بن بست کيخسرو و فساد قدرت سياسی
در پس ماجراي کناره گيري کيخسرو از سلطنت و در واقع خودکشي او، يک نظريه سياسي عميق نهفته است. انکار نمي کنم که در اين کار او رنگي از يک نوع فلسفه سياسي وجود دارد، اما هر فلسفه اي نيز دلايل ويژه خود را دارد که بايد روشن شود. اين مساله کوچکي نيست که پادشاهي درست در اوج خوشبختي و پيروزي و کامروايي، هنگامي که نه تنها بر تمام دشمنان کشور پيروز شده، بلکه ريشه بدي را از جهان برکنده است و براي هميشه به يک دوره طولاني از پيکارهاي ميان نيکي و بدي به سود نيکي پايان داده است، و نيکي را بر همه جهان فرمانروا گردانيده و ظاهرا هيچ دليلي براي پشيماني يا نگراني ندارد، نه فقط تصميم به کناره گيري بگيرد بلکه بر آن شود تا اين جهان را ترک گويد
هيچ پادشاهي در سراسر شاهنامه به خردمندي و دليري و دادگري کيخسرو وجود ندارد و هيچ پادشاهي نتوانسته است ريشه بدي را بخشکاند و به ايران و جهان آن روزي چنين امنيت و رفاه و خوشبختي و شادماني ارمغان کند. حتي رستم با همه دلاوري خود نتوانسته بود افراسياب را شکست دهد و هنگام پادشاهي کيخسرو شخصيت او در سايه قرار مي گيرد
فردوسي درباره پادشاهي او مي گويد
به هر جاي ويراني آباد کرد
دل غمگنان از غم آزاد کرد
جهان گشت پرسبزه و رودآب
سر غمگنان اندرآمد به خواب
زمين چون بهشتي شد آراسته
زداد و ز بخشش پر از خواسته
چو جم و فريدون بياراست گاه
زداد و زبخشش نياسود شاه
جهان شد پراز خوبي و ايمني
زبد بسته شد دست اهريمني
هر آن بوم و برکان نه آباد بود
تبه بود و ويران زبيداد بود
درم داد و آباد کردش زگنج
زداد و زبخشش نيامدش رنج
جهان از بدانديش بي بيم شد
دل اهرمن زين به دو نيم شدو زال درباره پادشاهي او مي گويد
زگاه منوچهر تا کيقباد
از آن نامداران که داريم ياد
نديدم کسي را بدين بخردي
بدين بُرز و اين فره ايزدي
چرا بايد چنين فرمانرواي بي همتايي تصميم به خودکشي بگيرد؟ در پس هر خودکشي انساني نوعي بن بست فکري در مورد زندگي و آرمان هاي فردي وجود دارد که کوچکي و بزرگي اين بن بست به بزرگي و کوچکي دارنده آن وابسته است، و در پس خودکشي مرد بزرگي همچون کيخسرو مي بايست بن بست بسيار بزرگ و عميقي نهفته باشد که شايسته بررسي است
مقام کيخسرو چنان والا ست که او را تا حد پيامبران فراز مي کشد، و در اوستا کتاب مقدس زرتشتيان، نام او در کنار ياران سوشيانت، يعني موعود زرتشتيان که روزي ظهور خواهد کرد و جهان را نجات خواهد داد و بيداد و ستم را از ميان خواهد برد، برده شده است
برخی از پژوهندگان، مانند مرحوم دکتر محمود صناعي، کوشيده اند از لحاظ روحيه عرفاني، کيخسرو را در رديف افرادي نظير ايرج و سياوش قرار دهند، که اگر نيز چنين عرفاني وجود مي داشته، انگيزه و شخصيت کيخسرو از زمين تا آسمان با بزرگاني چون ايرج و سياوش فرق دارد
ايرج و سياوش، با وجود دلاوري بي همتاي خود، در برابر بدي مقاومتي نمي کنند و مسووليتي در برابر کشور و مردم ايران براي خود نمي شناسند. ايرج به رغم اندرزهاي درست پدرش فريدون که بايد نيرو بسيج کند و به پيکار تور وسلم، برادران حسود و بدسگال و بدکردارش برود، به گرگ منشاني چون تور و سلم تسليم مي شود و ايران را بي پناه مي گذارد و به آنها مي گويد
من ايران نخواهم، نه خاور نه چين
نه شاهي، نه گسترده روي زمين
مرا تخت ايران اگر بود زير
کنون گشتم از تاج و از تخت سير
سپردم شما را کلاه و نگين
بدين روي با من مداريد کين
بسنده کنم زين جهان گوشه اي
به کوشش فراز آورم توشه اي در نتيجه، از آنجا که آز بدکاران و اهريمن صفتان کرانه اي ندارد، نه تنها اجازه نمي دهند که او به "گوشه اي از اين جهان بسنده کند" بلکه سرش را مانند گوسفندي از تن جدا مي کنند و به تسخير ايران مي پردازند، و بنابراين، شاهي که از جنگ و کين خواهي بيزار بود با کردار خود جنگ آفرين و کينه ساز مي شود و بيشتر پيکارهاي بعدي ايران و توران به انگيزه کين خواهي خون او انجام مي گيرد
سياوش نيز مي خواهد چون ايرج به گوشه اي از جهان بسنده کند و دور از ريمني ها روزگار را در جايي به آسودگي بگذراند، حتي اگر چنين جايي در سرزمين دشمني پليد و خون ريز چون افراسياب باشد. او در برابر فرومايگي ها و گفتارهاي زشت و نادرست سودابه تنها به دفاع از خويش بسنده مي کند و با آنکه بارها بي گناهي اش آشکار مي شود، باز آماده پاي نهادن در آتش مي گردد
در توران نيز واکنش سياوش در برابر حيله گري ها و بدانديشي هاي گرسيوز و تندخويي و بي خردي افراسياب، آکنده از پريشاني و ناپايداري و تسليم است. بدون کمترين پيکار اجازه مي دهد که دستهايش را ببندند و سرش را گوسفندوار جدا کنند
به خوبي پيداست که سياوش و ايرج پيوسته خسته از ريمني ها و ترفند ها و دشواري ها هستند و نيز ناتوان و بيزار از روبه رو شدن با آنها، و از اين رو به رغم گريزشان از کينه جويي و پيکار، زندگي و رفتار آنها خود کينه ساز و پيکارآفرين مي شود. بي گمان نيرودهنده زشتي ها تسليم و کناره جويي خود آنهاست، زيرا بدون پيکار با زشتي ها نه از پيکار مي توان آسود و نه از زشتي ها، چيزي که بنياد آموزش کيش بزرگ مزده يسنا نيز هست
نوميدي کيخسرو يک نوميدي فلسفي درباره نظام حکومت است. او تا زماني که در هنگامه پيکار، گرم نبرد با دشمنان است هدفي مقدس و برآوردني در پيش رو دارد و اين هدف مي تواند هر انسان پاکدل و دليري را که آکنده از احساس مسووليت و مردم خواهي باشد به جنبش آورد. تا اينجا هنوز کيخسرو خود نيروي چيره و برتر نيست و از اين رو به فرجام چيرگي و برتري نيز نمي انديشد و زمان آن را هم ندارد که بينديشد. اما هنگامي که "جهان را از بدانديش پاک مي کند" و اهريمنان را شکست مي دهد و تخم پليدي را ريشه کن مي کند و چيرگي بي همال خويش را استوار مي سازد، آنگاه ناگهان به نيروي برتر و بي انباز خويش پي مي برد و فرصت مي يابد که درباره نيرو و نيرومندان و به ويژه قدرت مطلقه شاهان انديشه کند. و اينجاست که به اين نتيجه مي رسد که قدرت مطلقه اي که هيچ نظارتي بر آن جز «نظارت آسماني خداوند» وجود ندارد، ناگزير و پرهيز ناپذير به تباهي و فساد خواهد انجاميد. بن بست او نيز در همين جاست
يعني مي بيند که حتي خداپرستي و خداترسي کامل نيز نمي تواند فرمانروايان را از فساد حفظ کند، زيرا در شاهنامه هيچ شاهي به اندازه او خداپرست نيست. پس اين پرسش پيش مي آيد که علاوه بر «نظارت آسماني» چه نظارت ديگري لا زم است تا ق درت فرمانروا را مشروط و محدود سازد؟
بنابراين اگر بخواهيم انگيزه ها، انديشه ها و زندگي و منشهاي اين دو پاکدل را که کلاه و نگينشان را به سادگي مي بخشند، به «گوشه اي از جهان و فراز آوردن توشه اي» بسنده مي کنند و باور دارند از آنجايي که: "جهان چون باد بر ما مي گذرد، مرد خردمند نبايد اندوه خورد" و از گيتي جز زهر نمي توان چشيد و با وجود مقام بلند و پرمسووليت خويش، در برابر ايران و مردم ايران نيز احساس پاسخ دهي ندارند، همسان با کيخسرو بدانيم، البته دچار اشتباه شده ايم
اما کيخسرو رسالتي بزرگ براي خود قائل است که آن برکندن تخم پليدي است
او از آغاز کودکي زيرک و هژير و حسابگر و در عين حال دلاور و بي باک است و از همان زمان براي رسيدن به هدف هاي خود حتي از حيله گري پرهيز نمي کند و در برابر افراسياب براي رهايي جان خود عمدا به پاسخ هاي بي سر و ته و ياوه متوسل مي شود تا او را فريب دهد. با دشواري هاي زياد از توران به ايران مي گريزد و براي به دست آوردن تاج کيکاوس از هيچ مبارزه اي خودداري نمي کند و هيچ مخالفتي را بر نمي تابد و سرانجام نيز در رقابت با توس بر سر شاهي ايران پيروز مي شود. روي هم رفته کيخسرو از آغاز تا انجام زندگي کوتاه خود - در مقياس زماني شاهنامه - هيچ هدفي ندارد جز پيکار با ناراستي و برکندن تخم پليدي و حتي سرمويي از اين راه به بيراهه نمي رود و سرانجام نيز به هدف بلند خود دست مي يابد
کيخسرو نه در کشتن پدربزرگ خود افراسياب وجدان ناآرامي دارد و بارها چنان که عادت اوست در اين باره به درگاه خداوند نيايش کرده و از او راهنمايي و ياري خواسته است و نه پيکارهاي او انگيزه شخصي و فردي براي کين خواهي خون پدر دارد
حتي گهگاه در ميانه پيکارها اين وسوسه کيخسرو را مي آزارد که مبادا راه او درست نباشد و تنها از سرکين خواهي از راه ايزدي دورافتاده باشد، و از اين رو بارها به درگاه خداوند روي مي آورد که
همه شب به پيش جهان آفرين
همي بود گريان و سر بر زمين
همي گفت کاي داور دادگر
تو دادي مرا نازش و زور و فرتو داني که او (افراسياب) نيست بر داد و راه
بسي ريخت خون سر بي گناه
اگر ز و تو خشنودي اي دادگر
مرا باز گردان زپيکار سر
بکش در دل اين آتش کين من
به آيين خويش آور آيين منمي بينيم که کيخسرو نه تنها از خونريزي خشنود نيست بلکه او نيز همچون ايرج و سياوش يا هر انسان پاک انديش ديگري از خونريزي و کشتار بيزار است و حتي گه گاه به درستي راه خود شک مي کند و با خداوند به رايزني مي پردازد. ليک تفاوت اساسي او با ديگران آن است که خود را پاسخ ده و مسوول زندگي مردمان مي داند و در اين راه براي خود رسالتي بزرگ قائل است و بدين سان به جاي راه آسايش و آرامش راه پيکار و رنج را برمي گزيند و به جاي ناله و کناره جويي به کردار مي پردازد
اما هنگامي که رسالت خود را به انجام مي رساند و ايران و جهان را بهشت برين مي سازد ناگهان دچار اين دلهره بزرگ و ژرف مي شود که مبادا از اين همه قدرت، گرفتار غرور و نخوت و خودپسندي و ناسپاسي نسبت به خداوند شود و مانند شاهان گذشته به بيداد و ستم دست يازد. بهتر است به گواهي خود شاهنامه توجه کنيم
اکنون شصت سال - که در معيار زماني شاهنامه مدت کوتاهي است - از پادشاهي کيخسرو گذشته، او رسالت خود را تمام و کمال به انجام رسانيده و در اوج پيروزي و بهروزي و نيرومندي و کامراني است. فردوسي مي گويد
بر اين گونه تا ساليان گشت شصت
جهان شد همه شاه را زيردست
پر انديشه شد مايه ور جان شاه
از آن رفتن کار و آن دستگاه
همي گفت ويران و آباد بوم
ز چين و زهند و زتوران و روم
هم از خاوران تا در باختر
ز کوه و بيابان زخشک و تر
سراسر زبد خواه کردم تهي
مرا گشت فرمان و گاه مهي
زيزدان همه آرزو يافتم
دگر دل همه سوي کين تافتم اما:روانم نبايد که آرد مني
بدانديشي و کيش اهرمني
شوم همچو ضحاک تازي و جم
که با سلم و تور اندر آيم بزم
به يزدان شوم يک زمان ناسپاس
به روشن روان اندر آرم هراس
زمن بگسلد فره ايزدي
گر آيم به کژي و راه بدي
به گيتي بماند زمن نام بد
همان پيش يزدان سرانجام بد
سپاسم زيزدان که او داد فر
همان گردش اختر و پاي و پر هم به گذشته دور مي نگرد هم به گذشته نزديک، هم سرنوشت و کردارشاهان خوب را مي بيند و هم شاهان بد را که همگي دچار خودخواهي و منيت و بدانديشي و کردار اهريمني و تکبر و نخوت و نسبت به خداوند ناسپاس شده اند و در نتيجه، از شاهان خوب نيز فره ايزدي گسسته است. مگر جمشيد نبود که با همه نيکي و بزرگي دچار غرور شد و فره ايزدي از او گسست و جامعه ايران را گرفتار حکومت اهريمني ضحاک کرد
مني کرد آن شاه يزدان شناس
ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس
چنين گفت با سالخورده مهان
«که جز خويشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پديد
چو من نامور تخت شاهي نديد
جهان را به خوبي من آراستم
چنانست گيتي کجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از من است
همان کوشش و کامتان از من است
چو اين گفته شد، فر يزدان از وي
بگشت و جهان شد پر از گفت وگوياما کيخسرو نسبت به خداوند ناسپاس نشده است; هيچ پادشاهي به اندازه او در شاهنامه خداشناس نيست. او پيوسته دست به دعا و نماز بر مي دارد و از خداوند راهنمايي مي خواهد و اکنون نيز سپاسگزار يزدان است که به او زور و فر و قدرت و پيروزي داده است.
