شهریور آید و خاطرات گذشته در ذهن به پرواز. ماه شهریور یاد انگور دارد و کلام معلمان در گوش که این زمان موقع جبران کاستیهای سال دانش اندوزی و آزمون تجدیدی که چون سر بلندآیی مرتبهای بالاتر و چون شکست خوری در همان مرتبت باقیماندن که درجا زدن خلاف دین است و بدور از خرد
ما را واهمهای بود که مباد تابستان را در انتظار فصل انگور به سر نماییم و تلاش بر کمال در آزمون خرداد بود و دغدغه فکر درطول سال
شهریورگان را نیز بایست آزمونی دانست فراتر از هر آزمونی که آمادگی در این آزمون را اندیشه نیک باید و حقیقت راستی و چون شیر اندیشه و آتش راستی به هم اندر شوند فلز ارجمند وجود انسان تافته گردد و به ارزش خویش رسد و توانایی انسان آشکار شود و بدین توانایی، شهریار بر نفس گردد و چون زین آزمون سربلند آید بر مهر و فروتنی دست یابد که مهرگان در پی شهریور شاید بدین منظور بنیان شده است
اما سکه شهریاری اهورایی را ارزشی والا همی باشد که تنها با آن که در سرخی آتش راستی و سفیدی بهمن اندیشه ضرب دیده و آبدیده گشته است توان خرید گل بیدمشک مهرو فروتنی باشد. و بدین روی این سکه را رقمی بالا در حساب جاودانگی امرداد(1) است و چه خوش که این حساب را ماهانه کنکاش کنیم تا حسابمان سرشار از برف و آتش و سکه و گل بیدمشک و آب دانش باشد و سود بی مرگی گیاه ما را ارزانی
(1): رجوع شود به نوشتار "امردادگان: گشایش حساب جاودانگی" – تارنمای برساد- امرداد و امردادماه 1387 خورشیدی
چه بود (هویت) ایرانی بر پایه ی شاهنامه
بارها گفته اند و گفته ايم و پس از اين هم در نوشتارهای این تارنگار بدين جستار خواهيم پرداخت که شاهنامه مهم ترين سند هويتی ايرانيان و آیینه ی تمام نمای فرهنگ به شکوه ایرانی است. با گزیده گویی می توان پايه های هويت ايرانی بر بنيان شاهنامه را چنین بر شمرد
خداباوری 1
خداباوری ايرانيان از نخستين زينه (مرحله)های پيدايش تمدنشان، خداپرست و يکتاپرست بوده اند. يعنی هيچ گاه بت پرست يا چندگانه پرست نبوده اند. (به راستی در اين باره بسيار بايد نوشت که به ياری يزدان چنين نيز خواهد شد)
در شاهنامه کم تر نامه، گفت و گو یا جستاری را می یابید که بدون نام ایزد آغاز شده باشد. نمونه های این خداباوری فراوانند
۲
خردورزیخرد نه به معنای عقل مصلحت انديش که برابر اشه زرتشتی به مفهوم بهترين راستی است و خردورزی از پايه های هويت ايرانی است. چنان که شاهنامه، اين درس نامه ی خرد ايرانی، هم با «به نام خداوند جان و خرد» آغاز می شود
۳
دادگستریداد و دهش در انديشه ی ايرانی از بزرگ ترين نيکويی ها بوده است چنان که فردوسی بزرگ درباره ی فریدون، یکی از بزرگ ترین و ارجمندترین شاهان شاهنامه، می فرمايد
فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت اين نيکويی
تو داد و دهش کن فريدون تويي
۴
نام آورینگاه داشت نام به مفهوم شرف و آبرو از ديگر پايه های هويت ايرانی است. چنان که بهرام، پور گودرز، کشته ی نام آوری اش می شود و رستم جهان پهلوان نيک بختی اين جهانی و آن جهانی اش را با کشتن اسفندیار (گستراننده ی دین بهی و نظرکرده ی اشو زرتشت) فدای پاس داشت نامش می کند
۵
شاد زيستنايرانيان باستان در سال بيش از ۱۵ جشن بزرگ ملی داشته اند و در همه حال می کوشيدند با بهره گيری درست و به آيين از آفريده های اهورا، با کنش خود او را سپاس گويند
باشد که ما نيز با نگاه به این پنج پایه به فرهنگ شکوه مند ایرانی مان باز گرديم.
ايدون باد و ايدون تر بادبه خشنودی اهورامزدا
راستی و درستی را چون سپر در دست گیر و سپاس خود را چون گرز برکف و بخشش راچون تبر و میانه روی را چون نیزه و آنگا بکوش تا بر اهریمن زشت پیروز شوی
مینوی خرد-پرسش ۴۳- بند ۱۳-۱۶
ای خداوندخرد تو سرچشمه منش پاک و آفریینده راستی و داوری دادگری
یسنا-هات۳۱-بند۸
اهورامزدا با راستی یکی است
یسنا-هات۲۸-بند۸
آرزوی زرتشت گسترش راستی و درستی و نیکی است
وینکرت-بخش۱۰۱
ازاین سه نیکوترین چیز هرگز دوری مجوی:اندیشه و گفتاروکردار نیک. و ازاین سه دوری بجوی:اندیشه و گفتاروکردار زشت
وندیداد-فرگرد۲۵-۱۸-۱۷
دانا باید با دانش خود نادان را آگاه سازد. نشاید که نا بخرد گمراه بماند
یسنا -هات۳۱-بند ۱۸
زن در ادبیات ایران باستان
ادب کهن فارسی، یکی از غنیترین ادبیات جهان است، چه در گسترهی حماسه که شاهنامهی فردوسی نمونهی برجستهی آن است، چه در عرصهی قصههای عاشقانه و عامیانه که هزار و یک شب با اصل هند و ایرانی خود نمونهی بارزی از آن هستند و چه در گسترهی منظومههای عاشقانه که شاعران سخنپروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستانهای کهن را به نظم درآوردهاند. داستانهای عاشقانهای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانهی باستان به زن در خطهی ایران میباشد هنگامیکه گوته در "دیوان غربی ـ شرقی" خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام میبرد و هر هفت شاعر ایرانیاند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومهی عاشقانهی فارسی یعنی "ویس و رامین" و نیز رباعیات خیام را نمیشناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداختهایم، جای دریغی بیش نیست
تاریخ ادبیات فارسی کولهباریست که متأسفانه در کولهی اهل قلم نیز چندان یافت نمیشود. پس چگونه میتوان غنا و ژرفنای این ادب را بهیاری جست، هنگامی که شناختی از آن در دست نیست. اگر به بررسیهای سطحیای چون نگاه ناسیونالیستی سعیدی سیرجانی بنگریم، که چگونه با چوبِ عربِ بیفرهنگ خط بطلانی بر شخصیت لیلا میزند و شیرین را به خاطر ایرانیبودنش بر عرش اعلاء مینشاند و یا فقدان بررسیهای علمی در این زمینهها، درمییابیم که غنای این آثار را آنگونه که باید درنیافتهایم.
دو چهرهی لیلا در اشعار جامی و نظامی
قصهی لیلا و مجنون، عشقی ممنوعه در میان دو قبیلهی دشمن است. عشقی که از همان ابتدا بیسرانجامی آن بر هر دو عاشق آشکار است. لیلا در "مثنوی هفتاورنگ" جامی در مقایسه با "کلیات نظامی گنجوی" دو چهره دارد. اگر در اشعار نظامی لیلا پاسیو تصویر شده است، جامی وی را فعال توصیف کرده است. روایت جامی حاکی از آن است که با اینکه لیلا اجازه ندارد مجنون را ببیند، اما پنهانی مجنون را ملاقات میکند. پدر لیلا پس از خبردار شدن این ملاقات، دخترش را با ترکهی خیس میزند. لیلا زیر شکنجه تنها بخاطر جدایی از مجنون فریاد میکشد و نه از درد ترکه
نظامی مینویسد که لیلا عشقش را پنهان میکند. در خفا میگرید و جلوی دیگران لبخند میزند و تنها به سایهاش از عشقش میگوید تا نامش لکهدار نگردد. بنابراین با پدر و همسرش هیچ برخوردی نمیکند
جامی اما افکار لیلا را به تصویر میکشد. لیلا زن را همچون پرندهای با بالهای بسته میانگارد. زنی که نمیتواند برای خود تصمیم بگیرد و به همین دلیل اگر عشق برای مرد هنر است، برای زن عیب محسوب میگردد
لیلا برای مجنون مینویسد که مجبورش کردهاند ازدواج کند و تمام مدت تحت نظر است و نیز اینکه او نمیگذارد همسرش به او دست بزند و همسر چون تنها اجازه دارد از دور وی را بنگرد، بیمار گشته است. او آرزو میکند که همسرش بمیرد تا او بتواند مجنون را ببیند
در اشعار جامی لیلا و مجنون سه بار پس از ازدواج لیلا یکدیگر را پنهانی ملاقات میکنند. سومین ملاقات پس از مرگ همسر لیلاست که مجنون یک شب را با لیلا به سر میبرد، بیآنکه جامی از رابطهی جنسی آن دو البته چیزی بنویسد
لیلا پس از مرگ مجنون میمیرد و پیش از مرگ از مادرش میخواهد که وی را زیر پای مجنون مدفون کنند و چنین است که لیلا را در کنار مجنون و در گور وی به خاک میسپارند
اگر مجموعهی فرهنگ و سنت دو قبیله را در نظر بگیریم، میبینیم که لیلا تا چه اندازه در عرصهی اندیشه، گفتار و کُنش سنتشکن بوده است. لیلایی که تنهای تنهاست. نه دایهای دارد که به او یاری رساند و نه هیچگونه امید و دست یاری در محیط بسته و تنگ جنگهای بدوی قبیلهای. در این میان مادری دارد که در نهایت تماشاگری بیش نیست. حتی مرگ همسرش هم راهی برای پیوند او با مجنون نمیگشاید. تنها مرگ است که آن دو را به یکدیگر پیوند میدهد، در وحدت اجساد و روانهایی که از جبر چنین زندگیای رها گشتهاند
زن در ادبیات ایران باستان
ادب کهن فارسی، یکی از غنیترین ادبیات جهان است، چه در گسترهی حماسه که شاهنامهی فردوسی نمونهی برجستهی آن است، چه در عرصهی قصههای عاشقانه و عامیانه که هزار و یک شب با اصل هند و ایرانی خود نمونهی بارزی از آن هستند و چه در گسترهی منظومههای عاشقانه که شاعران سخنپروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستانهای کهن را به نظم درآوردهاند. داستانهای عاشقانهای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانهی باستان به زن در خطهی ایران میباشد هنگامیکه گوته در "دیوان غربی ـ شرقی" خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام میبرد و هر هفت شاعر ایرانیاند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومهی عاشقانهی فارسی یعنی "ویس و رامین" و نیز رباعیات خیام را نمیشناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداختهایم، جای دریغی بیش نیست
تاریخ ادبیات فارسی کولهباریست که متأسفانه در کولهی اهل قلم نیز چندان یافت نمیشود. پس چگونه میتوان غنا و ژرفنای این ادب را بهیاری جست، هنگامی که شناختی از آن در دست نیست. اگر به بررسیهای سطحیای چون نگاه ناسیونالیستی سعیدی سیرجانی بنگریم، که چگونه با چوبِ عربِ بیفرهنگ خط بطلانی بر شخصیت لیلا میزند و شیرین را به خاطر ایرانیبودنش بر عرش اعلاء مینشاند و یا فقدان بررسیهای علمی در این زمینهها، درمییابیم که غنای این آثار را آنگونه که باید درنیافتهایم.
