادی که بر قرار می گردید. چنانچه یک زرتشتی مسلمان می شد اموال کلیه اقوام زرتشتی خود را پس از در گذشت ایشان تصاحب می کرد. استاد فرزانه مانکجی در یکی از مجالس سخنرانی خویش در بمبأیِ در سال 1863 میلادی در حضور بزرگان پارسی از جمله چنین اظهار داشت: هر گاه ده یک اینگونه تعدیات و بی حسابی ها و ظلم و ستمی که درباره زرتشتیان ایرانی می شود،درباره هر مذهب و ملت دیگرمی شد،تاب نیاورده ناچار فرار اختیار می کردن یا دست از دین و آیین اجداد خود برداشته یا اینکه خود را هلاک می نمودند

ظلم و تعدی به جماعت زرتشتی ایران چندان بود که اگر کسی بخواهد قسمتی از آنرا به شرح دربیاورد خود کتابی قطور خواهد شد. ما در اینجا فقط به دو نمونه به طور اختصار اشاره می کنیم

(ایزد یار کرمانی، رادمرد غیور زرتشتی برای حفظ ناموس با تغییر لباس از کرمان به یزد پناهنده شد و در این شهر هم دختر 9 ساله او که گلستان نام داشت ،مورد

طمع و شهوت مسلمانان واقع گشت و چون نقشه ربودن او را می کشیدند به ناچار شبانه نور دیده خود را برداشته،با هم با تغییر لباس و تحمل زحمت و مررات ،چون را به جایی نداشتند ،در حدود1146 یزدگردی(1156 خورشیدی)وارد بمبأی شدند

و

(در 1199 یزدگردی رامرد غیور (بامس) که جوانی 14 ساله بود و در یزد می زیست، روزی بیرون شهر بر الاغ خویش سواره م می رفت. جوانی مسلمان به برخورد بر او حمله کرده واز الاغ بر زمین انداخت که چرا در برابر او سواره می رود. (زرتشتیان اجازه سوار شدن بر چارپایان خود را نداشتند.بویژه در مقابل مسلمانان ). بامس جوانی بود با شهامت و نیرومند، محل را خلوت می بیند آن مسلسلمان را که با حمله ناجوانمردانه، او را بر زمین انداخته و فحش و ناسزامی داد گرفته،بامشت و لگد احوالش را می پرسد و بی حالش ساخته فرار می کند و از ترس اقدام ستمکارانه مسلمانان و صدور فرمان قتلش بوسیله حکام شرع شبانه بسوی هند رهسپار می گردد

و بالاخره بر این مجموع ظلم و ستم از ناحیه شریعتمداران و مردم نادان پیرو آنان، باید به جزیه کمر شکن که هستی مالی باقیمانده جماعت زرتشتی را به تاراج می داد اشاره کنیم

مذاکرات مفصل (مانکجی هاتریا)در تهران با ناصرالدین شاه از یک طرف و کمک سفرای فرانسه و انگلیس از طرف دیگر سر انجام ناصرالدین شاه را وادار کرد که با لغو جزیه موافقت نماید

آنچه بر زرتشتیان در طول این هزار و چهارسد سال گذشته است ، جماعت زرتشتی را وادار به اتخاذ حالت دفاعی نموده است. برای پیروان دینی که در فاصله فقط 150 سال (از اوایل قرن هیجدهم تا اواخر قرن نوزدهم)حدود یک میلیون از همکیشان خود را از دست دادند و همیشه در محاصره افرادی بوده اند که گوشه دیگری از پیکر آنرا جدا کرده و نابود سازند،تصور اینکه دین آنها می تواند توسط خود آنها تبلیغ شود باور کردنی نبود.

انچه برای زرتشتیان 1400 سال در اولویت قرار می گرفت اجتناب از آسیب دشمنان بود و به خاطر نگهداری و حفظ خود مجبور بودند به نقاط دور افتاده رو کنند و در دل کویر و یا در میان کوهستانها،آتش مقدس را گزند دشمنان حفظ کنند

 

برای مردم بی آزار که در تمام عمرشان با راستی و درستی،صداقت و پاکدامنی ، زندگی کرده اند و آسیبی به موجودی نرسانده اند، چطور امکا ن داشت بگویند:ای فریب خوردگانی که به آزار ما برخاسته اید

راه یکی است و آنهم راستی

 

بن مایه ها

(1)نهضت شعوبیه ،حسینعلی ممتحن ص 108 و 109 و 149

(2) کتاب فرزانگان زرتشتی نوشته رشید شهمردان ص 12 و630 و 495 و497

نوشته شده توسط سالار در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 13:26 | لینک ثابت |

دین بهی پس از هزارها سال مانند درخت تنومندی است که در زیر هزاران خروار خاشاک مدفون مانده و امروزه جوانه های نورس آن سر بر کشیده و نمودار گردیده اند. بر پیمان دانشمندان و پژوهشگران بی غرض روشنفکر است که این درخت کهن سال تنومند و برومند را آبیاری کنند تا شاخ و برگ آنها گسترش پیدا کند و دنیایی را از میوه های پر دانش خود بهره مند سازد
باید زنگارهای سد ساله ها را از پیام زرتشت زدود


دین زرتشت وارون دیگر دین هاست که نمایندگان و پیشوایانش خود را نماینده خدا و پیغمبر او بشمار میآورند و چنین نمایانده اند که خدا بسراغ آنان رفته و آنها را به پیامبری و نمایندگی خویش برگزیده است .