پس نگراني او از چيست؟ از اينکه مي بيند حتي شاهان نيک وقتي قدرت مطلقه به دست مي آورند، ناگزير و ناخواسته دستخوش فساد و خوي اهريمني مي شوند. بن بست کيخسرو همين جاست. هيچ تضمين و مکانيسم يا سازو کار زميني براي جلوگيري از انحراف قدرتمندان وجود ندارد. از اين رو تصميم مي گيرد که از تاج و تخت کناره گيري کند و از اين جهان برود. زيرا بي درنگ مي افزايد: کنون آن به آيد که من راه جوي
شوم پيش يزدان پر از آب روي
مگر هم بدين خوبي اندرنهان
پرستنده کردگار جهان
روانم بدان جاي نيکان برد
که اين تاج و تخت مهي بگذرد يعني حال که قدرت مطلقه و بي همتا به طور اجتناب ناپذير باعث فساد مي شود، همان بهتر که من که هنوز پيش خداوند آبرو دارم و ناسپاس نشده ام ترک جهان گويم تا روانم به بهشت برود
همچنين هنگام نيايش به درگاه خداوند مي گويد
مرابين و چندي خرد ده مرا
هم انديشه نيک و بد ده مرا
تو را تا بباشم نيايش کنم
بدين نيکويي ها فزايش کنم
بيا مرز رفته گناه مرا
زکژي بکش دستگاه مرا
بگردان زجانم بد روزگار
همان چاره ديو آموزگار
بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم
نگيرد هوا بر روانم ستم
چو بر من بپوشد در راستي
به نيرو شود کژي و کاستي
بگردان زمن ديو را دستگاه
بدان تا ندارد روانم تباهو در پاسخ زال نيز مي گويد از خداوند مي خواهم که:نماند کزين راستي بگذرمچوشاهان پيشين بپيچد سرمزيرا بيم دارم که
چو کاوس و جمشيد باشم به راه
چو ايشان زمن گم شود پايگاه
چو ضحاک ناپاک و تور دلير
که از جور ايشان جهان گشت سير
شدم سير زين لشکر و تاج و تخت
سبکبار گشتيم و بستيم رخت
زهوشنگ و جمشيد و کاوس شاه
که بودند با فر و تخت و کلا ه
جز از نام از ايشان به گيتي نماند
کسي نامه رفتگان بر نخواند
از ايشان بسي ناسپاسان بدند
به فرجام زان بد هراسان بدند
بکوشيدم و رنج بردم بسي
نديدم که ايدر بماند کسي
کنون جان و دل زين سراي پنج
بکندم سرآوردم اين درد و رنج
کنون آنچ جستم همه يافتم
زتخت کي روي بر تافتميکي از دلا يل مهمي که کيسخرو «راه گم کردن» و تباهي همه شاهان نيک و بد گذشته را اجتناب ناپذير مي داند دفاع از کيکاوس در پاسخ به انتقاد زال است که مي گويد:چنان دان که اندر فزوني منش
نسازند بر پادشاه سرزنش يعني فزون خواهي و منش افزون خواه براي پادشاهان بايسته است و جاي سرزنش ندارد
شاه به عنوان رهبر و مظهر جامعه بشري بايد افزون خواه و طالب پيشرفت هر چه بيشتر باشد و اگر بشر افزون خواه نبود مي بايست هنوز در غارها زندگي مي کرد
نوميدي کيخسرو نوميدي و دلهره اي فلسفي درباره ذات قدرت مطلقه فردي است که درست در کمال جواني و بزنگاه نيرومندي و نيکي گريبان او را مي گيرد. در برابر کيخسرو نه دشمن متجاوزي باقي مانده، نه رقيب آزمندي و نه حيله گراني ددمنش - مانند موارد ايرج و سياوش-که او با ناتواني راه گوشه نشيني يا تسليم و رها کردن جهان را برگزيند و بدين ترتيب هم خود را آسوده گرداند و هم دل خوش دارد که جلوگير نفرت ها و کشتارها شده است. کيخسرو درست هنگامي گرفتار نگراني و پريشاني مي شود که ظاهرا هيچ جاي پريشاني نيست و درست هنگامي نوميدي و اندوه به جانش مي افتد که حال و روز گيتي کمتر از هر زمان ديگري آماده براي زايش و پرورش چنين انديشه هايي است. "سراسر جهان را از بدخواه تهي کرده" و "جهان را از بدانديش بي بيم ساخته است."جهان شد پر از خوبي و ايمني
ز بد بسته شد دست اهريمنيظاهرا تنها بي خردي ناسپاس يا ديوانه اي تيره بخت بايد در چنين زماني گرفتار چنين ماليخوليايي شود و درست هنگامي که خود اعتراف دارد که "زيزدان همه آرزو يافتم" دچار چنين ترس و دلهره اي گردد و حتي به فکر خودکشي بيفتد. زال و ديگر بزرگان ايران نيز در نخستين برخورد فکر مي کنند که شاه ديوانه شده، ديو اهريمني به او راه يافته يا فر ايزدي از او گسسته است
نشانه آشکار ديگري بر اينکه کار کيخسرو چگونه با آگاهي کامل و دور از هرگونه احساس هاي زودگذر انجام مي گيرد، دقت و نازک بيني او در انتخاب جانشين (لهراسب) و نيز در پخش اموال و خواسته و ميراث خود در ميان پهلوانان و بزرگان ايران و اندرزهاي او به ايشان براي اداره بهتر کشور است. اين تيز نگري به يک سو نمايشگر انديشه نگران و کاونده او درباره آينده ايران و از سوي ديگر نشان دهنده آن است که، چنان که گفتيم، او نه يک نگراني شخصي بلکه يک بن بست فلسفي است که از يک انديشه کلي ژرف مايه مي گيرد
شايد يگانه کسي در تاريخ جهان که کردارش تا حدي قابل مقايسه با کيخسرو باشد، شاهزاده سيدارته هندي است که دست از تاج و تخت مي شويد و لقب «بودا» مي گيرد و به هدايت مردمان مي پردازد و آيين عرفاني نويني را تاسيس مي کند. ولي او نيز خودکشي نمي کند يعني دچار بن بست نشده است
نوميدي کيخسرو يک نوميدي فلسفي درباره نظام حکومت است. او تا زماني که در هنگامه پيکار، گرم نبرد با دشمنان است هدفي مقدس و برآوردني در پيش رو دارد و اين هدف مي تواند هر انسان پاکدل و دليري را که آکنده از احساس مسووليت و مردم خواهي باشد به جنبش آورد. تا اينجا هنوز کيخسرو خود نيروي چيره و برتر نيست و از اين رو به فرجام چيرگي و برتري نيز نمي انديشد و زمان آن را هم ندارد که بينديشد. اما هنگامي که "جهان را از بدانديش پاک مي کند" و اهريمنان را شکست مي دهد و تخم پليدي را ريشه کن مي کند و چيرگي بي همال خويش را استوار مي سازد، آنگاه ناگهان به نيروي برتر و بي انباز خويش پي مي برد و فرصت مي يابد که درباره نيرو و نيرومندان و به ويژه قدرت مطلقه شاهان انديشه کند. و اينجاست که به اين نتيجه مي رسد که قدرت مطلقه اي که هيچ نظارتي بر آن جز «نظارت آسماني خداوند» وجود ندارد، ناگزير و پرهيز ناپذير به تباهي و فساد خواهد انجاميد. بن بست او نيز در همين جاست
يعني مي بيند که حتي خداپرستي و خداترسي کامل نيز نمي تواند فرمانروايان را از فساد حفظ کند، زيرا در شاهنامه هيچ شاهي به اندازه او خداپرست نيست. پس اين پرسش پيش مي آيد که علاوه بر «نظارت آسماني» چه نظارت ديگري لا زم است تا قدرت فرمانروا را مشروط و محدود سازد؟
گفتني است که اعتقاد و اتکاي منحصر به فرد فرمانروايان به خداوند و کسب مشروعيت براي فرمانروايي خود از او، خاص ايران نبود و در جهان باستان پادشاهان همه کشورها و امپراتوري هاي بزرگ آن روزي، از اين نيز فراتر رفته و نه تنها خود را متکي به خداوند بلکه فرزند خداوند و گاه حتي خود خداوند مي پنداشتند. در ايران فقط انديشه اتکاي به خداوند و ياري خواستن از او وجود داشت، و اين حقيقت نه تنها در سراسر شاهنامه به چشم مي خورد، بلکه مثلا در سنگنبشته هاي داريوش و ديگران بارها اشاره شده است که ايشان اين پادشاهي را به برکت عنايت اهورامزدا کسب کرده اند. اما در مصر فراعنه تا سر حد خدايي پيش مي رفتند، در يونان فرمانروايان و پهلوانان بزرگ را فرزند خدايان مي پنداشتند، در آشور نام خدا را که همان «آشور» بود بر کشور خود نهاده و پادشاهان را برگزيده او مي انگاشتند، و در بابل مردوک خداي خدايان حافظ و برگزيننده شاهان بود و اگر پادشاهي از پرستش او سر مي پيچيد سرنگوني او حتمي بود. چنان که نبونيد به جاي مردوک به پرستش «سين» (خداي ماه) پرداخت و به دست کوروش سرنگون شد
از سوي ديگر الگوي دموکراسي زودگذر و بسيار ناقص دولت- شهرهاي کوچک يونان و جمهوري ناپايدار روم در آن زمان نيز نمي توانست سرمشق نظام حکومتي امپراتوري هاي بزرگ با کشورها و اقوام گوناگون زيردست قرار گيرد که جاي بحث بيشتر در اين باره اينجا نيست
و جالب اين است که در داستان بسيار کوتاهي در شاهنامه، فکر برابري مردمان و مشارکت آنها در امر حکومت محکوم شده است
روزي بهرام پنجم معروف به بهرام گور که او نيز يکي از شاهان خوب شاهنامه است، به تنهايي با وزير خود به روستايي بسيار آباد و پررونق مي رسد اما روستائيان استقبال چندان گرمي از او نمي کنند. شاه بسيار اندوهگين مي شود و بر مردم آنجا نفرين مي فرستد و از اين رو وزير به نزد مردم ده مي رود و براي ويران کردن آن به آنها مي گويد که همگي از خرد و کلا ن و زن و مرد برابر هستيد. همين يک سخن روستا را به آشوب و ويراني مي کشد و سال بعد که شاه باز از آنجا عبور مي کند و از خرابي آن روستا غمگين و شگفت زده مي شود، همان وزير پيرمردي را مي يابد و کدخداي ده مي کند و آن ده دوباره آباد مي شود.مي بينيم که انديشه نظارت زميني بر فرمانروا و مشارکت مردم در امر حکومت هيچ گاه در ايران وجود نداشته است. پس عجيب نيست که اين امر به ذهن کيخسرو نرسد و او خود را در بن بستي خطرناک ببيند
انديشه «نظارت زميني» بر قدرت فرمانروا که بتواند اين قدرت را مشروط و محدود سازد نه تنها به فکر کيخسرو نرسيده بلکه در سراسر تاريخ سياسي و فرهنگي ايران تا زمان انقلاب مشروطيت به ذهن هيچ ايراني راه نيافته بود. يکي از حيرت انگيزترين پديده هاي تاريخ ايران، حتي در اوج شکوفايي فرهنگ آن از سده هاي سوم تا پنجم هجري، بي توجهي دانشمندان ايراني به نظريات سياسي مطرح شده در يونان است. ايرانيان با آنکه به همه فيلسوفان بزرگ يونان و به ويژه افلاطون و ارسطو توجه دارند و به ترجمه و تفسير آثار و انديشه هاي فلسفي آنها مي پردازند و بزرگترين انتقال دهنده انديشه هاي ايشان به غرب به شمار مي روند، در زمينه نظريات سياسي آنها کمترين علاقه اي نشان نمي دهند. نه کتاب جمهوريت افلاطون مورد بررسي و حتي اشاره آنها واقع مي شود و نه کتاب سياست ارسطو. چنان که در مدينه فاضله فارابي و سياست نامه خواجه نظام الملک و انديشه هاي سياسي غزالي کمترين نشانه و اشاره اي به فلسفه سياسي يونان وجود ندارد
بنابراين کيخسرو براي اين پرسش بزرگ که چگونه مي شود با وجود نظارت آسماني خداوند قدرت مطلقه شاه را مهار کرد و او را از تباهي مصون داشت پاسخي نيافت
امروز به برکت پيشرفت هاي علمي و فرهنگي در جهان مي دانيم که نظارت آسماني شرط لازم حکومت است اما شرط کافي آن نيست. اين شرط کافي را نظارت زميني فراهم مي سازد که همانا نظام مردم سالاري است. اما کيخسرو اين را نمي دانست و ناچار به خودکشي پناه برد. * این سخنرانی در کنگره ی سه روزه ی «فردوسی در قلمرو تاریخ و فرهنگ» که در تاریخ یکم تا سوم شهریور 1379 خورشیدی در مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی که با همکاری بنیاد آیلکس برگزار شده بود، ایراد شده است
سدره و كشتي، نمادهاي خرد و وجدان
بنابر آيين زرتشتي هر نوجوان با رسيدن به 15 سالگي سدرهپوش ميشود و دين خويش را برميگزيند و باوربر اين است كه سدرهوكشتي، نگاهبان آدمي در برابر سختيهاي بيروني است كه بهعنوان نماد و نشان بيروني زرتشتيان شناختهميشود
ولي از براي هر آييني، فلسفه و منطقي وجود دارد كه براي اين دو نماد گزارشي كوتاه و برداشت نگارنده آورده ميشود
سدره
با نام اوستايي «وُهومَنو وَسترَه» بهچم جامهي نيكانديشي، جامهاي است از پارچهي كتان يا پنبه، بهرنگ سفيد، 9تكه، بدون آستين، بدون يقه، داراي دو كيسهي كرفه در جلو و پشت و درزي بهنامِ درز چاقو در سمت راست. بهياد داشته باشيم كه پيش از اسلام سدره بر روي ديگر جامهها پوشيدهميشد