گردیه، زنی پهلوان، سیاستمدار و میهنپرست
گردیه شخصیتی تاریخی است که در زمانی بسیار حساس زندگی میکند. در زمان پادشاهی خسروپرویز، پادشاه خودخواه، تنگنظر و کینهورزی که با جنگها و برخوردهای خود ایران را آنچنان تضعیف مینماید که زمینهساز سلطهی تازیان بر این کشور قدرتمند میگردد. از برخورد به پدر و فرزندانش گرفته تا داییهایی که یا به دست او کشته میشوند و یا از ترس مرگ بر او میشورند تا بهرام چوبینه، پهلوانی که با پیروزی خود در جنگ با بیگانه، به جای ستایش، از هرمزد پدر پرویز تحقیر میبیند و بر او و سپس پرویز میشورد، همه و همه دلیلی است تا ثبات ایران از بین برود. پس از او پادشاهی نمیتواند طولانیمدت پادشاهی کند، چراکه پس از چندماهی کشته میشود و تخت را به دیگرانی میسپارد که قرار است قربانی دسیسههای پس از آن شوند. البته یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی سالها حکومت میکند، اما ایران ضعیفگشته، دیگر با آن قدرت پیشینه وداع گفته است. قدرت مطلقهی پادشاهی در این زمان به معنای ثبات، نظم و قدرت کشور است. و این کشتارها نشان از آن دارد که زمان سلسلهی ساسانیان به سر رسیده است، اما از بختِ بدِ ایرانیان، سلسلهی ایرانی دیگری جایگزین این سلسلهی از هم پاشیده نمیشود، بلکه کشور گریبانگیر جنگی میگردد که ویرانههای آن در عرصههای مختلف هنوز برجاست
برای توضیح شخصیت گردیه، من مجبورم به شرایط تاریخی این دوره نیز نگاهی گذری بیاندازم، چراکه بدون شناخت تاریخ ایندوره، کُنش گردیه برای ما که پس از هزاروپانصدسال وی را بازمینگریم، چندان قابل درک نخواهد بود
بهرام چوبینه از نژاد اشکانیان، سرداری بزرگ است که پس از تحقیر از سوی هرمزد و شورش بر علیه او، در زمان خسروپرویز نهماهی بر تخت سلطنت مینشیند، تا اینکه خسرو روم را به کمک میطلبد و با سپاه روم سلطنت از دست رفته را بازمییابد. بهرام به چین پناهنده و پس از چندسالی در آنجا کشته میشود. خواهر بهرام گردیه که از ابتدا با شورش بهرام مخالف است، در سنگر او میماند. به هنگام شورش بر علیه پادشاه، گردیه به بهرام گوشزد میکند که وی با غصب تاج و تخت نامش را لکهدار میکند و نیز به هنگام مویه بر برادر خود از رنج و خواری در سرزمین بیگانه مینالد. بهرام از پس توطئهای در چین کشته میشود و از گردیه و یلانسینه که سپاه را به او سپرده، میخواهد که در زمین دشمن نمانند، از پرویز زینهار بخواهند و او را نیز در ایران دخمه کنند، یا به زبان امروز به خاک بسپارند. گردیه سوارکاری ماهر است که در دلاوری بسان بهرام میباشد و حتی پس از مرگ بهرام جامهی رزم برادر را میپوشد و بر اسب بهرام مینشیند. پس از مرگ بهرام خاقان از گردیه خواستگاری میکند، گردیه با زبانی چرب میگوید که فعلاً سوگوار بهرام است و از او چهار ماه فرصت میطلبد. در شاهنامه گردیه تنها خواهر بهرام است، اما در منابع عربی گردیه خواهر و نیز همسر بهرام گزارش شده است. وی با رایزنان مشورت میکند و چون همگان وی را خردمندتر و بیدارتر از همه میدانند، پس تصمیم را به او میسپارند. گردیه برای پرویز نامه میفرستد. فرستادهی خاقان را میکشد، سپاه چین را شکست میدهد و با بهرامیان از چین به سوی ایران میگریزد. پرویز اما پاسخی به نامهی گردیه نمیدهد. و چون قدری ثبات پیدا کرده، داییاش را به بهانهی آنکه در قتل پدرش شرکت داشته میکشد و دایی دیگر او گستهم نیز که میداند به دست او کشته خواهد شد، با سپاهش به گردیه ملحق میشود و از کردار خسرو میگوید که حتی به داییاش هم رحم نمیکند، تا برسد به آنان. گردیه چارهای جز آن نمیبیند که به سپاه گستهم بپیوندد و حتی به همسری او درآید. از آنجا که وی با برادرش بهرام نیز مخالفت میکرد که نباید بر پرویز بشورد، طبیعتاً باید ازدواج گردیه و گستهم را از روی ناچاری و بیپاسخ ماندن نامهی وی از سوی پرویز قلمداد کرد. پرویز اما در جنگ با سپاه گستهم شکست میخورد و بنابراین از طریق برادر گردیه، گردوی که از ابتدا در سنگر پرویز بود، برای گردیه نامه میفرستد و از او میخواهد که گستهم را بکشد و به همسری او درآید. گردیه از پرویز پیمان کتبی میطلبد و پس از دریافت پیمان از وی که به وی و بهرامیان آسیبی نرساند، همسرش را میکشد. اینگونه گردیه به شبستان پرویز وارد میشود و به خواست پرویز جامهی رزم میپوشد و نشان میدهد که چگونه با چینیان جنگیده. گردیه اما تنها در شبستان پرویز نمیماند، بلکه با بزرگان و سیاستمداران دربار و سپاهیان باده مینوشد و گویا پرویز به او مقام سالار بار را داده است. اما پرویزکینهورز از ویرانی ری دست برنمیدارد و مرزبان ویرانگری را بر شهر مینشاند تا انتقام خود را از بهرام بگیرد. گردیه اما برای پرویز نمایش سوارکاریای میدهد که شگفتی وی را برمیانگیزد. پرویز که نه در زنان شبستان و نه در مردان سپاهش چنین مهارتی در سوارکاری نمیبیند، از وی میخواهد که آرزویی کند و گردیه از پرویز میخواهد که مرزبان شوم را از ری فراخواند. و سرانجام پرویز ری و مردمش را میبخشد
برای گردیه نهتنها ری، مرکز اشکانیان و پیروان بهرام اهمیت دارند، بلکه وی ایرانپرستی است که قدرت و تمامیت کشور خود را تنها در سایهی پادشاهی قدرتمند و مشروع ممکن میبیند، هرچند که این پادشاه، پادشاه خودخواه، حسود و جاهطلبی باشد که برای بازپسگرفتن تاج و تختش با سپاه روم با سپاه ایران وارد جنگ شود و یا جامهی چلیپا بر تن کند و خود را مسیحی جلوه دهد. پادشاهی که میداند داییهایش پدرش را کور میکنند ولی به روی خود نمیآورد و یا فرزندش را زندانی میکند، تا جایی که قاتل جان او میشود. گردیه پهلوان وطنپرستی است که به خاطر وطن سر به فرمان چنین شاه منفوری مینهد، چراکه با هر شورش و جنگ داخلی و نیز زندگی در خاک بیگانه مخالف است و سرفرازی ایران را در مشروعیت پادشاهی میبیند. نقش و موقعیت پادشاهی که در زمانهی او در سرزمین او همانقدر اهمیت داشت که مهرهی شاه در بازی شطرنج زمانهی ما
زن در ادبیات ایران باستان
ادب کهن فارسی، یکی از غنیترین ادبیات جهان است، چه در گسترهی حماسه که شاهنامهی فردوسی نمونهی برجستهی آن است، چه در عرصهی قصههای عاشقانه و عامیانه که هزار و یک شب با اصل هند و ایرانی خود نمونهی بارزی از آن هستند و چه در گسترهی منظومههای عاشقانه که شاعران سخنپروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستانهای کهن را به نظم درآوردهاند. داستانهای عاشقانهای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانهی باستان به زن در خطهی ایران میباشد هنگامیکه گوته در "دیوان غربی ـ شرقی" خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام میبرد و هر هفت شاعر ایرانیاند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومهی عاشقانهی فارسی یعنی "ویس و رامین" و نیز رباعیات خیام را نمیشناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداختهایم، جای دریغی بیش نیست
تاریخ ادبیات فارسی کولهباریست که متأسفانه در کولهی اهل قلم نیز چندان یافت نمیشود. پس چگونه میتوان غنا و ژرفنای این ادب را بهیاری جست، هنگامی که شناختی از آن در دست نیست. اگر به بررسیهای سطحیای چون نگاه ناسیونالیستی سعیدی سیرجانی بنگریم، که چگونه با چوبِ عربِ بیفرهنگ خط بطلانی بر شخصیت لیلا میزند و شیرین را به خاطر ایرانیبودنش بر عرش اعلاء مینشاند و یا فقدان بررسیهای علمی در این زمینهها، درمییابیم که غنای این آثار را آنگونه که باید درنیافتهایم.
رودابه و سیندخت
زال و رودابه بیآنکه یکدیگر را ببینند، به یکدیگر دل میبازند. زال از زیبایی رودابه شنیده است و رودابه از پهلوانی، هشیاری و زیبایی و هنر زال. نخستین قدم را در آشنایی رودابه برمیدارد که ندیمههایش را برای چیدن گل به اطراف سپاه زال میفرستد و ندیمهها توجه زال را به خود جلب کرده، با او وارد سخن میشوند و برای همان شب با زال در قصر رودابه وعدهی ملاقات میگذارند. زال پنهانی وارد قصر میشود و با رودابه پیمان میبندد که یا با وی ازدواج کند و یا کفن بپوشد و رودابه نیز پیمان میبندد که تنها با وی ازدواج کند. اما این عشقی ممنوعه است که هر دو به آن آگاهند، چراکه سام، پدر زال و بویژه منوچهر پادشاه ایران مخالف این ازدواجاند. رودابه از نژاد ضحاک است و منوچهر وحشت دارد که فرزند آندو بیشتر به سوی مادر ببرد و رسم و رسوم ضحاک بار دیگر جان بگیرد و ضحاک قدرت گیرد. مهراب، پدر رودابه و شاه کابل که میترسد منوچهر کابل را به آتش بکشد، تنها راه را در کشتن رودابه و سیندخت، مادر رودابه، در ملاء عام میبیند. اما سیندخت مهراب را راضی میکند که به او این شانس را بدهد که به دیدار سام رود و با راضی کردن پدر زال، منوچهر نیز رضا دهد
سیندخت با ندیمههایش به سیستان سفر میکند و خود را تنها به عنوان فرستادهی مهراب معرفی میکند. سام از فرستادهی زن و هدایای بسیار، شگفتزده میشود. سیندخت با سخنوریِ چیره تمام تقصیرها را بر گردن مهراب میاندازد و از سام میخواهد که خون مردم بیگناه کابل را نریزد، چراکه کابل از آن سام است. اما پیش از آنکه هویت خود را آشکار کند، از سام پیمان میگیرد که به او و خانوادهاش صدمهای نرساند. سام پیمان میبندد و سیندخت پس از آشکار کردن هویتاش، باز از او خواهش میکند که آرامش مردم کابل را برهم نزند. شگفتزده از زیبایی و ترفند سیندخت، سام با سیندخت به زندگیاش سوگند میخورد که به خانواده و شهر سیندخت صدمهای نزند
در این داستان سیندخت نهتنها مادری مهربان، بلکه زن مدبری تصویر شده است که برای هر مشکلی چارهای میجوید. هم بانوی شبستان است و هم زنی سیاستمدار که بسیار داناست و در واقع ازدواجی که در داستان ناممکن به نظر میرسد، با تدبیر و کُنش سیندخت، باز میشود و سام باقی ماجرا را تا ازدواج زال و رودابه پی میگیرد
زن در ادبیات ایران باستان