در دین زرتشت این پروردگار نیست که زرتشت را می شناسد و بسراغ او میرود بلکه این زرتشت است که می اندیشد و در درون خود فرو میرود خرد را بکار میگیرد و پروردگار را می شناسد و خود را باو نزدیک میکند در دیگر دین ها این پروردگار است که به گفتگو با نماینده و پیغمبر خود می پردازد دستور میدهد خشم میگیرد و مهربان میشود و خدای آنها می خروشد در آرامش فرو میرود فریاد میکشد و به کیفر میرساند و به بیم و هراس میاندازد ، نرمی میکند و مهرورزی نشان میدهد بدین گونه خدا با دگرگونیهای روانی و خانوادگی و محیط پیرامون ، نماینده اش در روی زمین دچار دگرگونی میشود و گفتارهای ضد و نقیض سرازیر میکند ولی در اندیشه و گفتار زرتشت در هیچ جا و بهیچ روی دوگانگی یافت نمی شود .

او یک راه را برگزیده است و همچنان با خرد توانای خود آن را دنبال میکند او میکوشد تا راه نیکبختی را بروی آدمیان بگشاید خدا در اندیشه زرتشت هیچگاه از ژرفای آنها به زمین نیامده و خود را آمیخته راه و روش ناپسند انسانها نکرده است و آنها را به بیراهه نکشانده و خشم و کینه نگرفته است این زرتشت است که به یاری اندیشه پرواز میکند تا با خرد توانای خویش به جستجوی نادانستنیها بپردازد . او برای پیدا کردن رازهای نهفته میرود و سر بلند و کامیاب باز میگردد .زرتشت ( اهورا مزدا ) را در آسمانها می اندیشد و از او برای خوشبختی جهان نیرو می جوید
دین زرتشت پس از یورش اسکندر ......... و تازیان بیابان گرد بر سرزمین (اهورایی) ایران که کتابها را سوزاندند و به آب انداختند و مردان را سر بریدند و زنان رابه بردگی بردند و کودکان را به امان خدا رها کردند ، خواست پروردگار بوده که تا بامروز رسیده و سر پا مانده است اکنون مدتی است که جوانه های نورس آن از دور و بر آن درخت کهن سال با سرعت هر چه بیشتر رو به رشد گزاشته و دنیای امروز را به شگفتی واداشته است . پژوهشگران خاور و باختر پژوهش در این آئین را پیگیری می نمایند و هر ساله چندین کتاب در باره فلسفه آئین زرتشت بوسیله این دانشمندان روشنفکر و واقع بین به جهانیان عرضه میشود و زنگار هائی که بوسیله بد اندیشان یاوه گو و مغرضان کوتاه فکر و ددمنش که بآن بسته اند از چهره پر فروغ فرهنگ ایران زمین مانند دری گرانبها در پهنه گیتی میدرخشند ، می زدایند

نوشته شده توسط سالار در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 22:59 | لینک ثابت |

بخش پراهمیتی از شاهنامه‌ی فردوسی، بخش اسطوره‌ای آنست و ما نباید اسطوره را چیزی همپایه‌ی داستان و افسانه بدانیم

اسطوره‌ها واقعیت‌های تاریخی هستند كه سینه به سینه منتقل شده‌اند و در این میان، آرزوها و آرمان‌های خویش را نیز در آن جای داده‌اند. اسطوره‌ها از این رو دارای ارزش بررسی هستند زیرا به دست یك ملت فراهم می‌آیند و در این روند گروهی، حب و بغضی وارد نمی‌شود. همچنین مانند تاریخ به دست تحریف گران و زورمندان نمی افتد

شاهنامه كتاب ایران است. نه تنها نام ایران، بلكه اندیشه، شخصیت و منش ایرانیان را می‌توان از شاهنامه دریافت

در شاهنامه هیچگاه ناسیونالیسم بر ارزش‌های انسانی برتری داده نشده است و هر گاه ایرانیان از ارزش‌های انسانی پا پس كشیده‌اند نتیجه‌ی بد آن را دیده‌اند