جنس كتان يا پنبه، نشانهي ارجنهادن به كشاورزي است. رنگ سفيد نماد وُهومن (نيك انديشي) است كه درست با چمِ سدره هماهنگ است. شمارهي تكههاي لباس 9 است كه نشان دهندهي 9 پايهي دين زرتشتي است و جالب است بدانيم كه 9 نخستين عدد فرد غيراول در سلسلهي اعداد طبيعي است كه دربخشهايي از اوستا با مفهومي ويژه بهكار رفتهاست، بدين صورت كه همهي هات 9 گاتها ( يسنا 44) كه درست در ميانه 17 هات گاتها است؛ پرسشهاي اشوزرتشت از اهورامزدا است. در هرمزديشت ، نام نهم خداوند «چيس تياو» بهچم دانشمند است. در «سدويكنامخدا» در خرده اوستا نام نهم «جمغ» بهچم دانشمند است و اين ميرساند كه نيروي انديشهنيك يكي از باارزشترين نگهبانان انسان است. اما درز چاقو در سمت راست ميتواند نماد خردورزي باشد كه در همهي مبارزات بهعنوان جنگافزار اصلي مد نظر است
كُشتي
با نام اوستايي «ايويا انگهن» كمربندي است توخالي از پشم سفيد گوسفند با 72 رشته نخ كه در شش دستهي دوازدهتايي بافته شده و بر روي سدره بسته ميشود
ايويا انگهن نام گياهي است شبيه انار و اينكه چرا اين كمربند بدان نام خوانده ميشود شايد منظور راست و پربار بودن كشتي، مانند شاخهي انار باشد. در روزگار ساسانيان بدان كُشتي نام نهادهاند و شايد بااين آرمان كه بهوسيله آن همهي نيروهايي كه از انديشهيبد (اهريمن) و دروغ سرچشمه ميگيرند را ميتوان ازبينبرد و چنانچه گويش كَشتي درست باشد ميتواند بهعنوان كشتي نجات باشد
توخالي بودن كشتي، نماد جهان مينوي است كه مانند درون كشتي ناديدني است. پشم گوسفند نشاندهندهي ارج نهادن به دامپروري است و رنگ سفيد نيز ، نماد نيكانديشي است
از 72 رشتهي نخ بهعنوان 72 بند يسنا برميآيد. جالب است كه 72 از ضرب عدد 9 در 8 بدست ميآيد و عدد 9 مفهومي پرسشمدار دارد. شش بخش دوازدهتايي كشتي، شش چهرهي گهنبار و 12 ماه سال را ميرساند. با بستن كشتي و پيروي از فلسفهي آن و افزودن آنها به 9 اصل بنيادين دين زرتشتي، انسان پيرو اشوزرتشت شناخته ميشود و شش بخش آن نماد شش امشاسپند است كه مراحل عرفان راستين را بيان ميدارد. همچنين از 72 بهعنوان 72 محور اصلي ورود انرژي در يوگا و انرژي درماني و نيز برخي ورزشهاي رزمي مشرق زمين نيز سخن بهميان ميآيد
دررابطه با باز و بستهكردن كشتي؛ هنگام خواندن نماز «سُروش واج» پس از رسيدن به جملهي «نمسچا يا آرمئيتي ايژاچا» با سرايش نماز«يَتااَهو»ي نخست گرهپشت و با سرايش نماز«يتااهو»ي دوم گرههاي جلو بازميشود. ميانهي كشتي در بند انگشت مياني دست چپ قرار گرفته و انگشت ميانهي دست راست پس از عبور از ميان دو بند در محل دو گره داخلي انتهاي كشتي واقع ميشود و با دستهاي افراشته ، «سروش واج» ادامه يافته و در اوستاي كشتي با سرايش دو «يتااهو» و يك «اَشموهو» بهميان كمر بسته ميشود
هنگامي كه كُشتي بازاست، ميان كشتي بهوسيلهي انگشت ميانهيچپ و دو انتهاي آزاد آن بهوسيلهي انگشت ميانه دست راست گرفتهميشود. چنانچه انگشت راست از كشتي خارج شود ، دو بند كشتي آويزان و لرزان بوده و با نسيمي به حركت در ميآيد و نيز چنانچه انگشت چپ از ميان كشتي خارج شود امكان بسيار دارد كه كشتي از دست راست نيز خارج شده و به زمين بيافتد
ديدگاه نگارنده براين است كه دست راست (سمت راست) نماد خرد و دست چپ ( سمت چپ) نماد احساس است. همانگونه كه در تاريخ وزير دست راست فردي خردمند و وزير دست چپ فردي احساسي بوده است و اين پادشاه بوده است كه در ميان آندو تعادل ايجاد ميكرده است. ميتوان گفت كه يك فرد زرتشتي با باز كردن كشتي و نگهداشتن آن با دو دست بهياد ميآورد كه احساس را هميشه در ميانه و تعادل نگه دارد و انديشه را از آنجا كه راه بازي برايش وجود دارد بهحركت در آورد و مرزي براي آن نشناسد. ولي هنگامي كه خرد ناراست ميشود با احساس آن را در اندازهي تراز نگه دارد و از لغزش آن جلوگيري كند و دو دست برافراشته بر اين امر تاييد ميكند كه احساس و خرد بايد در تعادل و تراز با يكديگر باشند
هنگام بستن كشتي، ميان كشتي، پس از بوسيدن، بر چشم و ميان دو ابرو گذاشتهميشود و سپس بر ميان كمر و بر روي سدره بسته ميشود و اينها يادآور ميانهروي در امور و نيز تعادل خرد و احساس است
كشتي از جلو به پشت ميرود و نشان ميدهد كه انسان همانگونه كه به سوي جلو پيش ميرود بايد گذشته خويش را نيز درياد داشتهباشد. كشتي پس از تبادل دو بند به سمت جلو ميآيد و دو گره ميخورد و نشان دهنده پيوستگي با آينده است. در گرهي نخست بند راست بر روي بند چپ قرار گرفته و با سرود «يتااهو» و هنگام گفتن واژهي «شيَه اُتنام» بهچم «كردارها» بند چپ كه به راست آمده بهوسيلهي دست راست از بالا وارد حلقه ايجاد شده ميشود و درگره دوم نخست بند چپ روي بند راست و سپس بند راست بهوسيلهي دست چپ، هنگام گفتن «شيه اتنام» وارد حلقه ميشود. سپس دو بند به پشت رفته و مانند جلو راست روي چپ و سپس چپ روي راست با سرايش «اشم وهو» گره زدهميشود
گرههاي كشتي به تعداد چهار نشاندهنده چهار آخشيج(آب، هوا، خاك، آتش) است و بايستگي نگهداري و ارجنهادن به آنها را گوشزد ميكند. سه دور كه كشتي زدهميشود نشان دهنده سه پايهي بنيادين دين زرتشتي يعني انديشه، گفتار و كردارنيك است. قرارگيري بندهاي راست و چپ به ترتيب بر روي هم نشاندهنده تعادل ميان خرد و احساس است. ورود بند از بالا به درون حلقه نشاندهنده آن است كه فرد با دانش بهدست آمده از بالا فرو شده و وارد حلقه مردمان گشته و آنها را آموزش دهد و گره زدن جلو بر روي واژهي «شيه اتنام» به معني آن است كه همواره كردارمان بر تعادل خرد و احساس باشد و گره هاي پشت با «اشم وهو» بهياد ميآورد كه خوشبختي از آن كسي است خواهان اشويي باشد
بنابراين، سدره و كشتي را بايد يادآور انديشيدن، خرد ورزي و همترازي آن با احساس و وجدان دانست. و يك زرتشتي با انديشيدن است كه نگاهباني نيرومند و كارا بهنام سدره و با تعادل ميان احساس و خرد بهنام كشتي، نشان بيروني خويش خويش را برميگزيند و گامي را بدون آنها شايسته نميداند
ياري نامه :
گاتها، سروده هاي آسماني زرتشت / بقلم موبد فيروز آذرگشسب. تهران ، فيروز آذرگشسب ، 1384
گاتهاي زرتشت ، متن تطبيقي بر اساس هشت برگردان فارسي / به كوشش فرانك دوانلو . شيراز، نويد شيراز ،
خرده اوستا/ برگردان از دين دبيره رشيد شهمردان ; به تصحيح و تطبيق مهربان فيروزگري ; گزارش فارسي رستم وحيدي . تهران، فروهر،
مراسم و آداب زرتشتيان/ موبد اردشير آذرگشسب ، تهران. فروهر، 1372
بدانيم و سربلند باشيم، فشرده اي از آموزشهاي دين زرتشت/ دكتر منوچهر منوچهر پور . تهران ، فروهر
نگاهی به پیر بانو پارس
شادروان رشید شهمردان۱: صاحب پیر را شهبانوی پارس میدانند که هنگام قتل و غارت اعراب در آن شهر، بهسوی یزد فراری میشود و دشمن هم برای دستگیریش او را دنبال میکند
شه بانو تشنه و کوفته به کوههای مجاور عقدا نزدیک میشود. از یک کشاورز در آن حدود آب (درخواست میکند) میطلبد؛ کشاورز آب همراه خود نداشت ولی برای او از گاو در چراگاه شیر میدوشد. همینکه ظرف شیر پر میشود گاو لگد میزند و شیر میریزد. در آن وقت دشمن هم از دور میرسند. بانوی پاکدامن با نفرین و لبان خشک و تشنه بهسمت کوه فراری میشود. در آنجا پناهگاهی نمیبیند به کوه دیگر نزدیک ارجون روی میآورد، سپاهیان دشمن نزدیک میشوند و بانو در دسترس آنها قرار میگیرد. به دادار توانا مینالد که او را در کوه فرو برده و از دشمنان برهاند
استغاثهاش قبول و شکافی در کوه پیدا میشود و بانوی پاکدامن و صاحبدل خود به داخل آن میرود و بیدرنگ شکاف کوه به هم وصل میشود. در حالیکه میگویند گوشه مقنعه را که دشمن دست زده و گرفته بود بیرون شکاف میماند
در سنت است که پس از سالیان درازی نابینایی را گذر به آن سمت میافتد و در محلی که گوشه مقنع بیرون باشند برای استراحت مینشیند، به خواب میرود و در خواب بانوی نورمندی به او میگوید بلند شود که از اثر کرامت محل خوبان، دیدگان نابینایش بینا شده است و چون به کام دل رسیده زیارتگاهی بنام پیر بانوی پارس در همان محل بسازد و نذر و نیاز به جای آورد. آن مرد چو خود را بینا میبیند برابر دستور رفتار و مردم را از پیشآمد خود آگاه میکند آنها هم به نذر و نیاز میپردازند و به کام دل میرسند
در روزگاران پیش قربانی گاو در آنجا معمول بود که چرا گاوی در گذشته نگذاشته شیر او لب تشنه و خشک بانوی پاکدامن ستمدیده را تر نماید. این رسم ننگین در حدود 100 سال پیش بهوسیله روانشاد مانکجی لیمجی هاتریا برانداخته شد. آن روانشاد که برای سرپرستی و حمایت گروه زرتشتیان از هند به ایران آمده بود، در زیارتگاه بانو پارس با سخنرانی و اندرزهای پیش به مردم فهماند که کلیت قربانی در آیین زرتشت ناروا و به ویژه کشتن گاو بسیار ناپسندیده است. بایستی آن حیوان قوی و سودمند را برای شیار و آبادانی زمین به کار برد
زرتشتیان وقت پند او را پذیرفتند و از قربانی گاو دست کشیدند
*
۱: این متن از کتاب پرستشگاه زرتشتیان برداشت شده استبرگرفته از تارنگار خبری زرتشتیان ایران امرداد
نماز روزانه زرتشتی درخرده اوستا و از زمان ساسانی تنظیم گردیده است . از بخش های یسنا و یشت ها برگرفته شده و در قسمت سروش واژ و اوستای کشتی ترجمه آن چاپ شده است دراین نماز به سرور خانه ، شهر ، کشور و دین درود فرستاده شده . ضمن ستایش خداوند یکتا برای بخشش داده های نیک ، برای زنان و مردان نیک اندیش، خوش گفتار و درست کردار آرزوی زندگی خوب همراه با دارایی شادی آور و فرزندان نیک شده به همبستگی انسانها و دوری آنها از کژاندیشی اشاره شده و پیمان وابستگی به آیین راستی همگام با صلح و آرامش در نماز برای هر فرد با خداوند برقرار می گردد و اشوزرتشت در هات 28 ازیسنا ( گات ها ) به نماز و نیایش سفارش کرده و آرزومند است که هر انسان با بهره مندی از خرد رسا و دانش زمان بر آن باشد تا با تلاش وکوشش خود در سازندگی و تازه شدن هستی نقش داشته باشد که روان گیتی خشنود گردد وهنجار اشا همواره پویا و پایدار بماند
ای مزدای بهترین ، به سوی من آی و خود را به من بنمای ، تا در پرتو راستی و اندیشه نیک ، سخنان خود را خارج از انجمن مغان ، به گوش دیگران نیز برسانم . باشد که آنچه بایسته ماست ، و نمازی که شایسته توست برای ما آشکار گردد
ای خداوند جان و خرد هنگامی که در اندیشه خود تو را سر آغاز و سرانجام هستی شناختم .آنگاه با دیده دل دریافتم که توئی آفریننده راستی و داور دادگری که کردار مردم جهان را داوری می کنی
کجاست سرخی فریادهای بابک خرم ... ؟
زمانه حادثه رویید با نشانه ی دیگر
چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر
هزار خنجر کاری به انحنای دلم آه
مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه ی دیگر
بهانه بود مرا شرکت قیام گذشته
عطش ، عطش تو بمان گرم ، تا بهانه ی دیگر
همیشه قلب مرا زخم ، زخم کهنه ی کاری
همیشه دست ترا تیغ ، تیغ فاتحانه ی دیگر
سکوت در دل این آشیانه ی ممتد وای
کجاست منزل امنی ، کجاست خانه ی دیگر
خروش و جوشش دریاچه در کرانه ی من بین
این ترانه نبوده است در کرانه ی دیگر
جوانه سبز نبوده است در گذشته ی این باغ
بمان تو سبزی این باغ ، تا جوانه ی دیگر
زمانه حادثه خوش آمدی ، سلام بر رویت
که شب نشسته به خنجر در آستانه ی دیگر
به جان دوست از این تازیانه ی دیگر
کجاست سرخی فریادهای بابک خرم
کجاست کاوه ی آزاده ی زمانه ی دیگر ؟
ای نوعروسان و دامادان! روی سخنم با شماست. به اندرزم گوش دهید و گفتارم را به خاطر بسپارید و با غیرت، در پی زندگانی پاک مَنشی برآیید.
هر یک از شما باید در کردار نیک و مهرورزی، بر دیگری پیشدستی جوید تا آن زندگانی مقدس زناشویی، با خوشی و خرّمی همراه باشد
ای مردان و زنان! راه راست را دریابید و پیروی کنید. هیچ گاه گرد دروغ و خوشی های زودگذری که تباه کننده زندگی اند، نگردید؛ زیرا لذّتی که با بدنامی و گناه همراه باشد، همچون زهر کشنده ای است که با شیرینی درآمیخته و همانند خودش دوزخی است.