ادب کهن فارسی، یکی از غنیترین ادبیات جهان است، چه در گسترهی حماسه که شاهنامهی فردوسی نمونهی برجستهی آن است، چه در عرصهی قصههای عاشقانه و عامیانه که هزار و یک شب با اصل هند و ایرانی خود نمونهی بارزی از آن هستند و چه در گسترهی منظومههای عاشقانه که شاعران سخنپروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستانهای کهن را به نظم درآوردهاند. داستانهای عاشقانهای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانهی باستان به زن در خطهی ایران میباشد هنگامیکه گوته در "دیوان غربی ـ شرقی" خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام میبرد و هر هفت شاعر ایرانیاند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومهی عاشقانهی فارسی یعنی "ویس و رامین" و نیز رباعیات خیام را نمیشناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداختهایم، جای دریغی بیش نیست
تاریخ ادبیات فارسی کولهباریست که متأسفانه در کولهی اهل قلم نیز چندان یافت نمیشود. پس چگونه میتوان غنا و ژرفنای این ادب را بهیاری جست، هنگامی که شناختی از آن در دست نیست. اگر به بررسیهای سطحیای چون نگاه ناسیونالیستی سعیدی سیرجانی بنگریم، که چگونه با چوبِ عربِ بیفرهنگ خط بطلانی بر شخصیت لیلا میزند و شیرین را به خاطر ایرانیبودنش بر عرش اعلاء مینشاند و یا فقدان بررسیهای علمی در این زمینهها، درمییابیم که غنای این آثار را آنگونه که باید درنیافتهایم
داستان عاشقانهی "ویس و رامین
""ویس و رامین" داستانی بسیار کهن است که پژوهشگران زمان آن را دورهی اشکانیان تخمین زدهاند
شاه ایران به نام مؤبد در جشنی بهاره از شهروی زیبا خواستگاری میکند. شهرو اما خود را در خزان زندگی میبیند و با این بهانه خواستگاری شاه را رد میکند. شاه از او دختری میخواهد، اما شهرو تنها پسرانی دارد. شاه از او میخواهد که اگر زمانی صاحب دختری شد، دختر را به ازدواج او درآورد و شهرو که فکر نمیکرد، دوباره کودکی باردار شود، با شاه پیمان میبندد و از قضا ویس را باردار میشود. این پیمان اما تا روز ازدواج ویس با برادرش ویرو به فراموشی سپرده میشود. روز ازدواج فرستادهای از سوی مؤبد به گوران میآید و پیمان شهرو را به او یادآور میشود و از او میخواهد که دخترش را برای شاه بفرستد. ویس بر سر مادر فریاد میکشد که وی چگونه دختر متولد نشدهاش را به عقد شاه درآورده و به فرستاده میگوید که وی اکنون شوهر دارد و مؤبد پیر و احمق است و همسر جوانی نباید بجوید
در آن شب اما ویس دشتان میشود و با ویرو همبستر نمیشود. از سوی دیگر مؤبد به شاهان دیگر از پیمانشکنی شهرو مینویسد و سپاه جمع میکند تا با جنگ زن خود را به دست آورد. هرچند که قارن پدر ویس در جنگ کشته میشود اما سپاه ویرو در جنگ پیروز میشود. پیش از آنکه سپاهیان تازهنفس که در راه بودند به جنگ بپیوندند، مؤبد کارزار را رها میکند و به سوی گوران، جایگاه ویس میراند. مؤبد متوجه میشود که ویس حاضر نیست با او برود، بنابراین برای شهرو نامهای مینویسد و از پیمانش یاد میکند و نیز هدایای بسیاری برای شهرو میفرستد. شهرو هدایا را میپذیرد و شبانه دروازهی قصر ویس را بر مؤبد میگشاید. پیش از آنکه ویرو به گوران بازگردد، مؤبد ویس را به سوی مرو میبرد. با بازگشت ویرو، شهرو وی را از تعقیب مؤبد بازمیدارد
میان راه پردهی کالسکهی ویس به کنار میرود و رامین با دیدن ویس زیبا به او دل میبازد. دایهی ویس با شنیدن احوال ویس به مرو میرود. ویس از او میخواهد تا بوسیلهی جادویی توان جنسی مؤبد را برای یکسال از بین ببرد. دایه طلسمی میسازد و آن را کنار رودی چال میکند، تا پس از یکسال آن را بیرون آورده و توان جنسی را به مؤبد برگرداند. اما بر اثر طوفانی طلسم برای همیشه گم میشود. بنابراین ویس که دو بار ازدواج کرده است، همچنان باکره میماند
از سوی دیگر رامین دست به دامان دایه میشود تا آشنایی رامین را با ویس فراهم کند. دایه اما خواست رامین را نمیپذیرد، تا آنکه رامین با دایه همبستر میشود و پس از همآغوشی مهر رامین بر دل دایه مینشیند و دایه پس از مدتی که در گوش ویس از رامین میگوید، سرانجام او را راضی به دیدار رامین میکند. ویس نیز به رامین دل میبازد. در ابتدا از پادافراه (مکافات) وحشت دارد اما در زمانی که مؤبد به سفر میرود، دایه دو عاشق را به هم میرساند. تصویر این همآغوشی از سوی گرگانی یکی از زیباترین صحنههای اروتیک ادبیات جهان محسوب میشود
ز تنگی دوست را دربرگرفتن / دو تن بودند در بستر چو یک تن
اگر باران بر آن هر دو سمنبر / بباریدی نگشتی سینهشان تر (ص129
مؤبد تهدید میکند که ویس را کور میکند، اما ویس به تندی به همسر پاسخ میدهد که مرا از پادافراه نترسان و هر چه میخواهی با من بکن، اما من تا زندهام دل از رامین برنمیدارم
وگر تیغ تو از من جان ستاند / مرا این نام جاویدان بماند
که جان بسپرد ویس از بهرِ رامین / به صدجان میخرم من نام چونین (ص133
داستان طولانیتر از آن است که من در اینجا حتی خلاصهای از آن را بیان کنم. پس از کشمکشهای فراوان، فرستادن ویس به گوراب و بازگرداندن او و یا زندانی کردن ویس در قلعه و یا دور کردن رامین از مرو و حتی ازدواج کوتاهمدت رامین با گلنار، باز هم ویس و رامین به رابطهی خود ادامه میدهند. تا سرانجام با پند دایه ویس تصمیم میگیرد که در هنگام شکار و نبود مؤبد کودتا کند و رامین را جای مؤبد بر تخت بنشاند. ویس با زنان مهتران و نامداران به آتشگاه خورشید میرود و گوسفندانی قربانی کرده و به مستمندان میبخشد. اما در بازگشت ویس و رامین با چهل جنگی در لباس زنانه از آتشگاه به دژ میروند و در هنگام تاریکی با شمشیر و آتش زدن دژ مردان مؤبد را میکشند و گنج را برداشته و از مرو به سوی گیل و دیلم میگریزند. در آنجا رامین سپاهی دور خود گرد میکند و چون تمام گنج با اوست شاهان دیگر نیز به فرمان او میآیند. از سوی دیگر مؤبد تنها مانده نیز بوسیلهی گرازی کشته میشود. و رامین بر تخت شاهنشاهی مینشیند
ویس و رامین صاحب دو فرزند میشوند و ویس در سن هشتادویک سالگی میمیرد. رامین نیز پس از مرگ ویس پادشاهی را به پسر خود میسپارد و تا روز مرگ به آتشکاه میرود. پس از سه سال که رامین نیز میمیرد، جسد او را در کنار ویس به خاک میسپارند و تن آنان در این جهان و روان آنان در مینو به یکدیگر میرسند
تنش را هم به پیش ویس بردند / دو خاک نامور را جفت کردند
روان هردوان در هم رسیدند / به مینو جان یکدیگر بدیدند (ص 372
میبینیم که عشق به رامین وحشت از پادافراه را در ویس از بین میبرد و در تمام داستان او برای عشق ورزیدن با رامین نهتنها دست به ترفند میزند، بلکه از جان نیز مایه میگذارد. چیزی که به این اثر چهرهای یگانه میبخشد و آن را از دیگر آثار ادبیات فارسی متفاوت میسازد، نمیگویم از ادب فارسی باستان، بلکه به کل از ادب فارسی، چراکه چنین شخصیت زنی را ما حتی در ادب معاصر نیز نداریم
در داستان ویس و رامین ما از موزیک غمگین، آه و ناله و عشق عرفانی چیزی نمیشنویم. آنها با اشعار عاشقانه و موسیقی شادند و تصویرهای اروتیک داستان، عشقی زمینی را به تصویر میکشند. ویس زنی است که به همسرش، پادشاه، خیانت میکند و به همین خاطر از او کتک میخورد، زندانی میشود و یا به مرگ تهدید میشود. اما او به عشق پشت نمیکند تا اینکه با کودتایی همسرش را از سلطنت خلع کرده و رامین را به جای او مینشاند
اگر به موقعیت مادر و پدر ویس بنگریم، میبینیم که تا پیش از مرگ قارن، باز هم تصمیمها با شهروست و کلاً صحبتی از قارن نیست. شهروست که با مؤبد پیمان میبندد. اوست که پیشنهاد ازدواج با ویرو را به ویس میدهد و ویس شادان این پیشنهاد را میپذیرد. و باز اوست که زمینهی ربودن ویس از سوی مؤبد را فراهم میکند و ویرو را مانع میشود تا او ویس را از چنگ مؤبد بازگرداند. شهرو قدرتمندترین فرد خاندان به نظر میرسد و ویس دختر چنین مادری است که اگر از مادرسالاری در آن خاندان نگوییم، حداقل نشانی از پدرسالاری نیز نمیبینیم. ویس شخصیت اصلی داستان است و شخصیت و اعتماد به نفس او در ادبیات فارسی یگانه است. ویس در تمام داستان فاعل است، چه در زبان تند و گزندهاش و چه در رابطهی عاشقانهاش. در این رابطه من تنها به نمونهای از سخن گرگانی بسنده میکنم
چو کامِ دل برآمد این و آن را / فزون شد مهربانی هردوان را (ص130
این جملهی شاعر نشانگر این است که ویس تنها کام نمیبخشد و رامین تنها کام نمیگیرد، بلکه هر دو به یکدیگر کام میبخشند و کام میگیرند. و پس از همبستری مهر هر دو به یکدیگر افزون میگردد. زبان دوسویهی جنسیای که جای آن حتی در ادبیات معاصر فارسی نیز خالیست
بنام ایزد پاک
آيا زبان تازي زبان كاملي است ؟
در باره ی رواني و سادگي زبان پارسي در برابر زبان تازي، چند چيز گفتنيست . نخستين و مهمترين برتري آن ، نداشتن " حرف تعريف
و جنس نامهااست.
در تازي الف و لام "ال" گفتار را يك سيلاب يا يك بخش به ازاي هر نام، دراز ميكند. جنس هر نام را هم بايستي دانست، تابه تازي سخن درست توان گفت..براي نمونه ، در زبان آلماني سه حرف تعريف براي نامهاي مردانه، زنانه و خنثي و در زبان فرانسه دو حرف تعريف براي نامهاي مردانه و زنانه هست كه هر نام را بايستي با جنس آن ياد بگيريم
ديگر اينكه در پارسي گلودَرد و خستگي زبان نداريم! زيرا از به زبان آوردن "ع" ،"ح"، "ط" ، "ض" ، "ص" ، "ظ" ، رهائي مييابيم
همزه نداريم تا در ميان سخن و واژه وادار به ايست بشويم. مانند: ماًمون از خلفائي بود كه متاًسّفانه تاًمّل و تاًنّي ميكرد! در اين نمونه بايستي پنج بار براي همزه ايست ميكرديم
ما يك نوع جمع نامها بيشتر نداريم و در تازي جمع دوتايي و جمع چندتايي است
دستور جمع نامها در زبان پارسي ساده است و با "ان" و "ها" جمع بسته ميشود و در تازي با فراگرفتن هر واژه بايستي انواع جمع هاي آنرا هم ياد گرفت
مانند: قُرباء، اقارب، مقرّبان،...كه همه بمعني نزديكان هستند. يا نمونه هاي زير كه همه بر وزن فاعل هستند و جمعشان بايستي از يك دستور پيروي كند، امّا هركدام به روشي جمع بسته ميشوند. ناصر، انصار عالمِ، عُلماء عامل، عَمَلِه يا جمع هاي خنده داري مانند
افاغنه،ارامنه، اكراد،الوار!، شواهين (جمع شاهين كه از پارسي گرفته شده)، طوالش، اتراك،
تازي چون "پ"، "چ"، "ژ"، "گ" ندارد و از گفتن بسياري از نامهاي روا در جهان ناتوان است