شاهنامه مجموعه‌ای از مفاهیم فلسفی و اخلاقی است كه درباره‌ی هر كدام بسیار سخن رفته است

نوشته شده توسط سالار در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 23:22 | لینک ثابت |

و تنها یک سوال

آیا تنها صدای توپ و تانک است که مردان این سر زمین را بیدار می کند

هزاران مردی که ۸ سال رستم وار بر تازیان تاختند به راستی که در این ۸ سال ما با تمام تازیان جنگیدیم

و آنان را شکست دادیم پس چرا امروز صدای فریاد شهیدان را نمی شنویم

فراموش نکنیم که هنوز هم بزرگترین دشمنان ما تازیان هستند

اما امروز

امارات ادعای مالکیت جزایر سه گانه را دارد. کاش یک مرد بیاید

تازیان نام جعلی برخلیج همیشه فارس نهادند . کاش یک مرد بیاید

دختران و زنان ایرانی گروه گروه به دبی قاچاق می شوند. کاش یک مرد بیاید

کاش میهنم پدر داشت کاش میهنم کوروش داشت کاش میهنم بابک داشت کاش میهنم ابو مسلم داشت. کاش میهنم یک مرد چون شهیدان داشت

ای سرور گرامی ای بانوی عزیز شاید من ویا تو باید به پا خیزیم فرهنگ هفت هزار ساله خود را بشناسیم و به نبرد تازیان برویم

شعری نثار تمام جان دادگان راه میهن

خاكم به سر زغصه به سر خاكم اگر كنم

خاك وطن كه رفت چه خاكي به سر كنم

آوخ كلاه نيست وطن تا كه از سرم

برداشتند فكر كلاهي دگر كنم

مرد آن بود كه اين كلهش بر سر است و من

نا مردم ار بي كله آني به سر كنم

من آن نيم كه يك سره تدبير مملكت

تسليم هرزه گرد قضا و قدر كنم

زير و زبر اگر نكني خاك خصم ما

اي چرخ! زيرو روي تو زيرو زبر كنم

جايي است آرزوي من ار من به آن رسم

از روي نعش لشكر دشمن گذر كنم

هر آنچه مي كني بكن اي دشمن قوي

من نيز اگر قوي شدم از تو بتر كنم

من آن نيم به مرگ طبيعي شوم هلاك

وين كاسه خون به بستر راحت هدر كنم

معشوق ((عشقي)) اي وطن اي عشق پاك من

اي آنكه ذكر عشق تو شام و سحر كنم

عشقت نه سرسري است كه از سر به در شود

مهرت نه عارضي ست كه جاي دگر كنم

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم

با شير اندرون شد و با جان به در كنم

نوشته شده توسط سالار در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 23:11 | لینک ثابت |

براي من كه جهان ر ابه جانب علاقه فراخوانده ام

چوپان به كوه و

پير به خانه و

پيشه ور به شهر.... يكي است

همه برادران من اند

براي من

كه برادر بينايان و غم خوار خستگانم

زنان به جاليز و

دبيران به دير و

سواران به صحرا يكي است

همه خان و مان من اند

من كورشم

و تنها نجات بخش جهان به آرامشم باز خواهد آورد

من پسر پادشاه اَنْشان و

مشعل دار مردمانم

من برگزيده ي گلبرگ و شبنم خالصم

كه خداوند

به شادماني سپيده دم سوگندم داده است

من پيام آور آن حقيقت بي پرده ام

كه پروردگار

همه ي رودها، راه ها، دامنه ها و درياها را

به فرمانم آورده است

از پهنه هاي پارسوماش

تا جلگه هاي جليل اَنْزان

سواران من از كشتزار بي كرانه ي رنج و

عطر گندم نو مي گذرند

فرشتگان نان و شفا

شبانه به شوشيانا رسيده اند

پس اي ستم ديدگان

فراواني و خوشي هاتان بسيار باد

آسايش و اميدهاتان بسيار باد

فرزندان برومند و

بركت نانتان بسيار باد

نان و نمك،‌خواب آرام و

بيداري نانتان بسيار باد

من برگزيده ي زمين و اولاد آسمان،‌

آزادي شما را رقم خواهم زد

زيرا من نگهبان بي مرگ محبتم

رهاورد من

رهايي مردمان شماست

من اورشليم ويران را

واژه به واژه و سنگ به سنگ

باز خواهم ساخت

زنجير از دو دست فرزندانتان خواهم گشود

و بر اين صخره ي سترگ

خواهم نوشت

آزادي آدمي

آخرين آواز اولين من است

زندان ها را در هم خواهم شكست

دژها را خواهم گشود

و بيدادگران را خانه نشين شكست خويش خواهم كرد.

"بخشی از منشور پارسوماش"

نوشته شده توسط سالار در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 23:19 | لینک ثابت |