با این گونه کارها زندگانی گیتی خود را تباه مسازید
پاداش رهروان نیکی، به کسی می رسد که هوا، هوس، خودخواهی و آرزوهای باطل را از خود دور ساخته، بر نفس خویش چیره گردد. کوتاهی و غفلت در این راه، پایانش جز ناله و افسوس، چیز دیگری نخواهد بود
فریب خوردگانی که دست به کردار زشت می زنند، گرفتار بدبختی و نیستی خواهند شد و سرانجامشان خروش و فریاد و ناله است؛ ولی زنان و مردانی که به اندرز و راهنمایی من گوش فرا می دهند، آرامش و خوشی زندگی بهره شان خواهد بود و سختی و رنج از آنان دور خواهد گشت و به نیک نامی جاودانی خواهند رسید
(یسنا، ص ۵۳، پندهای ۵ - ۸)
اصول دین زرتشت کدام است؟
شايد شما توجه کردهاید که در نگارههاي ترسیمشده از اشوزرتشت، این پیامبر بزرگ ایرانی عصايی 9(نه) بند دردست دارد. همچنين بر پايه سنت زرتشتیان هر فرزند بهدین هنگاميکه به سن تکلیف می رسد طی مراسمی ويژه که مراسم سدرهپوشی نامیده می شود در برابرموبد زوت و همه فامیل و آشنایان با آزادی کامل به اصول و فروع دین اشوزرتشت پیمان وفاداری می بندد، پوشش ساده و سفیدرنگ سدره نیز از 9(نه) تکه تشکیلشدهاست. این 9 بند یا نه تکه، بيانگر 9 اصل دین زرتشتي است که چکیده پیام های او را به ما می رساند که من سعی می کنم اکنون برای شما بهطور بسیار فشرده بیان کنم، آنگاه خواهید ديد که چرا و چگونه، این پیام ها که پایه دین زرتشت شناختهشدهاست. هرگز قدیمی نمیشود و نهتنها برای انسانهای امروزی تازه و بکر و عملی و قابلپیادهکردناست، بلکه تا انسان وجود دارد، اگر هر کس، در هر زمانی این اصول را پایه باورهای خود قراردهد و به آنها پایبند باشد، هم می تواند فرد شایسته اي باشد و هم مي تواند جامعه خود را به سوی کمال و رسايی راهنماباشد
1-
باور به يكتايي خدا: خدايي كه اهورا(هستي بخش) و مزدا (داناي بزرگ) است و اين دو صفت بزرگي ودانايي هم آهنگ و از هم جدا ناشدن است . خدايي كه د رهمه جا ودر همه چيز درتجلي است. خدايي كه هر چه را آفريده نيك و لازم و ملزوم يكديگرآفريده و خلاصه خدايي كه صفات كامل آن در نماز صدويك نام خدا شرح داده شده است: برهمه چيز آگاه، بر همه كارتوانا و بي نياز و.......2-
باور به پيامبري اشوزرتشت: نخستين پيام آوري كه پس از شك كردن به باورهاي پيشينيان خود پس از ده سال در كوه اشيدرنه، از سوي اهورامزدا به پيامبري برگزيدهشد و از توحيد و نبوت و معاد خبرداد و پيام خود را مانتره (برانگزينده انديشه) ناميد و از دين(دئنا) به مفهوم وجدان سخن به ميانآورد. باورهايي كه ابتدا به مردم خود ارايهنمود و آرام آرام دين او بخش بزرگي از اين كره خاكي را در برگرفت و پيروان او مزده يسنان يا مزداپرستان و بعدها بهدين و زرتشتيان ناميدهشدند3-
باور به روح و جهان واپسين(جهان مينوي): يعني بهشت و گروسمان(خانه راستي) و دوزخ خانه دروغ4-
باور به اشا(راستي): اشوزرتشت اولين كسي است كه به وجود هنجار هستي(اشا) پيبرد واز حاكم بودن قانون اشا در جهان هستي (گيتي و مينو) سخنگفت. و فرمود انسان مي تواند با خردخويش به قوانين طبيعت (اشا) پيبرده و از آن استفاده و يا سوءاستفاده نمايد. وانسان تنها زمانی می تواند خوشبخت زندگي کند که قوانین اشا را بهدرستی بشناسد و خود را با این قانون ابدی (اشا) همآهنگ و همراه سازد و.....5-
باور به گوهر آدمیوآدمیت: برپایه آموزشهای اشوزرتشت تمام انسانها از هرجنس ونژادومذهبي دارای وجدان(دئنا) و خرد بوده و از جسم، جان، روح و فروهرِ بسیار بالنده تري نسبت به ديگرموجودات برخوردار می باشد و قدرت تشخیص نیک از بد و ارزش گذاری را داشته وآزادی کامل در انتخاب راه را دارند و سرنوشت خود را میسازند و دارای حقوق برابر میباشند و در مجموع «من» دارند ومیتوانند «من» خویش را به هر صورتی که مایل باشند تغییر دهد و دارای بهترین منش«سپنته من» یا بدترین منش«انگره من» گردند و آموزش میدهد که وظیفه هر زرتشتی پیروی از «سپنته من» و مبارزه با تمام نیروهای اهریمنی یا«انگره من» است و.......6-
باوربه هفت پایه کمال: اشوزرتشت اهورامزدا را دارای شش فروزه: وهومن(منش نيك«یا اندیشه و گفتارو کردارنیک»)، اردیبهشت(راستی)، شهریور(تسلط برنفس)، سپندارمزد(دانش اندوزی و پویايی)، خرداد(رسايی خواهی و کمال جويی) و اَمرداد(بی مرگی و جاودانگی) میشناسد و میآموزاند که هر کس با تمرین و ممارست از این شش فروزه اهورايی به طور کامل برخوردارگردد، در پایه هفتم تکامل خویش به جز خدا نمیبیند و با او یکی میگردد. این باور دردوران های بعد به صورت هفت شهر عشق یا هفت خوان رستم و نمادهای گوناگون دیگر در فرهنگ و عرفان ایرانی باقی ماندهاست7-
باور به نیکوکاری و دستگیری از نیازمندان: دین زرتشت دور نگهدارنده جنگ افزار و آشتی دهنده است. خوشبخت کسی است که خوشبختی دیگران را فراهمنماید. باور به اینکه هر کس در هر مقام مادی و معنوی می تواند و باید به دیگران یاری رساند. گذشت و فداکاری(خویتوَدس) و کمک به نیازمندان، در دین زرتشت به صورت وقف و گُهنبار و جشنخوانیها و بخشش (میزد) و غیره.... به گونه ای بسیار آبرومند برگزار میگردد8-
باور به سپنتايي بودن (مقدس بودن) چهار آخشیج: آب و باد و خاک و آتش در دین زرتشت سپنتا است و زرتشتی وظیفه دارد محیط زیست را در حد توان پاک نگاهدارد9-
باور به فرشکردبودن: بنابر آموزشهای گاتها، ما خواستاریم از زمره کسانی باشیم که جهان را بسوی پیشرفت و آباداني میبرند و با تمام توان در پویايی اندیشه و گفتار و کردار و آبادانی جهان سهیم گردیده فرشکرد(تازه کننده جهان) باشند. هر بهدین باید کوشش کند با آوردن نور بر تاریکی و با دانش بر جهل پیروز گردد. مثبتنگری و یافتن روش های نوین در زندگی (فرشکرد) یکی از مهمترین پایه های اساسی دین زرتشتي استموبد اردشير خورشيديان
اعدام مستبد
آن زمان که صدام حسین قرار داد توافق اروند رود را جلوی چشم خبرگزاری های جهان پاره کرد و خواهان شکست دوباره ایرانیان در قادسیه دوم بود جای شکی باقی نبود که صدام هم مانند بسیاری دیگر از سنی های مسلمان خوب دریافته که ایرانیان در برابر اعراب نه نتها شکست نخوردند بلکه با زرنگی خاصی همه باورهای تازه آنان را چنان به بازی گرفتند که به هیچ عنوان نمی توانند آنرا به زبان آورندو از آن گله کنند
اعراب می بینند که ایرانیان در حالی که به ظاهر اسلام را قبول کرده اند ( باید توجه کنیم که در همین حال عده ای از آنان هم مثل ملا نصرالدین کاسه آش را هم به دست گرفته و دنبال همان آشی هستند که خود به دروغ ادعا کرده اند می دوند و در حالی که کسی آنان را به مسلمانی قبول ندارد به آب و آتش می زنند تا خود را مسلمان بخوانند) همه باورهای آنا را به سخره می گیرند. به عنوان مثال آغاز سال هجری قمری را به جای جشن گرفتن عزاداری می کنند و ادعایشان نیز این است که آنان حسینشان را کشته اند!! عجب رندانی پیدا می شوند؟
حالا اگر در همین حال صدام حسین دیوانه ای پیدا شود و بخواهد دوباره جنگ قادسیه را تکرار کند به همان سرنوشتی دچار خواهد شد که اجداد احمقش دچار شدند! انگار یک چیزی خیلی مرموز باعث می شود که عرب های بی تمدن با وجود همه زوری که می زنند و با وجود همه جان فشانی هایی که می کنند بالاخره شکست می خورند و از هر راهی که وارد می شوند از در دیگر به بیرون پرتاب می شوند
فراموش نمی کنیم که چگونه با دسیسه های همین عرب های تشنه به خون پارس ها به بهانه دنبال کردن تحقیقات اتمی ، حکومت مقتدر ایران ساقط شد وذورتازه ای از زوال فرهنگی و اقتصادی ایران آغازشد. شاید در سال های اول اعراب شادی کردند که بالاخره جنگ قادسیه را برده اند. با فرستادن رئیس جمهور عراق، حسین جنایتکار به خط اول جنگ قادسیه دوم، قصد نهایی کردن این پیروزی و قلع و قمع ایران و ایرانی و کل پارس ها را داشتند؛ که خوابشان تعبیر نشد و با وجود سیاست های غلط حاکمان بر ایران نتیجه اش نابودی عراق و کویت و خسارات شدید مالی برای عربستان سعودی و اتحادیه اعراب بود. انرژی هسته ای هم که با گذشت چند سال دوباره به همت اندیشمندان همیشه هوشمند ایران موفق شد و امروز رنگ و روی تازه ای یافته است. حالا ازسیاست های غلط دولت حاکم بر ایران که بگذریم ، حتی اگر ایران مجبور به تعطیل تحقیقات هسته ای خود نیز بشود هیچکس نمی تواند عظمت علمی و شکوه فرهنگ پویای ایرانی را حتی زیر بار سیاست های اشتباه حکومتگران پر ریای آن فراموش کند. و این همان شکستی است که تحمل آن برای انیرانیان سخت و غیر قابل تحمل است.آیا دولت آمریکا را نیز به خاطر مخالفتش با فنآوری های هسته ای ایران باید دشمن ایران دانست؟
حال و روز حسین ، رئیس جمهور شکست خورده قادسیه دوم وقتی از سوراخ موشی که برایش درست کرده بودند بیرون می آمد برای هر ایرانی دیدنی بود.از آن روز بارها او را در برابر قاضی دادگاه نشان می دادند که با حالتی کاملا مسخره هنوز خود را رئیس جمهور عراق می دانست . شاید نمی توانست درک کند که گذشته ها ، گذشته و امروز ، همان اکنونی است که همه بازماندگان خانواده های اسیران و جان باختگان جنگ بر علیه حسین سال ها منتظرش بوده اند. شاید نمی دانست که قدرت عدالت بالاتر از هر قدرتی در جهان می تواند چنان دماری از روزگار ضحاکیان در آورد که برای چندین روز در سوراخی به اندازه نیم متر در نیم متر حسرت مرگ را بخورد
اعدامش را اصلا دوست نداشتم . شاید بتوان گفت به نوعی غرور از دست رفته اش را به او باز گرداند. و این بزرگ ترین اشتباهی بود که می شد انجام داد. نمی دانم چرا قاضی دادگاه مجازاتی به اندازه جرم هایش تعیین نکرد؟ شاید وی هم با دیدن آنهمه شکست که درچهره تکیده و نگاه ترس خورده صدام جاری بود برای لحظه ای او را بخشیده بود؟شاید هم اعدام آسان ترین پایان بود. هم برای صدام ، هم برای دولت دست نشانده عراق و هم برای نیروهای خارجی مستقر در عراق تصرف شد
بر می گردیم به نکته اصلی نوشتار ؛ نکته جالبی در آخرین سخنان حسین نهفته بود : دشمنی همیشگی او با فارس ها را شاید بتوان وصیت صدام حسین دانست برای اعراب . این که صدام حسین درحالی که آخرین ثانیه های زندگی خود را می گذراند و در حالی که می داند می توان تعداد نفس هایش را تا رسیدن به جهنمی که انتظارش را می کشد , شمرد اعلام می کند که باید با فارس ها - و آمریکایی ها- جنگید . البته انتظار صدام حسین از نتیجه چنان جنگی از میان برداشتن این دو ملت از روی کره خاک است که باید به او و همه خیالافان تاریخی چون او گفت :ذهی خیال باطل!! آیا چیز دیگری را تا کنون تاریخ به او به امثال او نشان داده است؟
در انتهای این نوشتار نمی توانم از قید این مساله خودداری کنم که نادیده گرفته شدن این همه دشمنی صدام حسین با وجود آنهمه خسارات مالی وجانی غیر قابل جبران, توسط دست اندرکاران حکومت جمهوری اسلامی در ایران در طول سال های پس از اعلام آتش بس از دیدگاه ایرانیان که شاید حسین آنها را پارسی می نامد غیر قابل بخشش و باورنکردنی هست و خواهد بود
شاید زمان آن فرا رسیده باشد که هر ایرانی - یا پارسی- در اندیشه پیروزی بیز وال بر دشمنان قسم خورده و تاریخی خود باشد. فراموش نکنیم که کشور ما ایران هرگز با هیچ کشوری در نبرد نبوده به جز کشورهای مسلمان و سنی مذهب مانند عربستان سعودی ، عراق ،بحرین، سوریه . البته ترکان مغول را تاریخ ایران هیچگاه فراموش نخواهد کرد. می بینیم که متأسفاه گروهی از آرایاییان اصیل که زبانشان ترکی است و در منطقه همهشه ایرانی آذرآبادگان هویتی اصیل و پر شکوه دارند بر اثر القائات بی هویتان مغول زاده ماسک بی رنگ و بوی نژاد ترک بر چهره می زنند تا برای هویت یورشگر و غیر متمدن مغول آبرویی بخرند
وای به حال ما اگر دشمنان تاریخی خود را از یاد ببریم
برگرفته از تارنمای انسان شناسی فرهنگی
خبرنگار امرداد: استاد عبدالعظیم رضایی نویسنده و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران باستان پسین دیروز در بیمارستان حضرت رسول درگذشت
وی که به شوند بیماری عفونت خونی به مدت بیست روز در بیمارستان بستری بود، پسین دیروز درگذشت. مراسم خاکسپاری این استاد برجسته تاریخ و فرهنگ ایران نیز از ساعت 9 بامداد فردا از مقابل خانهاش واقع در خیابان ستارخان، کوچه برادران توکلی انجام میشود
دکتر عبدالعظیم رضایی پژوهشها و مطالعات گوناگونی درباره بزرگان جهان همچون زرتشت، یهود و مسیح انجام داده است و به سنجش درباره این ادیان پرداخته است
وی در درازای زندگانی خود بیش از 70 جلد کتاب به نگارش درآورد و سالها نیز سمت استادی رشته تاریخ دانشگاه شهید بهشتی را بر دوش داشت
تاریخ ده هزار ساله ایرانیان، تاریخ تمدن در فرهنگ ایران، تاریخ تخت جمشید، اصل و نصب و دین ایرانیان باستان، سرشت و سیرت ایرانیان، پیامهای والای زرتشت به جهانیان و 14 هزاره پویندگی و پایندگی ایرانیان شماری از کتابهای نوشته شده توسط شادروان رضایی است