چند نمونه براي لبخند: چين = صين ژاپن = اليابان پِپسي كولا = بيبسي كولا پلاتون = افلاطون ! هيپُكرات = بُقراط سِزار = قِيصَر دِژپُل = دزفول گُندي شاپوُر = جندي شابور = نيشابور تپورستان = طبرستان آذرپادگان = آذربايجان كُنستانتينوپول = قسطنطنيّه ! اسپهان يا سپاهان = اصفهان فرنگي = افرنجي اسلاو = صُقلاب
زبان تازي پذيراي پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه نيست،
زبان تازي در اوزان خود گرفتار و منجمد است
اما در فارسي با يك ريشه كارريشه هاي ديگري ميتوان ساخت كه تازي براي هر كدام آنها يك مصدر جداگانه بايستي بكار ببرد. مانند: آوردن -- برآوردن --بازآوردن -- درآوردن -- همآوردن -- فرآوردن
هركدام از واژه هاي زير هم كه با واژه "دانش" كه خود از ريشه "دان"
است، با پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه درست شده: دانشمند، بي دانش ، دانشي، دانشور، دانش آموز، دانشجو ، دانش پژوه ، دانشگاه
واپسين آنكه ما خوشبختانه مانند تازيان اوزان گوناگون نداريم و بدون شكستن ريشه ، اسم فاعل و مفعول و .. را ميسازيم كه يادگيري زبان فارسي را آسان ميكند
مانند ريشه "پوي": پوينده و پوييده
و ديگر با واژه هايي چون :
عالم،معلوم، عليم، علّامه !، تعليم،تعلم، معلم، تعاليم، استعلام، علوم، متعلم ،علماء، اعلم،.... سروكار نداريم، كه زبان اموز بدبخت را ،كه شايد ميخواهد ديداري توريستي از مصر داشته باشد، به مرز نوميدي ميكشاند
اگر زبان كامل اين زبان تازيست كه بايد بروز زبانهاي "ناقص" ديگر گريست. اما اگر بخواهيم پيچيدگي هاي دستوري و شمار استثنا ها و دشواريها و سختگيري هاي بيهوده ، بهمراه واژه هاي ناهمگون، گلو و گوشخراش و اوزان بيشمار و گيج كننده، كه به انگيزه آن طلبه ها سالهاي دراز بايستي اين زبان را فراگيرند ( و دست آخر هم كم سواد باقي ميمانند) ، را نشانه كامل بودن يك زبان بدانيم ، پس به راستي عربي حتي بالاتر از چيني، كاملترين زبان است
زبان زيبا، زبان كامل، زبانيست آسان براي آموختن، آسان براي ادا كردن، زباني ساده و آهنگين است
تقريبا همه ما داستان عبور موسي و قومش را از آب نيل به مدد عصا بر آب زدني را خوانده يا شنيده ايم،اما درادبيات اوستايي و ساير متون كهن ايران زمين نيز كه قدمتي بيش از دوران تورات و باورهاي يهود دارد به چنين داستاني بر مي خوريم كه در آنجا هم زرتشت راهي خشك از ميان آب مي گشايد. وبا پيروانش از آن آب مي گذرد
كتاب «وجركرد ديني» درباره زرتشت و گذراندن همراهانش از رود «آب يك» چنين نقل مي كند
چون به پيش آب بزرگي به نام آب يك ، كه چون دريايي بود ، آمديم ، كشتيبانان نپذيرفتند كه ما را از آب عبور دهند... زرتشت پيش اورمزد هر دو دست بالا داشت و به كامل انديشي نماز برد.در همان زمان منظري روشن ، روشن تر از ماه و ستاره و آسمان تا به زمين فرود آمد و جهان را روشن كرد و آوازي مينويي آمد كه اي زرتشت... از آب دريا برو و بيم نداشته باش
پس زرتشت ...به پيشوايي رفت و ما نيز از پس او عبور كرديم. آب دريا دو پاره گشت و پل پهني نمودار شد
در گزيده «زادسپرم» نظير اين داستان در مورد رودخانه اي كه «برهنه زن» يا «هَن» ناميده شده آمده است
به سبب عظمت و سرعت رود ، زن را مگر اينكه برهنه باشد ، توان گذشتن از آن نبود و مردم پير ... به سبب ناتواني ، به نيروي خود قادر به رفتن نبوند. زرتشت به كنار آب (=رودخانه) ، از زن و مردم پيركه هفت تن بودند ، و او ايشان را مانند پل بگذرانيد ،
در آبان يشت بند76 تا 78 چنين نيز به چنين رويدادي براي« ويستَئور» بزرگي از خاندان نوذر مي خوانيم
76 / ويستَئورو از خاندان نوذر بر كرانه رود «ويتَنگوهَئيتي» براي او(اَرِدويسور آناهيد) پيشكش آورد و با سخني راستين چنين آواز داد
77/اي اَرِدويسور آناهيد! اين سخن از روي راستي و به درستي گفته مي شود كه من به شمار موهاي سرم از پيروان ديو به خاك در افكندم. پس اينك از براي من اي اَرِدويسورآناهيد! براي من يك گذرگاه خشك از ميان رود ويتَنگوهَئيتي فراهم ساز
78/پس آنگاه اردويسور آناهيد به پيكردختري زيبا ، بسا برومند ، خوش اندام ، كمربند بر ميان بسته ، بلند بالا ، آزاده تبار ، بزرگوار ، با كفش هاي زرين در پا ، و با زيور افزار بسيار آراسته به سوي او شتافت و يك باريكه از آب را از رفتن بازداشت و ديگر آب ها را به خود باز گذاشت تا روان باشند.او يك گذرگاه خشك از ميان «ويتَنگوهَئييتيِ» نيك فراهم ساخت
دكتر محمد مير شكرايي در كتاب انسان و آب در ايران به پژوهشي مردم شناسي در سال 1369 در منطقه فارس اشاره مي كند و چنين قصه اي را در روستاي «شرنجان»(شيرين جان)در كنار درياچه پريشان را روايت مي كند ، كه در اين داستان نيز گشوده شدن راه خشك از دل آب قابل ملاحظه است
پادشاهي بود به نام لهراسب كه كاخش در بالاي كوهي در كنار درياچه بود و دختري داشت به نام «پري فرخ» اين دختر از كودكي لال بود بعدها رفتارش نيز ناموزون شد ، لباس نمي پوشيد و هميشه برهنه بود. لهراسب دستور داد همه جا خبر دهند كه هر پزشكي دختر را معالجه كند ، داماد او خواهد شد. اما چون دختر برهنه بود هر كس براي معالجه مي آمد ، اگر موفق نمي شد، به دستور لهراسب او را مي كشتند
روزي براي درمان ناف آهوي ندويده ، تير نخورده، نترسيده را تجويز مي كردند.شاه چند نفر را مامور آوردن چنين آهويي كرد.جويندگان آهو آنسوي درياچه به كنار غاري رسيدند كه در آنجا آهوان زيادي آرميده بودند.يكي از آنها را گرفتند و راهي كاخ شاه شدند. ناگهان فرياد الله اكبر در كوه پيچيد .برگشتند ، مردي بلند قامت و نوراني را ديدند كه در دهانه غار ايستاده بود و به آنها گفت كه آهو را رها كنند، و وقتي از نيت آنها آگاه شد ، گفت: شما برويد ، من مي آيم و دختر را درمان مي كنم
پس آن مرد از ميان درياچه به راه افتاد و در مسير او آب به كنار مي رفت و راه باز مي شد ، تا مرد به آنسوي آب و به كاخ شاه رسيد و دختر را معالجه كرد . او داماد شاه شد و شاه درياچه را به نام او كرد.از آن روزگار درياچه به نام «پري شويه» يا «فري شويه» به معني شوي پري فرخ ، نام گرفت
کجایی ای دیار دور، ای گهواره ی دیرین
که از نو تن به آغوشت سپارم در دل شب ها
به لالای نسیمت کودک آسا دیده بر بندم
به آوای خروست دیده بردارم زکوکب ها
سپس صبح تو را بینم که از بطن سحر زاید
دیار دور من ؛ ای خاک بی همتای یزدانی
خیالت در دل زرتشت و مهرت در دل مانی
تو را ویران نخواهد ساخت فرمان تبه کاران
تو را در خود نخواهد سوخت ، آتش های شیطانی
اگر من تلخ می گریم ، چه غم ، زیرا تو خندانی
وگر من زود می میرم ، چه غم ، زیرا تو می مانی
بمان تا دوست یا دشمن
تو را همواره بستاید
چکچکو يا ديدارگاهِ پيرِ سبز در ميان راه يزد و تبس و در کمرگاهِ کوهی سنگين و رنگين، گوهرِ خود را مینماياند. اين ديدارگاهنيرومندی، راستی، راستگويی و راستکرداری در اهتزاز دل و جان هر ايرانی خودنمايی داشت
برپايهي همين انگيزه نيز، چَکچَک، همهساله ديدارگاه هزاران باورمندِ زرتشتی و ديگر ايرانيانِ دوستدارِ تاريخ و فرهنگِ کهن است. چکچک، ديدارگاهی زيبا و آرامشبخش است که با چندين و چند پلکان، ديدارکنندهی آرزومندِ را به بلندایِ آبچکانِ چندين سدهای میرساند و به تنِ خستهاش، توانی و به لبِ تشنهاش، جانی تازه مي بخشد. چکچکو، آبنمايی خوشآيند با پيرامونی پر از پَرِسياووشان دارد و دور و برش را اتاقكهايي تنها دارای سه ديوار فراگرفتهاند، «خيله» نام، تا به هر رهگذر و رهسپری پناهی به دور از تابشِ تند آفتاب بدهد و او را به آرامش برساند.
اين ديدارگاه هميشه و همواره به اين آبادانی نبوده است چرا که چند دهه پيشتر، اينهمه جای آرامش و خيله و پلکان و تالاری اين چنين برایِ نيايش را نداشت. تا اينکه نيکزنی زرتشتی، مردهريگ و بازماندهای(:ارثيه) از خاندان درگذشتهی مادری خود دريافت میکند. او که مادرش درگذشته است و بنابر سنت و آييناش، اختياردار پول به خود رسيده است، پدر و ديگر بستگانش را آگاه میکند که چشمداشتی به آن پول ندارد و دوست دارد که آن را برای بهسازیِ ديدارگاه چکچک و يا پيرِسبز هزينه کند. از آنجا که پدرِ هنرمندش کسی جز ساختمانسازِ پرآوازهی شهر و ديار «معمارمحلاتی(ملتی)» نبود، از پدر میخواهد که اين خواست و آرزو را به انجام برساند
معمار خوشنام و کاردان، دست بهکار میشود و به کار برنامهريزی و کشيدن نقشهی کار میپردازد. در برنامهي کاريشان بريدن و برانداختن درخت سرو کهن و تنومندی که کار گسترش تالارِ نيايش را با دشواری روبهرو ساخته است، گنجانده میشود. آنان پس از روبهراه کردن کار و بارهاي روز آينده رو بهسوي آسايشگاه خود میآورند و پس از سپاسهای بیکران به درگاه اهورامزدا و نو کردن کشتی، سر بر بالين مینهند تا بيارامند و بخوابند و بامداد روز آينده، خستگی از تن رانده و شاد و سرزنده و با آرمان(:هدف) نوسازی گيتی از خواب برخيزند
شبِ کوير، با آسمان پُر از ستارهاش، چشمان هر يک از آنان و بهويژه معمارِ محلاتی پرانديشه را با روياهای دور و دراز، پر از خواب ناز میکند و به آرامش میکشاند. هر کسی با ياد و يادمانی بهخواب میرود و شايد خوابی نيز میبيند که در بامدادان و پس از نيايش بامدادی و نوکردن کشتی برای اين و آن میگويد و يا آنچه را در خواب ديده از ياد میبرد و پاشنه برکشيده و دامن همت بر کمر زده آمادهي کار میشود
معمار محلاتی نيز پر اميد میخوابد ولی پرانديشهتر از خواب برمیخيزد چرا که آنچه را بههنگام آراميدن شبهنگامش به خواب ديده است بهياد میآورد و به همان انگيزه نيز انديشناک است. اما مرغ جهانديدهی توفان را از باد و باران ترسی نيست. پس با ياد اهورامزدا و اشموهوخوانان، به نيايش بامدادی میپردازد و پس از نو کردن کشتی با ياران به گفتوگو مینشيند و میگويد که ای ياران فرهيخته و کارآزموده و جهانديده، ديشب به خواب ديدم که درختبچگان بیشماری دور و بر ما را گرفتهاند و با چشمانی گريان به يکديگر میگويند که معمارِ محلاتی و يارانش میخواهند مادر ما، اين سرو بلندبالاي چندين و چندساله را براندازند و ما را بیمادر کنند. اميد که از اين کار درگذرند و برای گسترشِ تالارِ نيايش راهی ديگر بجويند
معمار خوشدل و خوشنام و نوانديش، با چشمانی پر از نم عشق رو به يارانش میکند و میافزايد، ای ياران بهدين، بنا بر ديدهي در خواب و بنا بر باوری که داريم و از آنجا كه ما ايرانيان و بهويژه زرتشتيان را هميشه و همواره نگهدارنده و پشتيبان دار و درخت و طبيعت میخوانند، بايد از انديشهی بر انداختن و بريدن اين درخت چشم بپوشيم و چارهاي ديگر برای گسترش تالار بجوييم. همگان با او همدل و همرای بودند و از او چارهی کار را جويا شدند و او آن کاری را کرد که امروز اگر سري بهاين بناي زيبا بزنيم، آنرا میبينيم. او از خود، فرزند بخشنده و ديگر يارانش، يادمانی برجای گذاشت كه يادگاري از انديشهي نيك و انساني است. يادش باد
بنا بر چارهجويی معمار، امروز ما سرو بلندبالايی را در چکچک میبينيم که سر از بالاي تالار بهدرآورده و گويی که با تکان دادن شاخ و برگ و بر و بالایِ بلندش، سر به نيايش بر آورده است و سپاس يزدان دارد و او را بهياد میآورد. همچنانکه سعدیِ شيرازی میسرايد
"برگ درختان سبز در نظرِ روزگار / هر ورقش دفتریست، معرفتت کردگار"
و چنين شد که اينک ديدارکنندهي پيرسبز خود را از راه پلکانی و نه کورهراهی به چکچک میرساند و آنهمه خيله، آسايشگاه، همانند آن را در دسترس او میگذارد
شاد باد روان دختر خردمند و دهشمند و هوشمند معمار محلاتی و معمار محلاتی و يارانش که در جاي جای چکچک، نمايانند و آسايش میبخشند
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و راد بود کزان کشور آزاد و آباد بود
بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود
از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خردتیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد که نام آورش مرد بیگانه شد
بسوزد گرت در آتش جان و تن به از بندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگیست دوصد بار مردن به از زندگیست
( فردوسی )
كيومرث ١٠٠٠ سال عمر نكرد بلكه به شوند دگرگوني كه در روند زندگي بشر بهوجود آورد نماد يك هزاره است. كيومرث "ايرها":آرياها را گرد هم آورد و سامان داد و اين آغاز زايش ملت ايران است
«گيومرته، گيومرت يا كيومرث به معناي زندهي ميرا است، به معناي جان نيستيناپذير.» به گفتهي طالع، كيومرث بشري است كه تن به مرگ داد اما تا هميشه زنده است چون پايهگذار سرزمين ايران است. كيومرث در فروردينيشت، نخستانديش خوانده شده است چون نخستين كسي است كه انديشه، آموزش و منش اهورامزدا را دريافت كرد. در اين هنگامه آنگونه كه در شاهنامه آمدهاست ايرانيان لباسهايي ميپوشيدند كه نقشونگارهايي شبيه پوست پلنگ داشت بنابراين آنها را پلنگينهپوش ميخواندند و اين نمونهاي از كارهايي است كه كيومرث انجام داد يعني پيراهنهاي يكشكل بهوجود آورد كه نمايانگر مليت ايراني بود
از روي شاهنامه كه در واقع برگرفته از دانشنامهي ايراني است و فردوسي آن را به چكامه درآورده، درمييابيم كه در اين هزاره كه به هزارهي كيومرث ناميده ميشود، نه تنها مردم پيراهنهاي يكشكل ميپوشيدند بلكه در هنگامهي جنگ و نبرد با انيران(:غير ايرانيان) در روزگاري كه هنوز مردم ديگر سرزمينها چيزي از يگانگي نميدانستند، براي جنگاوران نيز لباسهاي يكشكل(:يونيفرم)، در نظر گرفتند
همه جامهها كرده پيروزهرنگ/ دو چشمان پر از خون و رخ بادرنگ
هزارهي كيومرث هزارهاي است كه انسان توانست ددان و درندگان را رام كند. «كافياست لحظهاي خود را در ٨٠٠٠ سال پيش بينگاريم با همان مردم و با انديشههايي كه از آن مردمي است كه هنوز در غار زندگي ميكنند و در كوهها. بهراستي كه كيومرث نهتنها نماد يك هزاره كه نماد هزارههاست و بهراستي كه هزار سال زندگاني كرد
مجموعه مقالاتی با عنوان «خلیج فارس: فرهنگ و تمدن» كه در نخستین همایش دو سالانه خلیجفارس در سال 86 در دانشگاه تهران ارایه شد، در قالب یك كتاب منتشر شده است
كتاب خلیجفارس از زوایای گوناگون فرهنگ و تمدن دیرپای خلیجفارس را بررسی و در قالب مقالات علمی به جامعه دانشگاهی و علاقهمندان به تاریخ و تمدن ایران ارایه كرده است
تاریخ، فرهنگ و تمدن ایران زمین چند هزار سال است كه بر بستر خلیجفارس زاده و بارور شده است. در یك سده اخیر، دست استعمارگر از آستین واحدهای سیاسی نوظهور بیرون آمده و هجمهای یكپارچه علیه میراث ملی و تمدنی ایران زمین را آغاز كرده است. در كارزار نبرد فرهنگی، سیاسی و در برابر دروغ و تحریفی كه از سوی حریفان نوپای ایران سر میزند، ایرانیان وطنخواه در گوشه و كنار جهان، خودجوش، هریك به بضاعت خویش در برابر این یورش ایستادند. اما در این عرصه، قلم توانای دانشمندان این مرز و بوم بیش از هر سلاحی تواناست
خلیج فارس، تبلور هویت و فرهنگ ملی از دكتر قربان بهزادیان نژاد، خلیج فارس و پیشگامی دانشكده ادبیات و علوم انسانی اثر دكتر علی شیخ الاسلامی، رقابت سیاسی و تجاری آلمان و انگلستان در خلیج فارس به قلم فرج الله احمدی، صفویان و خلیجفارس از دكتر احسان اشراقی، موقعیت ویژه اقتصادی، تجاری جزیره كیش در تاریخ اثر بیژن اسدی، سلجوقیان و دهانه خلیجفارس از محمد ابراهیم پاریزی و... عنوان برخی مقالاتی است كه در این كتاب گرد آمده است
كتاب «خلیجفارس، فرهنگ و تمدن» از مجموعه فرهنگ و تمدن ایران زمین در 577 رویه و به بهای 75000 ریال از سوی موسسه توسعه و تحقیقات علوم انسانی منتشر شده و در دسترس علاقهمندان به فرهنگ و تمدن ایران زمین قرار گرفته است
نوشتههای روشنفکرانی چون: زینالعابدین مراغهای، عبدالرحیم طالبوف، میرزا فتحعلی آخوندزاده، میرزا ملکم خان، میرزا آقاخان کرمانی و سید جمالالدین اسدآبادی و دیگران زمینههای مشروطهخواهی را فراهم آورد
سخنرانیهای سیدجمال واعظ و ملکالمتکلمین مردم مذهبی را با اندیشه ی آزادی و مشروطه آشنا کرد. نشریاتی مانند حبلالمتین، چهرهنما، حکمت و پس از آن ملانصرالدین ــ که همه در خارج از ایران منتشر میشدند ــ در گسترش روح آزادیخواهی و مخالفت با استبداد، نقش مهمی داشتند
کشته شدن ناصرالدینشاه به دست میرزا رضای کرمانی که آشکارا انگیزهی خود را قطع ریشهی ظلم و نتیجهی گفتهها و نوشتههای سیدجمالالدین دانسته بود، شتاب بیشتری را در روند مشروطه خواهی سبب شد
در زمان به سلطنت رسیدن مظفرالدین شاه، فساد در دربار و فقر و بیعدالتی همچنان در جامعه بیداد میكرد
گرچه از مدت ها پیش شورشها و اعتراضاتی در شهرهای ایران علیه ستمگری های حکومت رخ داده بود، اما آغاز جنبش مشروطه را از ماجرای گران شدن قند در تهران می دانند. علاءالدوله حاکم تهران هفده نفر از بازرگانان و دونفر از مردم را به جرم گران کردن قند به چوب بست. این کار که با تایید عینالدوله ــ نخست وزیر مستبدــ انجام شد، اعتراض بازاریان و روحانیون و روشنفکران را برانگیخت. اینان برضد استبداد و به هواداری از مشروطه و بنیان گزاری «عدالتخانه» به سخنرانی پرداختند و اعلامیه پخش کردند. برکناری عینالدوله، عزل مسیو نوز بلژیکی ــ رییس گمرکات و وزیرمالیه ــ وخلع حاکم تهران را خواستار شدند و اعتصاب درپایتخت فراگیر شد
عدهای از مردم و روحانیون به صورت اعتراض به حضرت عبدالعظیم رفتند و در آنجا بست نشستند. مظفرالدینشاه وعدهی برکناری صدراعظم و تشکیل عدالتخانه را داد(22دی1284خورشیدی). هنگامی که به وعدهی خود عمل نکرد، علما از جمله سید محمد طباطبایی و سیدعبدالله بهبهانی به قم رفتند و تهدید کردند که کشور را ترک میکنند. عدهای از ملیون هم در سفارت انگلیس متحصن شدند
عینالدوله با گسترش ناآرامیها در شهرهای دیگر، استعفا کرد و میرزا نصراللهخان مشیرالدوله به جای او نخست وزیر شد
بالاخره پس ازمبارزات پیگیر مردم، روشنفکران و آزادی خواهان، درروز 14امرداد 1285 خورشیدی، مظفرالدین شاه فرمان نخستین مشروطیت را امضا کرد. پناه جویان به سفارت انگلیس این فرمان را نپذیرفتند؛ وچون در این فرمان با جمله هایی مانند: «شاهزادگان قاجاریه و علما و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف»، از دیگر طبقات مردم یاد نشده بود، گفتوگو ادامه پیدا کرد و بالاخره به در خواست نمایندگان پناهندگان به سفارت، بنا بر این شد که فرمان دیگری صادر شود. در فرمان جدید، که چند روز بعد صادر شد(18امرداد1285خورشیدی)، عبارت «منتخبین ملت» آمد، و به این ترتیب دستور نهایی مشروطیت و تشکیل مجلس شورای ملی داده شد. خطاب فرمان به صدراعظم یعنی میرزا نصراللهخان مشیرالدوله است که خود در تهیه آن و راضی کردن شاه به امضای آن کوشش کرده بود. اصل فرمان به خط احمد قوام (قوامالسلطنه) است. پس از پخش خبر امضای این فرمان، آنانی که به حضرت عبدالعظیم و قم رفته بودند، بازگشتند و تحصن در سفارت انگلیس پایان یافت. مردم صدور فرمان مشروطیت را جشن گرفتند
مجلس اول در 15مهر ۱۲۸۵خورشیدی/۷ اکتبر ۱۹۰۶م.، با باشندگی شاه در کاخ گلستان ــ در تهران ــ گشایش یافت. بیشتر نمایندگان این مجلس ــ که نخستین مجلس تاریخ ایران بود ــ از اصناف، تجار و زمین داران بزرگ بودند. واین یکی ازخوبی های مجلس اول بود که نمایندگان از بین اصناف انتخاب میشدند، چرا که درد مردم را بهتر میفهمیدند. نخستین رییس مجلس صنیع الدوله، و پس از استعفای اوــ به شوند(علت) تهدید به قتل ــ احتشام السلطنه رییس مجلس اول شد
از دینهای غیراز اسلام، تنها زرتشتیان توانسته بودند با تدبیری ویژه، ارباب جمشید ــ تاجر و بانک دار بزرگ آن زمان ــ را به مجلس بفرستند (صحبت سید محمد طباطبایی درباره این که زرتشتیها اجداد ما هستند، فوق العاده است). وقتی ارباب جمشید نماینده زرتشتیها شد، اقلیتها در اصفهان گفتند ما هم باید نماینده داشته باشیم. در مجلس دراین باره صحبت شد و گفتند که باشندگی(حضور) ارباب جمشید در مجلس به عنوان نمایندهی زرتشتیها نیست، ایشان رای آورده است. در دورهی بعد هم هر کسی که رای بیاورد، می تواند داخل مجلس شود. در واقع اگر موضوع برابری همهی افراد ملت، از مسلمان و غیر مسلمان پیش میآمد، ممکن بود به جای یک زرتشتی یا کلیمی و مسیحی چند نفر ازآنان وارد مجلس شوند، چون فقط موضوع رای مطرح بود، ولی در دورهی دوم برای هر غیر مسلمانی یک نماینده در نظر گرفته شد. در تمام دورهی اول هرجا بحث نگهداری پول، انجام یک کار مشکل و پرمسوولیت بود، ارباب جمشید را نامزد آن کار میکردند. دراین دوره نمایندگی ارمنیها و یهودیها را سید عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی خود قبول کرده بودند