عبدالعظیم رضایی زاده سال 1311خورشيدی در روستای "یبارک" شهریار است. دوران ابتدايی را در شهريار گذراند و سال 1348ديپلم پزشكياری را از انستیتو پاستور دريافت كرد. سپس در رشته منقول (حقوق) از دانشکده الهیات و معارف اسلامی، مدرك كارشناسي ارشد گرفت و پس از آن از دانشگاه تهران دکترای اديان دريافت كرد. سال 1385 نيز از دانشگاه تاجیکستان دكترای افتخاری تاریخ گرفت
تارنمای خبری زرتشتیان ایران-امرداد- درگذشت این چهره ماندگار کشور و پدر تاریخ ایران باستان را به هازمان فرهیختگان ایران آرامشباد(تسلیت) میگوید
پنج پایه بنیادین دین زرتشتی
نخست :باور به یگانگی اهورا مزدا خداوند جان و خرد و او را آفریدگار یگانه و بدون دستیار همه هستی دانستن
دوم: دنیا را با چشم باز و اندیشه روشن نگریستن. اندیشه را شمع راه کردن و دل بستن به خدا ، هر دو باهم.فلسفه پندار و گفتار وکردار نیک را با خود همراه دارد
سوم: نسبیت خوبی وبدی . بر این اساس هیچ یک از آفریده های اهورامزدا در ذات خود بد یا خوب نیستند و این اندیشه انسان است که به خاطر شرایط خاص در باره آنان قضاو ت کرده و آنان را خوب یا بد می داند
چهارم: خوشبختی خود را در خوشبختی دیگران یافتن. زرتشت از انسان می خواهد بامدادان که از خواب بر می خیزد در جستجوی راهی برای خوشبختی دیگران باشد. بر این اساس است که خوشبختی از آن همه خواهد شد
مردمی که فقط در پی خوشبختی خویشند و یا حتا خوشبختی دیگران را در پس خوشبختی خویش می خواهند هرگز روی آرامش نخواهند دید
پنجم: پاداش خوبی و پادافره بدی ها همه و همه چه در این جهان و چه در جهان مینوی همواره همراه انسان خواهد بود. در این جهان وجدان انسان او را شاد می کند و یا آزار می دهد و در جهان مینوی باز همین وجدان بیدار خواهد بود که به کمکش خواهد آمد و یا نه
خجسته جشن تیرگان است بـپاخیز
کمـان آرشی بر خویش بیاویز
خدنگ آرشـی در ایـن کمـان کـن
دلــت با مهر ایرا نی در آمیز
کمـا نگیـر آرش نـامـی بـه یــاد آر
چگـونه جـان او بـا تیرگلاویز
روان بـود روزهـا آن تـیر با جانش
تـوگوئي کاسـه صبرها سراریز
جوانانُ، دخـتران چشمـان بـه آرش
به نیکـو پیکـری افسانه انگیز
نیم نگاه بـر آرش و آن نیم نگه تـیر
پس از روزها فرو آمد تیری تیز
بـه گردو بـر نشسـت آن تیـر آرش
همـه دلهـا ز خوشحالی لباریز
همه خوشحال هم خندان از ایـن کار
ولی از مرگ آرش دل غمانگیز
همـانـا مـرز ایـران گشـت هـویـدا
بـا والا هـمـت آرش شباخـیز
بسی ایـران پـر از شادی سـراسـر
تمام خاک ایران شد گهرریـز
همـی پایان گـرفـته جنـگ تـوران
سران از کارزار بنموده پـرهیز
صفا و صلح و شادی گشـته افـزون
به ایران مژده از روزی دلانگیز
فـرشتـه تیر و تشتر حاضـر اکـنون
دعائي از دل پـاکـت بـرانگیز
بــه در گــاه اهــورا آرزو کــن
که ایران را ز خشکسالی بپرهیز
تیرکمـان رستمـی انـدر سپـهر آر
ترنمهای آسمانی بـر زمین ریز
تـو نیـز در روز گـرم تیــرگـانـی
به پاس جشن تیرگان آبی برریز
خجـسته بر تـو و آن خانــدانـت
چنین جشنی که گشته شادیانگیز
(
گودرز ماوندی)منم آرش... و آرشِ شیوا تیر از میان برخاست ، بازوان استوارش را گشود و بانگ برداشت: "منم آرش، بر تن و پیكر من نیك بنگرید كه هیچ آسیب و گزندی در آن نیست. من آنم كه فرمان افراسیاب را پاسخ خواهم داد. واپسین تیرِ تركشم فرجام زندگی من خواهد بود و تیر را به باد خواهم سپرد تا به خواست مزدا اهورا، مرزهای ایرانویج را بگسترد تا خانههامان ، شهرهامان گسترده شود و دل زنان و مردان و كودكان ایرانزمین شاد. و آنگاه من در میان شما نخواهم بود و از پیكرم هیچ نخواهد ماند
و آرش اینگونه برفراز البرز كوه رفت و دیگر بازنگشت
جشن تیرگان كه جشن برابری روز تیر و ماه تیر است، در سالنمای زرتشتیان دهم تیرماه برگزار میشود. «تیر» یا «تیشتر» نام ستارهی ویژهی باران است و روز تیر نام سیزدهمین روز از هر ماه زرتشتی است و همان روزی كه ایرانیان در روز سیزده فروردین به دشت و دمن میروند تا در آیین كهن سیزدهبدر، سالی پرباران را آرزو كنند. به شوند(:دلیل) سییك روزه بودن شش ماه نخست در سالنمای كنونی كشور دهمین روز تیرماه برابر با روز تیر و جشن تیرگان میشود. این جشن بر دوپایه جشن گرفته میشود، یكی حماسهی آرش كمانگیر و دیگری ستارهی تیشتر و پیوند آن با باران، كه در اوستا بسیار ستوده شدهاست
آن ستارهی تشتر را، ستارهی رایومندِ(:دارندهی شكوه و فروغ) فرهمند را میستاییم ... با زبان خِرَد و «مانتره» (:سخنِ اندیشهبرانگیز)، با اندیشه و گفتار و کردارنیک، با زور و با سخن رسا تیریشت بند 2-4
در تیریشت به سان یك نمایشنامه نبرد میان تیشتر و اَپَئوش یا دیو خشكسالی نمایانده شده است. در نبرد نخست پس از سه روز اَپَئوش پیروز میشود
از آن پس، تشتر را از دریای فراخکرت دور براند
آنگاه تشتر شیون درد و سوگ برآورَد
- وای بر من ای اهوره مزدا
- بدا به روزگار شما ای آبها، ای گیاهان
سپس تیشتر ستوده میشود و اهورامزدا او را نیرومند میسازد
از آن پس، اَپَئوش را از دریای فراخکرت دور براند
تشتر رایومند فرهمند خروش شادکامی و رستگاری برآورد
- خوشا به روزگار من ای اهورهمزدا
- خوشا به روزگار شما ای آبها، ای گیاهان
- خوشا به روزگار تو ای دین مزدا پرستی
- خوشا به روزگار شما ای کشورها
از این پس، بیهیچ بازدارندهای، آب در جویهای شما با بذرهای درشتدانه به سوی کشتزارها و با بذرهای ریزدانه به سوی چراگاهها، به همه سوی جهان استومند روان شود
برگرفته از تیریشت - كردهی ششم
ایرانیان باستان برای پیروزی ستارهی باران -كه تخمهی آبها در اوست- بر دیو خشكسالی، در جشن تیرگان به ستایش تیشتر و نیایش پروردگار میپرداختند چراكه واژهی جشن از یسن به چم(: معنی) نیایش آمدهاست و نیاكان ما شادی را نخستین آفریدهی پروردگار میدانستند و از همین روست كه آیین آبپاشان یكی از آیینهای این جشن كهن بوده و تاكنون برجا مانده است
پایهی دیگر برگزاری جشن تیرگان كه آمیخته با نبرد تیشتر و اَپَئوش است، حماسهی آرش كمانگیر است. این آمیختگی بهزیبایی در تیریشت اوستا نمود دارد
تیشتر ستاره زیبا و با شكوه را میستاییم كه به جانب فراخكرت به همان تندی روان است كه تیر از كمان «آرش» آریایی. كه از همهی آریاییان سختكمانتر بود
تیریشت بند 6-7
داستان جانفشانی آرش كمانگیر از آنجا آغاز میشود كه سپاه منوچهر شاه، شهریار پیشدادی ایران در برابر تورانیان شكست سختی میخورد و ایرانیان در تنگنا و بند تورانیان در تبرستان تاب از كف میدهند و افراسیاب آنان را به سخره میگیرد و فرمان میدهد تا مرز ایران را پرواز تیری آشكار كند! آرش كه در اوستا «ارخشه» نامیده شده است و به تیرِ شتابان، نامدار است از فراز البرز كوه به سوی آمودریا تیری رها میكند و خود جان میسپارد. تیر بر تنهی درخت گردویی فرود میآید و ایرانیان را از بند و تنگنای دشمن میرهاند
با نگاهی بر آیینهای تیرگان، پیوند میان آنها با استورهی آرش و نبرد تیشتر و اَپَئوش روش میشود. افزون بر آیین آبپاشان كه درگذشته در كنا رودها و بركهها برپا میشده است باید از آیین «چك و دوله» ، بستن دستبند «تیر و باد» خوردن گندم پخته و ...یاد كرد
دكتر محمود روحالامینی در كتاب «آیینها و جشنهای كهن در ایران امروز» نگاهی مردم شناختی به برگزاری و آیینهای تیرگان در برخی از شهرهای كشور دارد و اشاره میكند كه
از برگزاری جشن تیرماه سیزه شو، که در کتاب شرح بـیست باب ملا مظفر، از آن به نام نوروز طبری یاد شده ،در سواد کوه، سنگسر، شهمیرزاد، فیروزکوه، دماوند، بهشر، دامغان، ماها، ساری، بابل، آمل، نوشهر، شهسوار و طالقان خبر داریم. نگارنده در سال 1335 در آمل شاهد برگزاری و رسم حافظخوانی در تـیرماه سیزه شو بودم. در شب سیزدهم آبان ماه، خانواده ها و خویشاوندان نزدیک در خانهی بزرگ فامیل، با تدارک قبلی جمع می شوند. این گردهمایی با پذیرایی و اجرای مراسمی که ویژه این شب است، تا دیر وقت ادامه می یابد
خوردنی ها : در این شب افزون بر خوراک هایی که مناسب مهمانی است و هر کسی به اندازهی امکان خود در تهیهی آن میکوشد، بنابر رسم محل و مناسبت فصل، آجیل و میوه و تـنـقلات و شبچره تدارک می بـینند. تـنوع خوراک ها زیاد است. به بـیان نمونه بسنده می شود
در آمل : " ... خوراکی هایی تهیه می کنند که به لهجه محلی خارچی ( خوراچی = چیزهای خوب ) گویند. این خوراکی ها عبارت است از انواع شیرینی ها که در خانه تهیه می شود و ... شیریـنی دستی به نام شامی نون ( نون شامی ) و شیریـنی دیگری به نام بشتـزیک. علاوه بر شیرینی، انار، پرتـقال، خربزه، هندوانه، ازگیل ( خصوصاً )، پسته، گندم برشته، کشمش، گردو و تخمه جزو خارچی است
در فیروزکوه : " ... بعد از شام، گندم و شاهدانه و گردو و سنجد و شیرینی و میوه و چای را روی کرسی می گذارند و افراد خانواده دور آن جمع می شوند
در دارابکلا ( ساری ) : " ... طبق سنن قدیم، پس از صرف شام، سیزده جور تـنقلات مانند انگور، هندوانه، خربزه، سیب، نیشکر، ازگیل، مرکبات، کنجد حلوا، نخودچی، گندم برشته، گردو حلوا، کشمش و تخمه می خورند
در سنگسر : " ... علاوه بر ( شب چره ) یعـنی انار و انگور و سنجد و بادام و تخمه و امثال آن، به مناسبت سیزده باید غذایی پخت که از سیزده ماده خوراکی درست شده باشد ( گوشت، آب، سبزی، برنج، عدس، نخود ،نمک، و ... ) که آن را سیزه چی گویند
در فرامرزکلا ( سواد کوه ) : " ... خوراکی به نام ( پـیسه - گنده ) درست می کنند که ترکیـبی از مغز گردو، آرد برنج، شکر یا عسل یا شیره خرمالوی جنگلی، و به اندازه پرتقال است
شگون چوب خوردن از لال : قسمت عمده رسم آمدن لال است و در برخی از شهرها این مراسم را لالشو ( شب لال ) گویند. در این شب شخصی با لباس مبدل، دستمالی به سر بسته و صورتش را سیاه می کند. و مانند لال ها با کسی حرف نمی زند. این شخص را لال و لال مار ( در کوچک سرای شاهی ) و لال شیش ( در بابل و داراب کلا ) و لال شوش ( در تنکابن ) می گویند. و چند نفر او را همراهی میکنند. او وارد خانه ها شده و با چوب و ترکه ای که در دست دارد، که به آن شیش گویند، ضربه ای به ساکنان خانه می زند. باور دارند که هر کس را بزند تا سال دیگر آن فرد مریض نمی شود ( روستای چالی شیرگاه ). این زدن شگون برای تـندرستی می دانند و به او چیزی می دهند
او ( لال ) مخصوصاً به سراغ زنان نازا، حیوانات نازا، دختران شوهر نکرده، و درختان بی میوه میرود و با ترکه به آنها می زند. یکنفر از حاضران پا در میانی کرده و ضمانت می کند که مثلا : این زن یا آن درخت یا آن دختر را نزن. من ضمانت می کنم که باردار شود، میوه بدهد، به خانه شوهر رود. صاحبخانهها، به آنان شیرینی، گندم برشته، برنج، گردو یا خوراکی دیگر می دهند و آمدن لال را به خانه و کاشانه خود به فال نیک می گیرند. در فرامرزکلا، پس از رفتن لال، صاحب خانه ترکه " توت شیشک " را ( که لال در همه خانه ها می گذاشت ) در بـین چوب های سقـف خانه می گذاشت و معـتـقد بودند که برکت بام را زیاد و حیوانات موذی مثل موش و سوسک و ... را دفع می کند
فال حافظ : از رسم های دیگر تیرما سیزه شو فال گرفتن با دیوان حافظ است که در شهرها، روستاها و تقریباً همه خانه ها - حتی اگر لال هم به خانه نیاید - مرسوم است. در این شب و شب یلدا، برای همه حاضران فرصتی است که خوب و بد نیت خود را از حافظ، که " به شاخ نبات " قسمش داده اند، جویا شوند. در روستاها و خانواده هایی که " حافظ خوان " نباشد، حاضران با دوبـیـتی خواندن، فال میگیرند
سرگرمیهای گروهی جوانان : نوجوانان، پسربچه های محله، کمتر در خانه می مانند. با همسالان در کوچه ها به آواز خوانی پرداخته و همراه لال و معمولا به صورت ناشناس از خانه ها، شیرینی و آجیل جمع آوری و به عنوان شگون، بـین خود تـقسیم می کنند. در علمده ( نور ) با چوب دستی به در خانه ها می روند، و چوبی را که دستمالی به آن بسته اند به داخل خانه ها می اندازند. معـمولا در خانه ها دستمال آنها را از آجیل و خوراکی و میوه پر کرده و از خانه بـیرون می اندازند. در شیرکوه، بچه های محله، ساقه جورابی را با نخ درازی بسته و به خانه ها می اندازند، صاحب خانه که منتظر است، چیزی در آن گذاشته برای آنها می اندازد
در شب سیزده ماه مزبور، در نور مازندران، در خانه خود بهترین غذاها را تهیه و انواع میوه ها را بر سر سفره می چینند و شادی می کنند. جوانها برای خواستن مراد به در خانه ها رفته و از پنجره، دستمال به اتاق صاحب خانه پرتاب می کنند؛ و صاحب خانه میوه و شیرینی به دستمال بسته به بـیرون پرتاب می کند
برخی از مردمان ماها ( از دهستان هبله رود بخش فیروزکوه ) بر بام خانه دیگران می روند و از روزن بام که به گویش ماهایی ها دریجه نامیده می شود، شال درازی را که به سر آن یک دستمال بسته اند، درون اطاقی که آنان نشسته اند می اندازند، صاحب خانه از همان خوردنی هایی که برای مهمانان آورده است، در آن دستمال می گذارد و آن را می بندد. آنگاه کسی که بر بام نشسته و شال را فرو انداخته است، آهسته آهسته شال را بالا می کشد. این رسم را که در بیشتر آبادی های مازندران نیز معمول است " شال اینگنی " ( شال افکنی ) می نامند.»