نمایندگان به تدوین قانون اساسی پرداختند با باشندگی(حضور) بزرگانی چون صنیع الدوله، وثوق الدوله، مخبرالملک و... که همگی از اصول نظام پارلمانی مشروطه اروپایی آگاه بودند.) و در واپسین روزهای زندگی مظفرالدینشاه (8دی1285خورشیدی برابر با 30دسامبر1906م.) این قانون نیز به امضای او ومحمد علی میرزا ــ ولیعهد ــ رسید. و مظفرالدین شاه چند روز بعد مرد
پس از مرگ مظفرالدینشاه، ولیعهد او محمدعلی میرزا، شاه شد و از همان ابتدا به مخالفت با مشروطه و مجلس پرداخت. او در مراسم تاجگذاری خود نمایندگان مجلس را دعوت نکرد. میرزا علیاصغرخان امینالسلطان (اتابک اعظم) را که سالها صدراعظم دورهی استبداد بود، ازتبعید دراروپا به ایران فراخواند و او را صدراعظم کرد. و تمام توان خود را در مبارزه با نمایندگان راستین مردم به کار بست. پس از اعتراضات مردم، به ویژه در تبریز، ناچار دستخطی صادر کرد و قول همراهی با مشروطه را داد. ولی هم شاه و هم اتابک اعظم همچنان به مخالفت با مشروطه و مشروطه خواهان مشغول بودند. در31اوت1907م./ 8شهریور1286خورشیدی، انگلیس و روسیه در اجلاس سنت پترزبورگ بر سر تقسیم ایران به تفاهم رسیدند. در همین زمان، اتابک اعظم را جوانی به نام عباسآقا تبریزی با تیرکشت
نشریهی هفتگی «صوراسرافیل»ــ به کوشش میرزا جهانگیر خان ــ در این دوران منتشر میشد و نقش مهمی در تشویق مردم به آزادیخواهی و مقابله با شاه و طرفدارانش داشت
با توجه به ناقص بودن قانون اساسی، که با عجله تهیه شده بود، مجلس در همین سال، متمم قانون اساسی را تصویب کرد. در این متمم، حقوق مردم، تفکیک قوا و اصول مشروطیت آمده بود. محمدعلیشاه به مجلس رفت و سوگند وفاداری یاد کرد. پس از چند روز او و دیگر مستبدان، شماری را علیه مجلس و در اطراف مجلس گردآوردند و به درگیری با نمایندگان و پشتیبان های مجلس پرداختند. با بمبی که یاران حیدرخان عمواوغلی به کالسکه ی حامل شاه پرتاب کردند، محمد علی شاه به مقابله ی جدی با مجلس مصمم تر شد. به باغشاه رفت و بریگاد قزاق را برای مقابله با مجلس آماده کرد
بالاخره با فرستادن کلنل لیاخوف ــ فرمانده ی روسی بریگاد قزاق ــ برای مبارزه با مجلسیان و هواخواهان مشروطه، حمله به مجلس آغاز شد. لیاخوف با نیروهایش مجلس را محاصره کرده، ساختمان مجلس و مدرسه ی سپهسالار را در ۲تیر ۱۲۸۷خورشیدی/۲۳ ژوئن ۱۹۰۸م. به توپ بست. در سوم تیرماه، سید عبدالله بهبهانی را پس از ضرب و جرح خانه نشین کردند. گروهی دیگر، از جمله سیدحسن تقی زاده و علی اکبر دهخدا، در سفارتخانه های خارجی متحصن و سپس از کشور خارج شدند. عده ی زیادی از پشتیبانان مجلس در این حمله کشته شدند. محمدعلیشاه، لیاخوف را به حکومت نظامی منصوب کرد؛ و به تعقیب نمایندگان و دیگر آزادیخواهان پرداخت. ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و قاضی ارداقی را در باغشاه پس از شکنجه در برابرچشمان محمدعلیشاه کشتند
پس از حمله به مجلس و دستگیری و اعدام آزادیخواهان، جنبش مشروطهخواهی با شکست روبرو شد. بسیاری از مشروطهخواهان مخفی شدند و برخی به خارج از ایران فرار کردند. به راستی انقلاب مشروطیت از این هنگام تازه آغاز شده بود
پس از به توپ بستن مجلس، و سرکوب شدید مجاهدان راه آزادی و پخش خبر آن، در شهرهای دیگر ایران، شورشهایی برخاست. مردم تبریز با شنیدن خبرهای تهران به هواداری از مشروطه و مخالفت با محمدعلی شاه برخاستند. شاه نیروهای دولتی را برای سرکوب تبریزی ها به آنجا فرستاد. ستارخان، باقرخان و حیدرخان عمواوغلی به بسیج مردم و سازماندهی نیروهای مسلح مردمی، برای مقابله با نیروهای دولتی، دست زدند. گروهی از ایرانیان قفقاز نیز به مردم تبریز پیوستند و به مجاهدان قفقاز معروف شدند. علی موسیو، از یاران حیدرخان عمواوغلی و یارانش، گروه «هم دستان مجاهدان تبریز» را تشکیل دادند. محمدعلیشاه از تزار روسیه ــ نیکلای دوم ــ درخواست کمک کرد و تبریز به محاصره نیروهای روس و نیروهای دولتی درآمد
در اصفهان اعتراضات، به بست نشینی شماری انجامید و با پیوستن بختیاریها کار بالا گرفت. صمصامالسلطنه ــ ایلخان بختیاری ــ با نیروهای مسلح زیادی به اصفهان وارد شد. برادر او علیقلی خان سردار اسعد نیز از اروپا به اصفهان آمد
در رشت انقلابیهای گیلان به مقر حکومت حمله کردند و با کشتن حاکم ــ آقا بالاخان ــ ، شهررا گرفتند و آنجا به مرکز مبارزه ی شمال ایران تبدیل شد
در تهران هم دوباره کوششها بالا گرفت. بالاخره نیروهای گیلان به فرماندهی سپهداراعظم، از شمال، و نیروهای بختیاری به فرماندهی سردار اسعد، از جنوب، به سمت تهران آمدند و در نزدیکی تهران به هم پیوستند
نیروهای مجاهدین گیلان و بختیاری ها در 22تیر ۱۲۸۸خورشیدی/۱۹ ژوئیه ۱۹۰۹م. وارد تهران شدند، و پس از یک سال و بیست روزــ که به استبداد صغیر معروف شد ــ تهران به دست آزادیخواهان افتاد. شاه و اطرافیانش به سفارت روس پناه بردند.انقلابی ها مجلس عالی تشکیل دادند و محمدعلیشاه را از سلطنت خلع کرده و ولیعهد او، احمد میرزای بیست ساله را به تخت نشاندند
بار دیگر مجلس شورای ملی تشکیل شد و به ظاهر دوره ی استبداد پایان گرفت و مشروطه خواهان پیروز شدند. اما
درمشروطه ی دوم، پس ازانتخابات مجلس دوم و بازگشت دموکراسی پارلمانی، دگراندیشی های نهفته میان افراد واحزاب در مجلس بالا گرفت و تا حد ترورهای سیاسی پیش رفت
در زمان تشكیل مجلس دوم در سال 1909 م./آبان1288خورشیدی، دو فراكسیون رقیب «اعتدالیون» و «دمكرات»، كه متعلق به احزاب «اجتماعیون اعتدالیون» و « دمكراتیون عامیون» بودند ــ که در سال1908م./1287خورشیدی تشكیل شده بودند ــ به وجود آمد
حزب «اعتدال» كه رهبرى فكرى آن در دست سید محمد طباطبایى بود، جناح راست و محافظه كار مشروطه خواهان را جمع كرده واز حمایت فوودال ها، روحانیون، اعیان و اشراف، شاهزادگان و بازاری ها برخوردار بود، در مجلس دوم داراى اكثریت شد. برخى از دیگر اشخاص این فراكسیون عبارت بودنداز: سید احمد بهبهانى، على محمد دولت آبادى، صدرالعلما، محمدعلی خان نصرت السلطان، ناصرالاسلام گیلانى، مرتضى قلیخان نایینى كه رهبراین فراكسیون بود، ذكاءالملك فروغی، معتمدخاقان، محمدتقى بنكدار، محمدتقى رزاز و على اكبر دهخدا (كه همراهى اش با این فراكسیون تعجب دیگران را به همراه داشت). از مشروطه خواهان مشهور: سپهسالاراعظم(تنكابنى)، ستارخان و باقرخان هم از این فراكسیون پشتیبانى می كردند . ارگان حزب اعتدالیون، روزنامه ی «انقلاب» بود
حزب دمكرات كه جناح رادیكال مشروطه خواهان را به دور خود گردآورده بود، خواستار «انفكاك كامل قوه سیاسى از قوه روحانى» و تقسیم املاك بین رعایا و مخالف تشكیل مجلس اعیان بود. رهبر راستین آن سید حسن تقى زاده بود كه با عده اى از همفكران خود چون: محمد رضا مساوات، ابراهیم حكیمى(حكیم الملك)، شیخ محمد خیابانى، حیدرخان عمو اوغلى، رسول زاده، ابوالضیا، جلیل اردبیلى، میرزا محمد نجات، احمد قزوینى، محمدعلیخان تربیت، نوبرى و ...، حزب «دمكرات» را تشكیل داده بودند، درمجلس دوم در اقلیت و داراى بیست نماینده شدند. ارگان این حزب روزنامه ی «ایران نو» نام داشت.
پس از قرارداد ننگین 1907 م./1286خورشیدی، روسیه وانگلیس قوی ترو با پشتوانه ی دست نشاندگان داخلی خود، در امورایران بیشتر دخالت کردند و در واقع به طور کامل وارد سیاست داخلی ایران شدند. بنابراین هیچ کابینه ای بدون موافقت این دو دولت تشکیل نمی شد. دشمنی بختیاری ها با سپهداراعظم، به سقوط کابینه ی او انجامید. به بهانه ی ایجاد امنیت و آرامش، مجلس دوم در1289 خورشیدی، پیشنهاد وزیران را براى خلع سلاح مجاهدان مشروطیت به تصویب رساند. و در پی آن پلیس به فرماندهى یپرم خان ارمنى و كمك نیروهای شبه نظامی، شروع به خلع سلاح مجاهدان نمودند. اوج سرکوب مجاهدین در پارک اتابک روی داد، که به تیر خوردن به پای ستار خان انجامید. در 24تیرماه 1289خورشیدی سید عبدالله بهبهانی، ازرهبران اصلی مشروطه، به قتل رسید. براى تحت فشار قراردادن نیروهاى رادیكال مشروطه در اواخر سال 1911م./1289خورشیدی، انگلیسی ها در جنوب و روس ها در شمال ایران نیرو پیاده کردند. جناح راست مشروطه خواهان اقدام به بستن مجلس و انجمن ها و روزنامه هاى مترقى کرد. درواقع یک نوع کودتا روی داد. ورود مورگان شوستر(که در اردیبهشت 1290خورشیدی به عنوان خزانه دار کل منصوب شده بود)، بازگشت محمدعلی شاه با پشتیبانی روسیه به ایران و قدرت گرفتن بختیاری ها از دیگر وقایع این دوره است. زنان با برگزاری تظاهرات و میتینگ ها خواهان آزادی و حقوق خود شدند و اقدام وکیل الرعایا نماینده ی مردم همدان در مجلس، برای رسمیت بخشیدن به حقوق زنان ناکام ماند. با اخراج شوستر، اعلام حکومت نظامی و فرار رهبران حزب دموکرات، و...، سرانجام تعطیلی مجلس دوم به این فصل نقطه پایان گذارد (3دی1290خورشیدی) . نیروهای دولتی سرکوب نیروهای ملی را آغاز کردند. خودسریها و گردن کشی ها در سراسر ایران به گونه ای بیسابقه بالا گرفت. نیروهای خارجی به این وضع دامن می زدند، و جاسوسان داخلی آنها آب را بیش از پیش گل آلود میکردند. شاید نتیجهی این رویدادها، کودتای سوم اسفند 1299 خورشیدی بود
اي كساني كه
به انديشه نيك دل بسته ايد
خشم از خود دور بداريد و در برابر ستم
بايستيد
و براي گسترش راستي به رادان پاك بپيونديد
تا به بارگاه اهورامزدا راه يابيد
كتاب گاثا - هات 48 - بند 7
اشا یعنی راستی و درستی و ارزش های نیک انسانی ، بر سفره مراسم سنتی زرتشتیان نماد و سمبل اشا وهیشتا که به معنی بهترین اشا است و در فارسی به اردیبهشت ترجمه شده فروغ و روشنایی را در نظر گرفته اند
دین زرتشت ، آیین خردورزی است و گزینه ای به نام سرنوشت و تقدیر در آن نقشی ندارد . آنچه در هر زمان
و در هر شرایط پیش روی انسان قرار می گیرد ازرویدادهای گوناگون و طبیعی است که به وجود می آید و با دانش وخردمندی باید با آن روبرو شد و مبارزه کردمقدمه
درباره شخصیت زرتشت و آگاهی و تسلط او به