آیینهای ایرانی پاسخ به نیازی بوده كه از گذشته تاكنون با تار و پود ایرانیان درآمیخته است جشن تیرگان كه از یك سو یادآور بایستگی فداكاری در برابر دشمن و پاییدن مرزهای ایرانزمین است و از دیگرسو جشنی است برای درخواست باران، دو نیازیست كه این سرزمین همواره و همیشه با آن روبرو بودهاست. شایسته است در برگزاری بهتر آن بكوشیم
جشن تیرگان خجسته باد
به خشنودی اهورامزدا
هوم، گیاهی دارویی و استورهای
یكی از گیاهان استورهای ایران كه در بیشتر نوشتههای دینی و تاریخی باستان از آن نام بردهشده، گیاه هوم است. هوم را همان گیاه دارویی افدرا
میدانند كه دارای مقدار زیادی مادهی«افدرین» است و بهكاربردن زیاد این ماده شادمانی و شوری در آدمی بههمراه میآورد. رویشگاه آن در ایران، افغانستان، پاكستان و هندوستان گزارش شدهاست. ویژگی این گیاه گلهای زرد و كوچك و الیاف پر آن است. در «هومیشت» دربارهی ویژگی این گیاه میخوانیم:
زایمان آسان و ازدواج خوب برای دختران را آرزومند است
به تركی چوان ناله بشنید هوم
پرستش رها كرد و بگذارد بوم
چنین گفت كاین ناله هنگام خواب
نباشد مگر بانگ افراسیاب
فردوسی توسی
بیگمان هومِ شاهنامه، تركیبی از گیاه هوم است كه بر كوهها میروید و ایزد هوم كه یاور و پشتیبان پاكان و راستان است و نیز مرگزدای كه به كیخسرو یاری میرساند و خود از جاودانان بهشمار میآید و افراسیاب و گرسیوز را به بندمیكشد، كه نماد كشتار و خونریزی و مرگند
یكی از گیاهان استورهای ایران كه در بیشتر نوشتههای دینی و تاریخی باستان از آن نام بردهشده و همواره در هالهای از تاریكی بوده، گیاه هوم است كه در «آیین ودایی» به آن «سوم» گویند و بهدرستی روشن نیست مراد از این گیاه كدامیك از گیاهان روزگار كنونی است
برای پیگیری دراین زمینه بهتر است نگاهی به پیشینهی تاریخی و پیدایش گیاهان دارویی داشته باشیم. واژهی «گیاه» پیوندی ناگسستنی با واژهی «گاو» دارد. گاو و گیاه میبایست از یك ریشه باشند. در آیین پررمز و راز میترایی هنگامیكه میترا بر گاو نخستین «اوگدات» چیره میشود و با كارد پهلوی جانور را میشكافد از كالبد گاو درهنگامهی مرگ گیاهان سودمندی شروع به روییدن میكنند
هنگامیكه اهریمن دیوآز و گرسنگی و مرگ، «استویدات» و بیماریهای گوناگون را برای نابودی «ورزا»، «گاو نخستین» میفرستد و برآن چیره میشوند و از لاغری جان میسپارد. از بندبند این حیوان 55 نوع دانهی گیاهی و خوراكی و 12 نوع گیاه دارویی آغاز به روییدن میكند كه یكی از این گیاهان دارویی، «گیاه هوم» یا «گئوكرن» بهمعنی شاخ گاو است كه این درخت در دریای «فراخكرت» میروید و پسازآن خود سرچشمهی هزاران گیاه دارویی میشود و همهی گیاهان دارویی نزد این درخت آغاز به روییدن میكنند.
گیاه هوم چیست؟ چه ویژگی و سرشتی دارد؟ و در كجاها میروید؟
در «هومیشت» نخستین كسی كه گیاه هوم را فشرد و از آن نوشابهی آیینی ساخت «ویوَنگهان» است كه اهورامزدا به پاسداشت این كار، «جمشید» را به وی داد. و دومین نفر «آبتین» است كه خداوند «فریدون» را به وی بخشید. و چهارمین نفری كه این كار را كرد «پورشسب» بود كه خداوند پاداش این كار نیك را «اشوزرتشت» پیامبر قرار داد. و اما سومین كسی كه از هوم نوشابهی سپندینهای بهدستآورد «اَترَت» بود و او «نخستین» كسی است كه بهویژگی دارویی این گیاه پیبرد و بیماران را بهوسیلهی آن درمان میكرد. ازاینروی، وی را نخستین پزشك جهان ناموركردهاند كه در ازای این كار مهم خداوند «گَرشاسب» را به وی بخشید
نكتهی درخور اینكه، «گیاه هوم» هنوز شناخته شده نیست و بهدرستی روشن نیست منظور از «هوم» چهگیاهی است. تنها نكتهی درخور اندیشیدن آناستكه در آغاز افشردهی این گیاه را گرفته، مینوشیدند كه مستیآور بوده .كه پسازآن بهعلت همین مستی بیش از اندازه مورد نكوهش اشوزرتشت قرار گرفته و گیاه دیگری كه دارای سرشت هوم بوده جایگزین آن شد
از ویژگیهای دارویی این گیاه كه در كتابهای باستان بهویژه برگردان هومیشت
زایمان آسان و ازدواج خوب برای دختران آرزومند است
ولی ویژگی علمی و تجربی این گیاه در علوم و كتابهای نوتر بهشرح زیر است: «درمان آسم، تنگكردن مجاری رگها و باز كردن آنها، تسكیندهنده سرفه، محرك انقباضات رحمی» ، كه این، با مورد یادشده در كتابهای باستان همسانی دارد و شاید یكی از دلایلی كه این گیاه «دور دارندهی مرگ» نامیده شده، این بوده كه پیشازاین بیشتر زنان باردار بهعلت نبودن ابزار پزشكی در هنگام زایمان، با خوراندن اندكی از شراب این گیاه بهحالت بیهوشی و مستی رفته و بدون درد زایمان میكردهاند
.
گفتار بزرگان تاریخ در مورد ایران باستان
گزینوفون مینویسد: کودکان ایرانی در مدارسشان فنون قضاوت و عدالت و اداره میآموزند. معلمان در این مدارس قضایای مختلف را برای شاگردان بهتمرین میگذارند، اتهامات فرضی ازقبیل دزدی و راهزنی و رشوهخواری و تغلبکاری و تعدی و اموری که معمولاً اتفاق میافتد را برضد برخی از دانشآموزان مطرح میکنند و از دانشآموزانِ دیگر میخواهند تا دربارۀ آنها حکم داده مرتکب چنین بزههائی را کیفر دهند. آنها همچنین یاد میگیرند که بهکسانی که اتهام ناروا بهدیگران میزنند نیز کیفر دهند. درنتیجۀ چنین آموزشهائی کودکانِ ایرانی از سنینِ اولیۀ عمرشان با بدیها و نیکیها آشنا میشوند و میکوشند که خودشان را بهبهترین خصلتها بیارایند و در آینده مرتکب اعمال خلاف نشوند. آنها حتی میآموزند که کسیکه توانِ انجام کار سودمندی برای دیگران دارد ولی از انجامش خودداری میورزد را نیز مجازات کنند؛ زیرا خودداری از انجام کار نیک در عین توانِ انجام آن را ناشکری دربرابر نعمتهای خدا میشمارند، و ناشکری را درخور کیفر میدانند. این از آنرو است که آنها عقیده دارند که انسان ناشکر نسبت به ادای وظیفهاش در قبال پدر و مادر و اطرافیان و جامعه و کشورش سستی و اهمال میکند؛ و کسیکه در انجام وظیفهاش اهمال کند انسان بیشرمی است که ممکن است مرتکب هر کار خلاف اخلاقی بشود. از دیگر آموزشهائی که در این مدارس بهکودکان داده میشود تسلط بر نفس و نظارت بر خویش و نظارت بر کردارهای دیگران، و اطاعت کهتران از مهتران و کاردیدگان است. ایرانیان همچنین بهکودکان میآموزند که چهگونه در خورد و نوشْ جانب اعتدال را مراعات کنند؛ بههمین جهت، دانشآموزان نه با مادرانشان که با آموزگارانشان غذا میخورند، و این غذا را نیز آنها از خانههایشان با خودشان میآورند. کودکان درکنار این آموزشها، تیراندازی و زوبینافکنی میآموزند. اینها آموزشهائی است که تا سنین 15 و 16 سالگی بهکودکان و نوجوانان داده میشود، و پس از آن آنها وارد دوران جوانی میشوند و چیزهائی بهآنها آموخته میشود که مخصوص بزرگسالان است
افلاطون مینویسد: بزرگزادگان ایرانی در هفتسالگی اسبسواری میآموزند؛ چهار آموزگارِ فرزانه برای آموزشِ آنها گماشته میشوند. خردمندترینِ آموزگار شیوههای خداپرستی و امور حکومتگری را از روی اوستا (بهتعبیر افلاطون: ماگیای زرتشت) بهآنها آموزش میدهد؛ درستکارترین آموزگار بهآنها میآموزد که در همۀ زندگی راستگو و راستکردار باشند؛ خوددارترین آموزگار شیوههای حکومت بر خویشتن را بهآنها میآموزد؛ و دلیترین آموزگار بهآنها میآموزد که دلیر و بیباک باشند
هرودوت در سخن ازخصلتهای ایرانیان مینویسد که ایرانیان دروغ را بزرگترین گناه میدانند، و وامداری را ننگ میشمارند، و میگویند وامداری از اینرو بد و ناپسند است که کسیکه بدهکار باشد مجبور میشود که دروغ بگوید؛ از اینرو همواره از ننگِ بدهکار شدن میپرهیزند. ایرانیان بههمسایگان احترام بسیار میگزارند، هرچه همسایه نزدیکتر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائینتری از احترام متقابل قرار دارند. ایرانیان هیچگاه در حضور دیگران آب دهان نمیاندارند و این کار را بیادبی بهدیگران تلقی میکنند؛ آنها هیچگاه در حضور دیگران پیشاب نمیکنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است. در میگساری تعادل را مراعات میکنند و هیچگاه چنان زیادهروی نمیکنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند. ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ میشمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا میکنند و سفرههای گوناگون میکشند، گاو و گوسفند سرمیبرند و گوشت آنها را در میان دیگران بخش میکنند (خیرات و صدقه میدهند). آنها هیچگاه در آبِ رودخانه پیشاب نمیکنند و جسم ناپاک در آب جاری نمیاندازند؛ و اینها را از آنرو که سبب آلوده شدن آب جاری میشود گناه میشمارند
هرودوت مینویسد که ایرانیان معبد نمیسازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمیسازند. آنها خدای آسمان را عبادت میکنند و میترا و اَناهیتا و همچنین زمین و آب و آتش را میستایند. آنها حیوانات را در جاهای پاک قربانی میکنند و گوشت قربانی را در میان مردم تقسیم میکنند و عقیده ندارند که باید چیزی از آن را بهخدا داد، زیرا میگویند که آنچه بهخدا میرسد و خشنودش میسازد روح قربانی است نه گوشت او. وقتی میخواهند قربانی بدهند حیوان را بهجائی که فضای باز است میبرند، آنگا بهدرگاه خدا دعا میکنند. در دعاکردن نیز رسم نیست که حسنات را برای شخصِ خود بطلبند، بلکه برای پادشاه و همۀ مردم کشور دعا میکنند و خودشان را نیز یکی از اینها میشمارند
زرتشت میگوید: پروردگارا! آنگاه که تو مردم را بهنیروی مینَویِ خویش آفریدی و قدرت درک و شعور بهآنها دادی؛ آنگاه که تو جسم را با جان درآمیختی؛ آنگاه که تو کردار و آموزش را پدید آوردی، چنین مقرر کردی که هرکسی برطبق ارادۀ آزاد خودش تصمیم بگیرد و عمل کند. چنین است که دروغآموز و راستآموز، یعنی هم آنکه نمیداند و هم آنکه میداند، هرکدام برطبق خواستِ درونی و ذهنیتِ خویش بهبانگ بلند تعلیم میدهد و مردم را بهسوی خویش فرامیخوانَد. انسان نیکاندیشی که در انتخاب راهش مُرَدَّد است آرمَئیتی معنویتِ راهگشای خویش را بهاو میبخشد تا راه درست را برگزیند
انسانِ باخردی که خردِ اندیشهورِ خویش را بهکار میگیرد با گفتار و کردارش عدالتخواهی و راستکرداری و نیکاندیشی را گسترش میدهد، پروردگارا، چنین کسی بهترین یاورِ تو است
کسیکه با رهنمودگیری از خرد مینوی خویش بهترینها را از راه کلامِ آموزندۀ اندیشۀ نیک توسط زبانش و از راه کردارِ پارسایانه توسط دستهایش انجام دهد، اهورَمَزدا را که آفریدگارِ عدالت است بهبهترین وجهی شناخته است
هرکه بهوسیلۀ اندیشه و گفتار و کردار نیک با بدی بستیزد تا بدی را از میان بردارد و بدکاران را راهنمائی کند تا از بدی دست بکشند و بهنیکی بگرایند ارادۀ اهورَمَزدا را بهنحو خوشنودگرانهئی تحقق بخشیده است
کسی که راه راستی و خوشبختی ابدی یعنی راهی که به سوی جایگاه اهورَمَزدا رهنمون باشد را در زندگیش در این جهانِ مادی بهما نشان دهد بهبهترین و برترین خوشی خواهد رسید. پرودگارا! چنین کسی همچون تو پاک و آگاه و دانا است
یک کاهن بزرگ بابلی دربارۀ کوروش بزرگ چنین نوشته است
در ماه نیسان در یازدهمین روز (روز 12 فروردین) که خدای بزرگ بر تختش جلوس داشت… کوروش بهخاطر باشندگانِ بابل امانِ همگانی اعلان کرد.… او دستور داد دیوارِ شهر ساخته شود. خودش برای اینکار پیشقدم شد و بیل و کلنگ و سطل آب برداشت و شروع به ساختنِ دیوار شهر کرد.… پیکرههای خدایانِ بابل، هم زنخدا هم مردخدا، همه را بهجاهای خودشان برگرداند. اینها خدایانی بودند که سالها بود از نشیمنگاهشان دور کرده شده بودند. او با این کارش آرامش و سکون را بهخدایان برگرداند. مردمی که ضعیف شده بودند بهدستور او دوباره جان گرفتند، زیرا پیشترها نانشان را از آنها گرفته بودند و او نانهایشان را بهایشان بازگرداند.… اکنون بههمۀ مردم بابل روحیۀ نشاط و شادی داده شده است. آنها مثل زندانیانیاند که درهای زندانشان گشوده شده باشد. بهکسانیکه در اثر فشارها در محاصره بودند آزادی برگشته است. همۀ مردم از اینکه او (یعنی کوروش) شاه است خشنودند
اینم ویژگیهای فرهنگ ایرانی در زمان باستان
از ویژگیهای فرهنگ ایرانی آن بود که هیچ
انسانی دارای تقدس شمرده نمیشد، بلکه تقدس خاص خدا و ایَزدان و فضایل ملکوتیِ هفتگانه بود که ضمن سخن از زرتشت شاختیم. به همین سبب بوده که در تمام دوران هخامنشی و پارتی و ساسانی هیچ زیارتگاهی برای هیچ انسانی، نه برای مغان و نه آتَروَنان و نه هیربدان، ساخته نشد. و از همینرو است که واژههائی معادل «عصمت» و همچنین «زیارت» به مفهوم مذهبیش (زیارت بهمفهومی که ما پس از مسلمانیمان شناختهایم) در زبان ایرانی ساخته نشده است. و از آنجائی که در فرهنگ ایرانی هیچ انسانی در هر مقامی که باشد دارای تقدس و عصمت نیست، عقیده به اینکه انسان بتواند واسطه و شفیع میان انسان و خدا شود نیز در فرهنگ ایرانی وجود نداشت. زرتشت نیز واسطۀ میان انسانها و خدا شمرده نمیشد بلکه آموزگاری بود که نیکبودن و نیکزیستن را به انسانها آموخته بود. انبیای قوم سامی هم در حیاتشان و هم همیشه پس از مرگشان واسطههای میان خدا و مریدان خویش شمرده میشدند، و مریدانشان بهاندازۀ فرمانهائی که برای انبیاء و جانشینانِ انبیاء میبردند و بهاندازهئی که به معبد خدمت میکردند و ثمرۀ تلاش و کارشان را به عنوان زکات و صدقات به متولیان معبد میدادند انتظار داشتند که انبیاء و رهبران دینشان در زندگیشان و حتی پس از مرگشان برایشان نزد خدایشان وساطت کنند (شفیع بشوند) تا خدا از خطاهایشان درگذرد؛ یعنی مردگان نیز واسطه میان انسان و خدا بودند. اما در دین ایرانی هیچگاه چنین باوری دربارۀ انسانهای زنده و مرده شکل نگرفتا
ز دیگر ویژگی فرهنگ ایرانی آن بود که هیچکدام از عیدهای ایرانی با برگزاری مراسم برای هیچ انسانی در ارتباط نبود بلکه هرکدام از عیدها (نوروزِ کوچک که اکنون نوروز گوئیم، نوروز بزرگ که اکنون سیزده بهدر گوئیم، مهرگان، سده، و جشنی که اکنون چارشنبه سوران گوئیم) مراسمی بود که برای پیوند با طبیعت برگزار میشد و مستقیماً با تحولات طبیعی در ارتباط بود. دین ایرانی به شادزیستی بهای بسیار داده بود، و از اینرو عید ایرانی نه مراسم عبادی بلکه سور و سرود و رقص دستهجمعی بود و جشنهایش مراسم شادی و سور و ستایش زیباییها بود. در فرهنگ ایرانی نه برای بزرگداشت انسانها حتی زرتشت مراسم دینی برگزار میشد و نه برای هیچکدام از شخصیتهای دیگر. این از آنرو بود که ایرانی برای هیچ انسانی تقدس و عصمت قائل نبود تا بهخاطرش مراسم دینی برپا کند. ایرانی برای طبیعت جشن برپا میکرد و همراه با طبیعت ابراز شادی و سرور مینمودنماز نیز در دین ایرانی نه همچون نمازِ ادیان سامی ستایش پیامبرشاه و انسانهای مدعیِ نمایندگیِ خدا و ستایش اعضای خانوادۀ پیامبرشاه، و نه دعا و تضرع و ابراز خواری و ذلت در حضور خدا بهخاطر جلب ترحم خدای جبّار، بلکه ستایش ارزشها و پدیدههای سومند بود که جلوههای عینیِ رحمت آفریدگار شمرده میشدند. بهعبارتِ دیگر، نماز در دین ایرانی مجموعهئی از سرودهای ستایشِ ارزشها و پدیدههائی بود که در خدمت سعادت بشر بودند؛ و در میان اینها سپنتَەمَنیو و وهومنَە و اَرتَە از مقام والائی برخوردار بودند و در نمازها بیشتر از همه مورد ستایش قرار میگرفتند، بهعلاوه مهر و ناهید و باران و آبِ جاری و کشتزار و زمینِ بارور و ستورانِ سودمند و مادران و زنان ستایش میشدند؛ و اینرا در گفتار زرتشت دیدیم. بهعبارت دیگر، آنچه نماز در دین ایرانی را تشکیل میداد سرود تلقین بهخود برای همسان شدن با همۀ آفریدگان سودمند و خدمترسان به بشریت بود. این نیایشها بهانسان میآموزد که هر فردی چنانچه از این فضایل پیروی کند و اینها را در درون خویشتن بپرورد و خودیشتن را با آنها همسان سازد خواهد توانست که بهبلندترین مرحله از تکامل انسانی رسیده خداگونه شود، و در اینباره هیچ تفاوتی میان انسانها وجود ندارد
گذری بر تاریخچه خط در ايران زمين
تاريخ خط و زبان ايران به دو دوره متمايز پيش از اسلام و بعد از اسلام تقسيم مي شود.ملاك اين تقسيم ، تنها تسلط اعراب و انقراض سلسله ساساني نيست زيرا اتفاقات و حوادث سياسي تنها عامل تمايز خط و زبان نمي تواند باشد بلكه علت اين تقسيم ، آن است اين دو دوره از هر جهت با هم تفاوت دارند و با آنكه ايرانيان بسياري از سنن و خصوصيات كهن ملي خود را بعد از تسلط اعراب تازي حفظ كردند ولي به علت تغيير مذهب و تحول اوضاع سياسي و اجتماعي ادبيات خط و تا حدودي زبان بعد از اسلام با پيش از آن تفاوت كلي را حاصل نمود
در اين مقاله هدف اصلي شناساندن زبان ، خط و ادبيات از شاهنشاهی هخامنشی تا پایان شاهنشاهی ساسانی است . با توجه به تارخچه خط در ایران باستان که طبق کتیبه ای که در جنوب ایران کشف شده است مبدا آن به حدود پنج تا هفت هزار سال پیش می رسد . برای نمونه میتوان از کتیبه های موجود در معبد سه هزار و پانصد ساله زیگورات نام برد ولی از آنجا که مدارک در این باره کامل نیست از نوشتن خط قبل از هخامنشیان خودداری نمودیم
دوره هخامنشي
فرهنگ و تمدن درخشان ايران از روزگار هخامنشي آغاز مي شود كه سند هاي موجود و آثار باقيمانده ، قدرت و عظمت هخامنشيان و نياكان ما را مسلم مي دارد . از زبان مادي سند و آثار كتبي باقي نمانده است ولي شكي نيست كه زبان مادي با پارسي باستان خويشاوندي نزديك داشته است ؛ به طوري كه پارسيها و مادي ها زبان يكديگر را به خوبي مي فهميدند .
پارسي باستان
زبان ايرانيان در زمان هخامنشيان پارسي باستان يا فرس قديم ناميده مي شود كه ريشه زبان فارسي كنوني است
كتيبه هاي شاهان هخامنشي و لوح هاي زرين و سيمين كه از آن روزگار باقيمانده به اين زبان نوشته شده است . مجموع واژه هاي اصلي كتبيبه ها از چهارصد كلمه تجاوز نمي كند و مطالب آن عبارت است از نام و شرح خاندان شاهان -تفصيل فتوحات - ستايش يزدان - نكوهش دروغ و ناپاكي - سفارش به راستي و نيكو كاري.اين كتيبه ها غالبا به چند زبان است و غير از پارسي باستان ، به زبان هاي آسوري ،ايلامي ، آرامي كه بين ملل دست نشانده هخامنشيان معمول بوده ، نگاشته شده است . مجموع كتيبه هاي هخامنشي بالغ بر چهل كتيبه است و مهمترين آنها در تخت جمشيد ، همدان ، شوش ،نقش رستم ، بيستون ،الوند ، وان است كه كتيبه بيستون از همه مفصل تر و مشتمل بر 420 سطر و هيجده هزار و نهصد كلمه مي باشد كه داريوش در اين كتيبه چگونگي فرونشاندن شورش هاي داخلي و غلبه و تسلط به كشورهاي خارجي و حدود متصرفات خود را شرح مي دهد و در پايان مجد و بزرگواري كشور ايران را آرزو مي كند
خط ميخي
كتيبه هاي هخامنشي به خط ميخي است . ايرانيان اين خط را از قوم كلده و آشور گرفتند و در آن تغييراتي دادند و آن را به صورت الفبايي در آوردند . اين خط از چپ به راست نوشته مي شد و داراي 36 حرف بود و در كنده كاري و نوشتن روي سنگ و اجسام سخت به كار مي رفت . اولين خط ميخي كه به دست آمده از زمان آريار منه و آخرين آن از روزگار پادشاهي اردشير سوم است و به سبب دشواري نگارش ، خط ميخي از دوران اشكانيان رو به زوال نهاد و به تدريج منسوخ گرديد . در خط ميخي و كتيبه هاي پنج كلمه به صورت پندار نگاري باقي مانده است پندار نگاري : بعد از مرحله تصوير نگاري در تاريخچه خط را گويند كه تصوير كم كم ساده شد و به صورت علامت و نشانه در آمد و براي اسامي معني نيز علائمي ايجاد گرديد.علائم رياضي كه به صورت خط بين المللي در آمده از نمونه هاي پندارنگاري است
اورامزدا - اهورامزدا
خشايثيه - شاهنشاه
دهيو - كشور
بغا - خدا
بومي - بوم - سرزمين
گذشته از سنگ نبشته ها ، سكه هاي هخامنشي و خطوط روي بعضي ظروف و سنگ ترازو ها و نگين هاي باقي مانده از آن عهد ، همه به خط ميخي و زبان پارسي باستان مي باشد . براي شناختن زبان پارسي باستان چند جمله از بند اول كتيبه نقش رستم با زبان پارسي باستان نوشته مي شود
بغ وزر كه اورامزداهي ايمم بوميم اداهي اومام آسمانم اداهي مرتيم اداهي شياتيم ادامرتيهي
ترجمه : خداي بزرگ است اهورا مزدا كه اين زمين را آفريد كه آن آسمان را آفريد كه شادي را براي مردم آفريد
زبان اوستايي
قديمي ترين اثر از آثار آريايي اوستاست . زبان اوستايي با سانسكريت ،زبان ادبي و كهن هنديان شباهت تام دارد و معلوم مي شود كه ايرانيان و هنديان در روزگاري با هم زندگاني كرده و زبان مشتركي داشته اند كه ريشه زبان اوستايي و سانسكريت بوده است .
اوستا در قديم 21 كتاب را شامل مي شده كه مردم ايران از حفظ داشتند . در استيلاي اسكندر ، مقداري از آن از دست رفت . بلاش اول اشكاني اهتمام به جمع آوري اوستا نمود و دستور داد اوستاي پراكنده را كه موبدان در حافظه داشتند جمع آوري كنند. ولي اقدام اساسي براي تدوين اوستا در زمان ارشير بابكان انجام گرفت و عده اي از موبدان كه رياست آنها با تنسر ، هيربد هيربدان بود مامور جمع آوري اوستا شدند . بعد از اردشير ، پسرش شاپور اول خرده اوستا را كه پراكنده بود جمع آوري كرد . به روزگار شاپور دوم ساساني درباره مراسم ديني بين زردشتيان اختلاف افتاد و به دستور شاپور ، آذر بد مهر اسپندان موبد موبدان به كتاب اوستا مراجعه و مطالب آن را مرتب نمود
خط اوستايي
اين خط كه از راست به چپ نوشته مي شود كاملترين خطوط موجود عالم است . زيرا در الفباي اوستايي اولا اعراب جزء حروف است ثانيا براي تمام صداها ، حروف و علامت خاص وجود دارد . الفباي اوستايي 44 حرف دارد و حروف متصل به يكديگر نيستند و جدا نوشته مي شوند . چون اعراب داخل حروف است خواندن و نوشتن بسيار ساده است . و به جرات مي توان گفت خط اوستايي يكي از كاملترين خطوطي است كه تا كنون مورد استفاده واقع شده است
دوره اشكانيان
پس از مرگ اسكندر گجسته ( ملعون ) ، كشور هاي متصرفي ، بين جانشينان او تقسيم شد و سلكوس به فرمانرواييئ ايران منصوب گرديد. مدت هشتاد سال سلوكي ها بر كشور ايران تسلط داشتند تا آنكه مردم خراسان با قيامي مردانه ،سلوكي ها را مغلوب ساختند و دولت پارت يا اشكانيان بوجود آوردند
. توضيح آنكه پارت
parthava پرثوه - به سبب گذشت زمان در كلمه پرتو تحول ايجاد شده و حروف ر به ( ل) و ( ث ) به ( ه) تبديل گرديده و در نتيجه پرتو پلهو شده و بر اثر قلب ل و ه بصورت پهلو در آمده استپارت سرزمين خراسان و گرگان امروزي كنوني است كه در كتيبه بيستون جزو كشور هاي كه داريوش بر آن ها حكمراني داشته ، نامش آمده است . واژه پهلو همان طور كه توضيح داده شد از همان لغت پرتو يا پرثوه است كه در نتيجه تطور لغوي به آن صورت درآمده است و لفظ پهلوان به معني شجاع از همين واژه پهلوي است چه پرتوها ( پهلوي ها ) قريب 500 سال در مقابل حمله روميان مقاومت كردند
زبان پهلوي اشكاني
از زبان پهلوي اشكاني كه به زبان پهلوي شمالي نيز معروف است جز چند كلمه بروي سكه ها ، آثار مهمي باقي نمانده است و در ضمن زبان ارمني و لهجه هاي آذربايجان و خراسان ، پاره اي از واژه هاي پهلوي اشكاني ديده مي شود . رساله اي هم به زبان پهلوي اشكاني در دست است به نام درخت آسوريك كه جمعي از محققين عقيده دارند كه اصل آن به زبان پهلوي اشكاني بوده و بعد به پهلوي ساساني در آمده است و اين كتاب در اصل منظوم بوده و اشعار 12 هجايي داشته ولي اكنون اوزان ابيات به هم خورده و به نثر تبديل شده است
موضوع درخت آسوريك عبارتست از مناظره درخت خرما و بز
به عنوان نمونه چند سطر كتاب با ترجمه نقل مي شود
درختي رست است تر او شتر و اسوريك ،
بنش خشك است ، سرش هست تر ،
ورگش كنيا ماند ، برش ماند انگور،
شيرين بار آورد
مرتومان ويناي آن ام درختي بلند
ترجمه : درختي رسته است آن طرف شهرستان آسوريك ، بنش خشك است و سر او تر است ، برگش به ني ماند و بارش به انگور. شيرين بار آورد . مردمان بيني من آن درخت بلندم
خط پهلوي اشكاني
خط پهلوي اشكاني كه با حروف جدا از هم و منقطع و از راست به چپ نوشته مي شد از خط آرامي اقتباس شده بود ، خط آرامي را كلدانيان كه تابع ايران بودند در اين كشور رواج دادند . در زمان هخامنشيان اين خط مخصوص تحرير بود و خط ميخي براي كتيبه و كنده كاري به كار مي رفت ، در دوره اشكانيان خط پهلوي براي كتيبه و كنده كاري هر دو معمول شد. خط پهلوي داراي 25 حرف است و عيب بزرگ و اشكال اينست كه يك حرف گاهي چند صداي مختلف مي دهد
زبان پهلوي ساساني
زبان پهلوي ساساني كه به پهلوي جنوبي معروف است با پهلوي اشكاني تفاوت مختصري دارد . با ملاحظه بعضي كلمات كه هنوز در زبان پارسي به كار مي رود. مي توان به اختلاف ميان دو لهجه اشكاني و ساساني پي برد . مثلا (( گرسنه ، گسنه )) كه به زبان پهلوي اشكاني است در زبان پهلوي ساساني گشنه است. همچنين ((فرستك)) در پهلوي اشكاني، (( فرشتك )) در پهلوي ساساني و فرشته در زبان پارسي كنوني است . از زبان پهلوي ساساني آثار متعددي باقي مانده است كه قسمت عمده آن كتب ديني ، اخلاقي ، ادبي ، داستان است