علم نجوم ، برخی از نویسندگان نظریههایی عنوان کردهاند که از اهمیت فراوان برخوردار است. از یاد نبریم که موضوع زمان ظهور زرتشت نیز خود از دیرباز مورد بحث بوده است و گروهی آن را به پنج هزار قبل از میلاد و جمعی شش قرن پیش از میلاد مربوط دانستهاند. بررسیهای عمیق علمی در سالهای جدید زمان ظهور زرتشت را به هزاره دوم پیش از میلاد مربوط میسازند، که بعضی آن را به نیمه اول و برخی به نیمه دوم هزاره دوم نسبت میدهند
خود این امر یعنی تعیین زمان ظهور زرتشت نیز در رابطه با علم نجوم و گاهشماری مورد پژوهش قرار گرفته است. در اینجا درباره عالم نجوم بودن زرتشت به دو نوشته اشاره میکنیم: "زرتشت در ده سال (تفکر) تنها به اندیشه نگذراند بلکه
علم ستاره شناسی را نیز دنبال کرد و شکاف سنگی را که از طاق غار تا سر کوه بود برای
رصد ستارگان به کار میبرد و به ستاره یابی و پژوهش در گردش ستارگان و به ساختن زیج و
اسطرلاب میپرداخت. گفتهاند که همه طاق و دیوارهای آن غار پر از نگارستان و
خورشید و مسیر گردش آنان بوده ، این غار پس از گذشت سالهای بسیار زیارتگاه ایرانیانی بود که زرتشت را به پیامبری برگزیده بودند. قزوینی محل آن را در کوه سبلان نوشته و
"میرخواند" آن را نزدیک اردبیل گزارش داده است
گزارش سویداس در مورد زرتشت
گزارش دیگر مربوط به "سویداس" مورخ قرن دهم میلادی است، او میگوید: "زرتشت در میان منجمین مروج بزرگی است. او به عنوان مجوس را که در میان خود ایشان مشهور است، آورد. پانصد سال پیش از جنگهای تروا میزیست، روایت کردهاند که او چهار کتاب در طبیعیات ، یکی راجع به احجار کریمه ، تألیفاتی راجع به رصد ستارهها و پنج کتاب در علم معاد نوشته است
سرودههای زرتشت
با نگاهی به سرودههای زرتشت در گانها روشن میگردد که او تا چه حد برای شناسایی چگونگی افلاک در تلاش و جستجو بوده است. زرتشت در گانها اهورامزدا را به کرات مورد خطاب قرار داده و از او درباره چونی و چندی جهان ، زمین و آسمان و نظم و ترتیب آنها و چگونگی استواریشان ، پرسش میکند. پرسشهای او نشانگر توجه عمیق مردم زمان و کنکاش آنها درباره وضع آسمان و افلاک نشانگر آنست که جامعه زمان با کنجکاوی هر چه بیشتر در صدد شناسائی جهان عظیم خود بوده و میکوشیده است تا به (مکانیزم) آن پی ببرد. به عنوان نمونه چند بند از سرودههای زرتشت را در اینجا نقل میکنیم
"از تو میپرسم اهورا به راستی مرا از آن آگاه فرما. کیست آن کسی که در روز نخست از آفرینش خویش پدر راستی گردید؟ کیست آن کسی که به خورشید و ستاره راه سیر بنمود؟ کیست آن کسی که از ماه گهی پر است و گهی تهی. این مزدا این و بسا چیزهای دیگر را میخواهم بدانم." از تو میپرسم ای اهورا به راستی مرا از آن آگاه فرما. کیست نگهدار این زمین در پائین و سپهر (در بالا) که بسی نشیب فرد نیاید؟ کیست آفریننده آب و گیاه؟ کیست که به
باد و
ابر تند روی آموخت؟ کیست ای مزدا آفریننده منش پاک. از تو میپرسم ای اهورا به راستی مرا از آن آگاه فرما. کیست آفریننده روشنایی سودبخش و تاریکی؟ کیست آفریننده خواب خوشی بخش و بیداری؟ کیست آفریننده بامداد و نیمروز و شب که مردم را برای بجای آوردن نماز میخواند
تقویم ایرانیان
ایرانیان از دیرباز دارای
تقویم خورشیدی و سال 365 روزه بودند. میگویند که در زمان زرتشت تقویم آنها بر اثر مرور زمان دچار اختلال میگردد و آغاز سال به علت کسر روز مازاد بر 365
روز با آغاز فصول طبیعی میزان نبوده ، از این رو زرتشت کبیسه جدیدی معمول میدارد که هر 120 سال ، یک ماه به سال خورشیدی اضافه میشده است تا نظم لازم برقرار گردد
انديشه هاي زرتشت(بخش دوم)
در اندیشه او سحر و جادو،معجزه و قربانی نفی شده ، زرتشت نه در خواست بخشش بهشتی می کند نه می خواهد از دوزخ نجات یابد نه وعده نماز و نذر و پیش کش می دهد و نه وعده های خیالی آن جهانی به پیروانش ،او به روشنی همان طورکه خود می گوید: از جانب خرد با ما سخن می گویددر این جا دوزخ و بهشت نام جایگاه ویژه ایی نیست بلکه یک موضع روانی است
نظام هستی راه درست زیستن را به کسی که ازخردش بهره گیرد خود می آموزد ؛آنان که کژاندیشی برگزینند بدگفتاری و زشت کاری پدید آورند و بر خلاف قانون اشا و راستی گام بردارند بر اساس فرایند کنش و واکنش نتیجه رفتار خود را دریافت خواهند کرد از این دیدگاه هرگز پروردگار جایگاهی به نام دوزخ برای شکنجه انسان پدید نیاورده بلکه این خود انسان است که از روی عملکردش بهشت و دوزخ را پدید می آورد.دستیابی به بهترین مکان هستی؛رسیدن به شادی و آرامش روان است و بدترین جایگاه انسان ،وجداننا آرام و افسردگی روان است که پی آمد کژاندیشی تن و روان در گیتی است و به سوی انسان باز خواهد گشت . و چه بسیار گو یا "خیام اندیشمند" در این باره سروده است که
«
دوزخ شرری ز آه بیهوده ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ماست»کیش زرتشت را باور به رستاخیز معنوی است و از بر خاستن مردگان در قیامت در گات ها (سروده های زرتشت)سخنی گفته نشده است
در این اندیشه توبه و باز خرید گناه هیچ گونه جایگاهی ندارد و زرتشت دکان دکان داران دین و بهشت فروشان را تعطیل کرده است ،از این دیدگاه آن نیروی هستی بخش نمی تواند یک موجودی باشد با صفاتی انسانی چون کینه توز ،انتقامجو،خشمناک و یا مکار و مجازات گر بلکه با همراهی با نظم جهانی می تواند سراسرنیکی و داد را فراهم آورد ؛نگرش به جهان هستی پیروی و پیوستن به قانون اشا است و دین از واژه دإنا در اوستا همان وجدان آگاه (نیروی خوب از بد )نامیده می شود و بر پایه خرد و آزادی و اختیار است همان وجدانی که از هر گونه مراسم و تشریف های دینی به دور است و دیگر نیازی به رهبران و پیشوایان دینی نمی باشد و زرتشت با این رهبران دینی که در گات ها نیزبه نام کرپ و اوسیج آمده به شدت مخالفت کرده و آن را عامل گمراهی انسان می داند .
[او دین را از محدودیت های انحصاری خدای قبیله و یا به اصطلاح خدای مردم برگزیده ،به در آورد و آن را به برد جهانی ارزانی داشت و این یک حقیقت بزرگ در تاریخ دین می باشد] زرتشت مانند نویسند گان اوپانیشاد ها هیچ به فکر حل و فصل مسایل ژرف دانش برین متافیزیک نبود به زندگی از دریچه بدبینی نمی نگریست او صوفی نبود و زندگی را مصیبت نمی انگاشت آرمان او اثبات زندگی بود ،آموزش او به کار و جنبش ،درستکاری ،کشاورزی و پاکی تن و روان است اصل اشا را به عنوان قانون تغییر ناپذیر ازلی تایید می کند او به همه نکو کاران درود می فرستد و نه ،تنها بر پیروان خویش
چنین گفت پیغمبر راست گوی ز گهواره تا گور دانش بجوی
گفتار بالا به تایید و تاکید فرهنگ ایرانی به پیروی از پیام اشو زرتشت پیام آور راستی و خردورزی
به فراگیری دانش در تمام مراحل زندگی اشاره دارد و این بینش جزو پایه های ادب و فرهنگ ایرانیان از آغاز پیدایش تاریخ می باشد . بشود که همه از بهترین دانش و خرد آگاه شویم چه دانشی که اهورامزدا خداوند خرد به ما اموزد بی گمان مقدس(ورجاوند) خردمندانه و همیشه سودمند است ،ای مزدا می دانم تنها با کرداری که بر انگیخته اندیشه نیک است می توان به خوشبختی رسید
پایان
اندیشه های زرتشت (بخش اول)
اشو زرتشت از همان آغاز خود را یک آموزگار معرفی کرد و مدعی شناخت حقیقت از راه وحی نشد بلکه آن را زاده اندیشه خویش دانست و این خود، گام نخست در خردورزی و راستی بود در هیچ آیینی در نکوهش دروغ و ترغیب به راستی گویی به اندازه اندیشه زرتشت سخن نگفته اند در یسنا 43 بند 8 آمده است:
تا ان جا که نیرو دارم دشمن سرسخت دروغ و پشتیبان استوار راستی خواهم بودزگفتار پیغمبر راست گوی دل از تیرگی ها بدین آب شوی پیغمبر راستگوی ویژه نام پیامبری است که آیینش بر پایه اندیشه و کردار و گفتار راست و نیک است نخستین کسی که نیک اندیشید ،نیک سخن گفت و نیک رفتار کرد،نخستین آتوربان ،ارتشتار ،برزیگر ستور پرور، نخستین کسی که بیاموخت و بیاموزاند.
زرتشت اراده و اختیار انسان را به روشنی می ستاید و آزادی انتخاب را با این کلام خود به ما گوشزد می کند :سخن ها را بشنوید و با اندیشه روشن در آن بنگریدوراهی که باید در پیش گیرید برای خود برگزینید.(هات 30 بند2 )و آنگاه انسان با انتخاب نهایی و اراده خود سرنوشتش راخود تعیین می کند و انتخاب راه در اختیار خودش است و خداوند سرنوشت وی را در لوح ازل رقم نمی زند!روح تساهل در مزدیسنا همواره جاری است ،این آیین هرگز به زور تحمیل نشده وتبلیغی نبوده است برای یک زرتشتی آنچه مهم است عمل و اندیشه یک فرد است نه دین او و نیزخردمندی،دانش و هنر او قابل ستایش است. [ اندیشه زرتشت دارای بعد جهانی است و اندیشه نهایی آن این است که راستی هر چه دورتر و بیشتر گسترش یابد و انسان آزاد در گزینش خوبی و بدی مقا می چنان ارجمند دارد که نیکی گفتار و اندیشه و کرداری برای پیروزی روشنی بر تاریکی ضرورتی بنیادین پیدا می کند ] زرتشت این بزرگ ترین بینش مند جهان در برابر خرافه ها و پندارهای نادرست و موهوم به پا خاست ،پرداخت باج و خراج به دکان داران دین و پذیرش زور و بیداد از سوی فر مانروایان خود کامه و زهد و ریاضت را مردود شمردو نیایش را در خدمت به مردم و پیروی از سه اصل معرفی کرد. [در این جا سخن از نذر و نیاز و کشتن جانداران بی گناه برای خدا وجود ندارد؛ من آییتی را باور دارم که به آب ها و گیاهان و چارپایان ارج نهد(یسنا-هات12-بند3)
اهورا مزدا را نمی توان با دادن فدیه به رحم آورد،او در وجود انسان و یاور اوست، اعمال اخلاقی که منشاش ترس و اجبارباشد ارزشی ندارد،اموزش ها و بشارت ها هم با جمله های مثبت اغاز می شود و نه با نباید ها و بیم و انذار] در این نگرش نظریه "گناه آغازین" هم مانند نظریه جبرپذیرفته نیست ، معجزه راهی ندارد چون بر خلاف قوانین طبیعی و علمی است .
به دیگر سخن باید افزود که در این اندیشه سحر و جادو،معجزه و قربانی نفی شده ، زرتشت نه در خواست بخشش بهشتی می کند نه می خواهد از دوزخ نجات یابد نه وعده نماز و نذر و پیش کش می دهد و نه وعده های خیالی آن جهانی به پیروانش ،او به روشنی همان طورکه خود می گوید: از جانب خرد با ما سخن می گوید.