در روزگار ساسانيان اوستا جمع آوري شد و ترجمه و تفسيرهايي بر آن نوشته شد و ترجمه و تفسير هايي بر آن به پهلوي نوشته اند و آن را زند گفته اند و شرحي كه بعد براي زند نوشته شد به پازند معروف است . خط پهلوي ساساني از روي خط پهلوي اشكاني تنظيم شه كه در كتيبه ها ، حروف آن مانند پهلوي اشكاني از هم جدا نوشته مي شد و در نامه ها و تحرير، با هم تركيب مي يافت . تعداد الفباي پهلوي را از 18 تا 25 حرف نوشته اند و علت اين امر آن است كه در خط پهلوي يك حرف چند صداي مختلف مي دهد
دبيران دوره ساساني بعضي از لغات را به آرامي مي نوشتند و هنگام خواندن پهلوي مي خواندند و آن را هُزوارٍٍِِش مي ناميدند ، مثلا « ملكان ملكا » مي نوشتند ، « شاهنشاه » مي خواندند و « يوم » مي نوشتند و « روز » مي خواندند
كتيبه هايي از دوره ساسانيان كشف شده كه مهمترين آن ها عبارتست از
1- كتيبه نقش رستم نزديك تخت جمشيد از اردشير بابكان به سه زبان پهلوي اشكاني و ساساني و يوناني
2- كتيبه حاجي آباد در سه فرسخي تخت جمشيد ار شاپور اول ساساني كه به پهلوي ساساني و اشكاني نوشته شده
3- كتيبه پايكوبي بين قصر شيرين و سليمانيه کردستان عراق که بخشی از ایران بوده است كتيبه بسيار مفصلي است از نرسي به خط پهلوي اشكاني و ساساني نوشته شده .در اين كتيبه نرسي بيان مي كند كه چگونه بهرام سوم را از تخت پايين آورده و خود به سلطنت رسيده ات . اين كتيبه راجع به حدود ايران درآن زمان اطلاعات جالبي مي دهد
روشنایی و تاریکی
کیش زرتشت مبتنی از سه اصل است:هَُومَت(اندیشه نیک)،هََُوخت(گفتار نیک)،هُوَرِشت(کردار نیک)است.که در برابر آن سه اصل اندیشه بد،گفتار بد،کردار بد قرار دارد
برای گروندگان به اصول نیک یا بد مکان و مقام هایی برای پاداش و عقاب مهیاست.سه اصل اندیشه نیک ،گفتار نیک،و کردار نیک از هر حیث تازه و بکر بود،زیرا تا آن روز کسی نظیر آن را در جهان نگفته و تعلیم نداده بود.این سه دستور برجسته و مفید در کتاب اوستا به اندازه ای مورد توجه است که بطور مکرر از آنها نام برده شده و به خوبی ستوده شده است.علت عظمت و اهمیت تعالیم سه گانه بسیار واضح و روشن است،زیرا اساس و پایه تمام نیکی ها و روشنی هاست
اندیشه نیک،گفتار نیک به بار می آورد و در دل انسان تخم نیکی می پروراند و نتیجه آن به صورت اعمال و کردار پسندیده در می آید و به عالم بشریت سود می رساند و باعث آسایش و رفاه خلق خدا می گردد.این سه آموزه ایرانی هیچگاه شامل حال زمان نمی شود و هیچ زمانی نیازمند به بروزرسانی ندارد . زیرا تا دنیا دنیا باشد بشریت به این سه آموزه نیک نیازمند است
آن کس که اندیشه نیک داشته باشد مورد فضل و رحمت اهورامزدای دانا و توانا واقع میشود و مستحق دخول در بهشت برین می گردد . برعکس،هرگاه نیت و اندیشه انسانی خوب نباشد و به وسوسه اهریمن نفس و هوی گرفتار شود به طور یقین گفتار او سراسر دروغ و اعمالش گناه و معصیت خواهد بود.بدین سبب است که پیامبر ایرانی در هشتاد و پنج قرن پیش ( بین 3700 تا 8500 سال پیش ) این سه اصل اخلاقی و دینی را به ابناء بشر ارزانی داشته و تعلیم داده و آنها را سرچشمه سایر تعالیم اخلاقی قرار داده است
مطابق کتاب اوستا،در بهشت،برای به کار بستن هر یک از تعالیم مزبور مقام و مرتبه ویژه ای معین شده که در کتاب مینو خرد(یکی از کتابهای پهلوی)فصل پنجاه و هفت فقره سیزده با نامهای هومتگاه(جای اندیشه نیک)هوختگاه(جای گفتار نیک)و هورشت گاه(جای کردار نیک)ذکر شده است. راجع به سه طبقه از بهشت در فصل هفت و هشت و نه کتاب ارداویرافنامه شرحی آمده است که مطابق آن طبقه اول که مکان اندیشه نیک است در کره ستارگان،طبقه دوم در فلک ماه و طبقه سوم در فضای بلندترین روشنایی است
روان نیکوکار پس از طی مرحله و داخل شدن در سه طبقه بهشت به فضای فروغ بی پایان و روشنایی مطلق میرسد که در اوستا به انَغره رَئوچه معروف است و معنی آن روشنایی بی پایان است
کلمه بهشت در اصل وَهیشتَ بوده که اشاره به بهترین های جهان و زندگانی خوب دارد.در اوستا برای بهشت و فردوس بهترین واژه،یعنی انگهووهیشت استعمال شده که به معنی بهترین زندگی یا بهترین جهان است وَهیشتَ به معنی بهترین وانگهوهم به معنی جهان و مکان و هستی و زندگی است
بارگاه جلال اهورامزدا یا عرش اعظم که آن را در اوستاگرونمان و در ادبیات فارسی گَرِزمان گویند که خان و مان ستایش معنی می دهد. وانگهووهیشت نیز که به معنی بهترین جهان و بهشت برین است در این مکان قرار دارد. 1
گناهکار پس از رسیدن به سر پل چینوت که همان پل صراط است اول به محل اندیشه بد،گفتار بد،کردار بد داخل می شود و پس از طی این مراحل در مرحله چهارم به فضای تیرگی بی پایان که انغرتمنگه نام دارد در می آید.آنجا مقر اهریمن است و خان و مان دروغ نامیده می شود. در تورات از بهشت و دوزخ و عالم برزخ نامی برده نشده و در انجیل هم به طور اختصار به آن اشاره شده و در سایر ادیان نیز خیلی کم،نامی از بهشت و دوزخ به اختصار به آن اشاره شده و در سایر ادیان نیز خیلی کم،نامی از بهشت و دوزخ به میان آمده است،ولی در قرآن و احادیث و اخبار اسلامی مفصلاً از آنها گفتگو شده است
در مندرجات اوستا پس از مردن در صبح روز چهارم ،روح از تن انسان جدا می شود.اگر مرده نیکوکار بوده باشد،نتیجه احساسات یا وجدان او به صورت دختر زیبایی در پیش روی او نمودار گشته او را به طرف فردوس و روشنایی مطلق راهنمایی می کند.روان نیکوکار از روئ پل چینوت(پل صراط) به سرعت گذشته بعد از طی مراحل سه گانه که برای اندیشه نیک،گفتار نیک و کردار نیک تعیین شده به بهشت برین و بارگاه قدس اهورامزدا می رود
در افسانه های موبدان زرتشتی چنین آمده است : در بهشت برای اوکره فصل بهار و انواع نعمتها را فراهم می سازند و در نهایت خوشی و خرمی به سر خواهد برد. اما نتیجه احساسات شخص بدکار به هیئت پیرزن بد قیافه و اهریمنی در مقابل او مجسم می شود و او را به طرف دوزخ تاریکی ها رهنمون می گردد. پل چینوت که برای نیکوکاران پهن و وسیع می شود،برای این قبیل ارواح باریک و تیز میشود.روان بدکار از پل چینوت به میان نهری که از فلز گداخته است می افتد و از آنجا پس از طی مراحل سه گانه اندیشه بد،گفتار بد و کردار بد معین شده به چهارمین جایگاه که جای تاریک و محل دروغگویان و بدکاران است میرسد.در آنجا برای او خوراک زهرآلود و متعفن آورده و با دیوان و گناهکاران به سر می برد.ولی اگر عمل خوب و بد انسان مساوی باشد وی را به جایی که همیستگان نام دارد که همان برزخ است می برند.آنجا نه دارای لذات بهشتی و نه دارای عذاب دوزخ است
در سپنتمدگات ،یسنا و هات پنجاه،بند دو در مورد نیکوکارانی که داخل بهشت می شوند چنین آمده است
درمیان گروه انبوه آنانی که برابر آئین مقدس به سر میبرند و خورشید به آنان پرتو افکن است،در روزی که پای حساب واپسین ایستند؛آنان را به سرای هوشمندان جای دهم
در بند یک همین هات،زرتشت چنین میگوید:"آیا روانم پس از مرگ میتوانداز کسی امید پناه داشته باشد؟یقیناً می دانم که آن کس جز راستی و منش پاک تو ای مزدا که در همین جهان استغاثه ام را اجابت کرده،به من و ستورانم یاری میکنی،کسی دیگر نخواهد بود
در اهنودگات،یسنا،هات سی و سه،بند سه چنین آمده است:"کسی که دوستدار راستی را خرم خواهد،چه از پیشوایان و چه از اشراف و برزگران،و کسی که از ستوران پرستاری کند،چنین کسی روزی دز بوستان اشا و وهومن(کنایه از فردوس برین)به سر خواهد برد
برای بهشتی ها کره فصل و عسل و همه گونه میوه ها فراهم است و آب جای خوشگوار از نهرهای بهشت جاری است که برای لذت بردن نیکوکاران است
در اشتودگات،یسنا،هات چهل و شش،بند یازده چنین آمده است
"
کرپانها(اجرا کنندگان عمل قربانی که مخالف آئین مزدیستی است.)و کاویها(از مخالفان دین زرتشتی و گروه دیو پرستان.)به واسطه تسلط خویش،مردم را به سوی اعمال زشت راهنمایی می کنند تا آنکه زندگی جاودانی آخرت آنها را تباه کنند.روان و وجدان آنان هنگامیکه نزدیک پل چینوت برسند در بیم و هراس افتد و به طور جاویدان در خانه دروغ (دوزخ)بمانندپل چینوت در اوستا چینونت پِِرِتو آمده که معنی آن پل تشخیص و تصمیم و داوری است.بنا به کتب پهلوی چینونت برای نیکوکاران به بلندی نه نیزه یا بیست وهفت تیر،فراخ می گردد،اما برای گناهکاران مانند لبه تیغ،باریک و تیز می شود
در فصل بیست و هشت فقره هیجده کتاب بند هشن آمده
روزها و شبهایی که هنوز روح میت در روی زمین به سر میبرد،از هیبت دیو ویزارش (2) در بیم و هراس و معذب است(این دیو بر در دوزخ آرام دارد.)روزها و شبهای مزبور همان سه روز و سه شب است که روح پس از مرگ بالای سر مرده می ماند و روز چهارم از جسد دور میشود
1)
اوستاشناسان به پیروی از نظرات گزارشگران پهلوی ،چهار مکان مزبور را چنین تقسیم بندی کرده اند:1-خورشید پایه 2-ماه پایه 3-ستاره پایه4-انغزه رئوچه یا فروغ بی پایانبرای دوزخ هم سه طبقه معین شده که جایگاه دارندگان اندیشه بد،گفتار بد و کردار بد است و آنها را دژمت و دوژخت و دژخت-نام نهاده اند
2)
این دیو یکی از دیوان و عناصر شر است.کار این دیو فریب دادن مردمان و به دوزخ افکندن آنان است به همین جهت وی را هنگامی مشاهده میکنیم که روان پلیدان را در زمان پس از مرگ به سوی دوزخ روانه می سازددر دين مانوي سه گروه از خدايان وجود دارند كه هر گروه پس از گروه ديگر مي آيد در گروه نخست ، مادرزندگي و پدر زندگي است . او فرزند خويش را فرا مي خواند كه هرمزد بَغ يا انسان
نخستين نام دارد . هرمزد بغ پنج فرزند خود را از پنج عنصر بهشت روشني فراز مي آورد ، و با اين فرزند به نبرد با نيروهاي شر مي رود . او نخستين نَبَرده و جنگاور جهان روشني است و عناصر روشني ، سپر و دام او خوانده مي شوند
پنج فرزند در نبرد با تاريكي و شر شكست مي خورند . هرمزد بغ كه خود در دوزخ گرفتار شده ، آنان را در جهان تاريكي رها مي كند تا مگر نيروهاي شر به فكر باز تاختن به بهشت روشني نيفتند. ديوان دوزخي آن فرزند را فرو مي بلعند و چنان به لذت بلع غرق مي شوند كه از انديشه باز تاختن مي مانند. اما با اين حال بخشي از بهشت روشني از دست رفته و اسير تاريكي گشته است و در اين اسارت از اصل خويش دور مانده و در زير فشار ماده دچار گيجي و فراموشي گشته است و رنج مي برد ، ولي ماده شادمان از به دست آوردن روشني ، بدان دل مي بندد
هرمزدبغ در ژرفاي دوزخ فرياد ياري بر مي كشد و مادر او كه فرياد فرزند را شنيد از پدربزرگي ياري خواست تا فرزند را از دوزخ برهاند
بدين ترتيب پدر بزرگي دسته دوم خدايان را مي آفريند و مهمترين اين خدايان دوست روشنان نام دارد پس از او بام ايزد و سپس مهر ايزد يا روح زنده كه پنج فرزند دارد آفريده شد
مهر ايزد به لب پرتگاه دوزخ رفت و خروش بر آورد و هرمزدبغ خروش وي را شنيد و از ژرفاي دوزخ پاسخ مي دهد ، با اين عمل دو ايزد خروش و پاسخ به وجود مي آيد كه سبب رهايي هرمزد بغ مي شوند و با رهايي او از درون دوزخ يا ماده، روشنايي نيز نجات يافت . مهر ايزد پس از رها ساختن هرمزد بغ به تاريكي مي تازد و نيروهاي تاريكي را شكست مي دهد
از تن ديوهايي كه كشته شده است
1- هشت زمين مي سازد
2- از پوست آنان ده آسمان بنا مي كند
3- سران ديوان را در بند مي كند و زنده در طاق آسمان مي بندد
4- از بخشي از نورهايي كه هنوز آلوده نشده است خورشيد و ماه را مي سازد و از آن نورهايي كه اندكي آلوده شده اند ستارگان را پديد مي آورد كه در آسمان يازدهم قرار مي گيرند
5- براي نجات ديگر نورها كه هنوز اسير مانده اند ، سه چرخ مي سازد : چرخ آتش ، چرخ آب و چرخ باد
پدر بزرگي انگاه آفرينش سوم را فرا مي خواند كه در طي آن ، خدايان نجات بخش فراز مي آيند .نخستين ايشان نريسه ايزد است وبه اتفاق دوشيزه روشني خود را برهنه كرده و به ديواني كه در آسمان در بندند نشان مي دهند. ديوان نر با ديدان آن دو زيبا دچار انزال مي شوند و با اين انزال ، آن نوري كه در بدنشان بود بر زمين مي ريزد. بخشي از آن كه به درياها مي ريزد ، به غول دريايي عظيمي تبديل مي شود كه بعدها از بين مي روند . آن بخش كه به زمين مي افتند ، درختان و گياهان را پديد مي آورد