پایان بخش اولنوشتههای دینی مزدیسنا از روزگاران کهن تا دوران ساسانی را «اوستا» گویند
اوستا از بخشهای گوناگونی تشکیل شده که در گستره زمانی بسیار درازی میگنجند
1) یسنا: که نخستین و مهمترین بخش اوستا است، که در بردارنده گاتهای اشوزرتشت است
2) یشتها: در ستایش فرشتگان و ایزدان
3) ویسپرد: گزارش و نگرشی بر کردار آیینی است
4) وندیداد: بیشتر فرمانها، داستان و پزشکی است
5) خرده اوستا: دربردارنده نیایشها، گاههای نماز در پنج هنگام روز، آفرینگانها (جشنهای آیینی) و نیایشهای دیگر است؛ و دارای پارههایی از اوستا
پژوهشهای زبانشناسی نشان میدهد که اوستا در یک روزگار نوشته نشده و از میان اوستا تنها «گاثاها» از خود اشوزرتشت است، که دربردارنده ۱۷ سرود است و آنچه در یسنا بر گاتها افزوده شده، زبان نوتری دارد که از دید زبان شناسی به روزگار هخامنشی برمیگردد
اوستا سرگذشتی بس دراز و شگفت دارد، و در فراز و نشیب زندگی خود، بارها مورد تاراج و دستبرد بوده است . در زمان جنگهای بلند ایرانیان با تورانیان، یونان، تازیان و پس از آن در زمان سلسلههای ترك و خشکاندیشی آنها بارها سوخته شد و در نابودی آن بسیار كوشیدند. اوستا از شمار جلوهای دیرینه روزگار و ژرف از فرهنگ ناب پارسیست
در زمان ساسانیان در زنده كردن و نوشتن و درستسازی آن كوشش فراوان شد و در 21 نسك فراهم شد. کتاب اوستا برای زرتشتیان سپندینه(مقدس) است. برای همین هم تا کنون مانده است. و از نگاه تقدس؛ گاتها سپندینهتر است و سپس بخشهای دیگر اوستا به ترتیب: یسنا، یشتها، ویسپرد و خرده اوستا، وندیداد. کتابهای دینی زرتشتیان دو بخشاند: کتاب آسمانی ما که گاتها نام دارد که سخنان اشوزرتشت است و کتابهای بسیاری که در زمان و جاهای گوناگون به دست موبدان و پیشوایان دینی زرتشتی نوشته شده و مورد پذیرش زرتشتیان قرار گرفته و اندیشههای درون آنها برای زرتشتیان گرامی است. اروپاییها تا پایان سده شانزدهم از دین كهن ایرانیان چندان آگاهی نداشتند
در سال (1590 م)، در پاریس، پژوهشگر فرانسوی به نام «بارنابه بریسون» كتابی با نام «درباره آغاز پارس» نوشت كه آگاهیهایی درباره دین كهن ایرانیان در برداشت. پس از آن آگاهیها درباره ایرانیان و دین آنان، به گزارشهای جهانگردان اروپایی بسنده میشد. از میان این جهانگردان میتوان از «پیترو دِلّاوالّه» (1620 م)، تاورنیه (1678 م) و شاردن (1721 م) نام برد. در سال 1700 م، «توماس هاید»، پژوهشگر دانشگاه آكسفورد، كتابی با نام تاریخ «دین كهن ایرانی»، منتشر كرد و در آن پژوهشگران اروپایی را به كوشش دریافتن دستنوشتههای کتابهای سپندینه پارسیان فرا خواند
در سال 1723 م، «جورج بوچر» انگلیسی نسخهای از متن اوستایی «وندیداد» را از «پارسیان سورات هند» به دست آورد و آن را به كتابخانه بادلیان در آكسفورد سپرد. چندی بعد، در سال 1755 م، «آنكتیل دوپرون»، به هند رفت و پس از آموختن زبان اوستایی نزد پارسیان هند، نخستین بار به ترجمه اوستا به زبان فرانسه پرداخت
ترجمه وی با نام «كتاب زردشت» در سه جلد در سال1771 م در پاریس منتشر شد. از اوستا دستنویسهای زیادی در دست است؛ امّا هیچكدام از آنها، به تنهایی، مجموعه كامل اوستا را در بر ندارد. برخی از دستنویسهای اوستا، با ترجمه پهلوی همراه است. كهنترین دستنویس اوستا، كه تنها نوشته پهلوی ویسْپْرد را در خود دارد، در سال 1278 م نوشته شده است. این دستنویس با علامت k7 مشخّص شده و دركتابخانه دانشگاه كپنهاگ نگهداری میشود. راز برجای ماندن اوستا بسیار شگفت است. باید دانست که موبدان در تاریخ پر فراز و نشیب دین زرتشتی در راه نگهداری و ترجمه و تفسیر اوستا کوششهای فراوان کردند و به راستی اگر آنان نبودند، شاید اوستا و دین زرتشتی هم برجای نمانده بود
هنوزهم در ميان پدران و مادران ما، كساني هستند كه آمار روز و ماه را با انگشتان دست خود و بدون كمك از هرگونه گاهنمايي، نگاه ميدارند، آنگونه كه از پدران و مادرانشان رسيده است
نياكاني كه با خون دل و بهگونهاي خردمندانه اين كار را انجام دادند. چرا كه اين را بخشي از شناسنامهي خود ميدانستند
شناسنامهاي بهنام «گاهنما»، كه در آن با باريكبيني ويژهاي، سال را به دوازده ماه سيروزه بخش ميكردند و هر روز به نام سپندينهاي(:مقدسي) ويژه شده بود. 1-اورمزد، 2-وهمن، 3-ارديبهشت، 4-شهريور، 5-سپندارمزد، ... ، 29-مانترهسپند، 30-انارام. يعني ٣٦٠ روز، و پنج روز پاياني (پنج روز اندرگاه) را از براي ارجنهادن به سرودهاي جاودانهي اشوزرتشت، «پنج روز پنجه» نام نهادند(اهنود، اشتود، سپنتمد، وهوخشتر، وهيشتوايش)
وهنوزهم نزديك نوروز زرتشتيان و بسياري از ايرانيان چون همميهنان كرد بخش باختري كشور، در پايان روز پنجه به بالاي پشتبام رفته و آيين«آتش پشتبام كردن» را به انجام ميرسانند تا با راهنمايي روان درگذشتگان به خانومانشان، از آنان سالي پربار را خواستار شوند
گاهنمايي كه در پايان هر چهار سال، علاوهبر پنجه، روزي را هم بهنام «اورداد» (روز اضافي- جمعشدهي 5ساعت و 48 دقيقه و46 ثانيههاي اضافي چهار سال پيشين) ميآوردند تا نوروز جمشيدي همواره در اعتدال بهاري خود باشد و خللي در كار مردمان چه كشاورزي، چه آييني و چه تاريخي بوجود نيايد
مردماني كه زندگاني خود را برپايهي جشنهاي گوناگون كه هركدام فلسفهاي بس ژرف دارد، گذاشته بودند. و افزون برآن با دقت در گاهشماري، آمار رخدادهاي تاريخي را هم نگاه ميداشتند تا آنها را سينه به سينه به نسلهاي آينده برسانند. چون به شهرياري رسيدن منوچهر در جشن خوردادگان، روشنشدن مرز ايران و توران در جشن تيرگان، به پادشاهي رسيدن داريوش بزرگ در جشن بهمنگان، و......
گاهنمايي كه بارها و بارها، ابوريحان بيروني، دانشمند گرانمايه در كتاب ارزشمند «آثارالباقيه» بدان اشاره كرده است و بيهقي نيز بسيار به اين جشنها پرداخته است
دكتر ايرج ملكپور سرنشين پيشين موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران دربارهي تقويم يزدگردي باستاني ميگويد
در حال حاضر، قديميترين تقويم شناخته شده ايران، تقويم يزدگردي باستاني است. پيدايش اين تقويم را به دوره جمشيد، چهارمين شاه سلسله پيشدادي و حتا پيش از آن نسبت ميدهند. سال تقويم يزدگردي باستاني، خورشيدي بود، شامل 12ماه 30شبانهروزي و 5شبانهروز اضافي... تقويم جلالي هم چنين بوده است يعني 12ماه سيروزه را ميگرفتهاند و در پنجروز پنجه آيين نوروز را برگزار كرده و يكم فروردين را اولين روز كاري سال نو قرارميدادهاند
...در سال 274 هجري خورشيدي، فرمانروايان تازي وقتي به نقض تقويم قمري از بابت گرفتن ماليات از مردم آگاه شدند، تقويم يزدگردي را متداول كردند كه به نام «تقويم خراجي» معروف شد
...عدم اجراي كبيسههاي درست تقويم يزدگردي، در نتيجه نابرابري آغاز سال تقويم ايران با آغاز بهار، سبب شد تا سلطان جلالالدين ملكشاه سلجوقي، با فرمان 14 اسفند 453 هجري خورشيدي هياتي را مامور اصلاح تقويم كند. اين هيات كه خيام جوان هم در آن حضور داشت پس از چهار سال رصد و محاسبه تعداد شبانهروز كبيسه مورد نياز تقويم يزدگردي را تعيين و اجرا نمود و بهمنظور برابري دقيقتر و درازمدت آغاز سال تقويمي با آغاز بهار نجومي، قاعده جديدي براي تعيين نخستين روز تقويم، موسوم به نوروز، در نتيجه براي تعيين سالهاي كبيسه وضع كرد. اين تقويم را «تقويمجلالي» ناميدند... نام ماههاي تقويم جلالي همان نام ماههاي تقويم يزدگردي است
روشن است كه همهي اختلافهايي كه در گاهشماري سدهي چهارم و پنجم ديده ميشود، ناديده گرفتن كبيسهها به وسيلهي فرمانروايان بود. چرا كه با ورود تازيان به ايران تقويم قمري، جايگزين تقويم خورشيدي شده بود. و اين تغيير در جاي كبيسهها در حدود سال 385 خورشيدي تصحيح شد و پنج روز پنجه را از پايان آبان ماه به پايان اسفندماه انتقال دادند
(موبد اردشير آذرگشسب-گاهنماي زرتشتي)
در سال ١٣٠٤ خورشيدي -هنگام تبديل گاهنماي هجري قمري به هجري خورشيدي در مجلس شوراي ملي وقت- پنج روز پنجه را به همراه يك روز اضافي، در شش ماه نخستين سال يعني از آغاز فروردين تا پايان شهريور پخش كردند و ماههاي بهار وتابستان هركدام سيويك روزه شدند و آن يك روز اضافي را هم از اسفندماه كم كردند هم اكنون اسفندماه 29 روز است
از اين رو تفاوتي جزيي در گاهنماي زرتشتي و گاهنماي رسمي كشور ديده ميشود. مانند: روز ٣١ فروردين هر سال، يكم ارديبهشت زرتشتي است و به همين روش ٣١ ارديبهشت، دوم خورداد زرتشتي خواهدبود و همينگونه تا پايان سال
و كساني خواسته يا ناخواسته شمارهي روز اين جشنها و ديگر آيينها را بر پايهي روزهاي ماه گاهنماي كنوني ورسمي كشور محاسبه ميكنند، كه نادرست است.از براي نمونه جشن تيرگان كه برابر شدن روز تير از ماه تير است، و سيزدهمين روز زرتشتي است (سيزدهمين روز زرتشتي، تيرايزد نام دارد) برابر ميشود با روز دهم تيرماه گاهنماي كنوني و رسمي كشور. و نيز جشن مهرگان (برابرشدن روز مهر از ماه مهر) با شانزدهمين روز ماه مهر زرتشتي، و دهمين روز ماه مهر گاهنماي رسمي كشور برابر ميشود. همچنين ديده شد كه برخي جشن اسفندگان را در روز پنجم اسفندماه گاهنماي رسمي كشور برگزار ميكنند، كه اين نادرست است. چراكه جشن اسفندگان (برابر شدن روز سپندارمزد از ماه اسفند)، در روز پنجم اسفندماه گاهنماي زرتشتي برابر با ٢٩ بهمن گاهنماي رسمي كشور ميباشد
آيينها و دانشهايي كه از نياكانمان به ما رسيده است، چيزهايي نيست كه در زمان كوتاهي به آن رسيدهباشند، بلكه دانش، تاريخ، تمدن و رنجي چندهزار ساله در پي آن ديده ميشود. و شايسته است كه ما نيز مانند نياكان خردمندمان، كه آنرا بيكم وكاست و به بهترين روي به ما رسانيدهاند، آن را به نسلهاي پسين خود بسپاريم تا آيندگان از ما به نيكي ياد كنند
پوشاك در ایران باستان» از مجموعه فرهنگ و تمدن دنیای كهن توسط هاجر ضیاء سیكارودی از زبان فرانسه به فارسی ترجمه و از سوی انتشارات امیركبیر منتشر شد
این كتاب را فریدون بهمنپور كه ساكن فرانسه است، به زبان فرانسه نوشته است
دكتر بهمنپور در مقدمه این كتاب آورده است: اسناد پیكرنگارانه و نوشته شده در مورد لباس باستانی ایران، دچار كمبودهای بسیاری است. البته باستانشناسان، تاریخنویسان و سایر محققان در اینباره تحقیق كردهاند، اما تا به امروز پوشاك ایران باستان به ندرت موضوع جداگانهای برای تحقیق بوده است
برای تحقیق دراین باره ابتدا باید حدود ایران مشخص شود تا بتوانیم با سهولت بیشتری سیر تكاملی آن را دنبال كنیم. برای همین تاریخ هر كدام از سلسلهها پیش از مطالعه لباسهای آن دوره در این كتاب آمده است. این موضوع همانند دیگر هنرهای ایرانی، اغلب نشانههایی از نفوذ خارجیها را داراست و روابط یونان و روم با ایران، اهمیت بسیاری در تحول پوشاك داشته است
به گفته بهمنپور، لباس كه خصوصیت اصلی زندگی روزمره است، ما را به طور صحیحتری با اوضاع اقتصادی و اجتماعی یك جامعه آشنا میكند، زیرا واقعیترین تصویر از آن محسوب میشود
این كتاب از هفت فصل تشكیل شده است كه شامل معرفی ایران، دوران ماقبل تاریخ، مادها، پارسها، سلوكیها، پارتها یا اشكانیان و امپراتوری ساسانی است و جامه دربار ساسانی از جمله اردشیر اول، بهرام دوم، نرسه، اردشیر دوم، بهرام گور و خسرو اول را به تصویر میكشد
موقعیت اقتصادی و جغرافیایی، عیلام، بابل، آشور، پوشاك ماقبل تاریخ، تأسیس پادشاهی ماد، تولد نخستین امپراتوری ایران، جامه پارتها، جامه شاهان و شاهزادگان، لباس زنان، جامه ساسانی، پارچهها، لباس جنگی، سلاحها، پوشش سر و آرایش موها، جامههای ساسانیان از نظر رنگآمیزی و پاپوشهای ساسانیان، از جمله بخشهای دیگر این كتاب محسوب میشود
«فرهنگ و تمدن دنیای كهن» مجموعهای است كه هدف آن، شناساندن دقیق، علمی و ساده جوانب گوناگون فرهنگی و مدنی تمدنهای كهن، باستانی و ادوار میانی به خوانندگان بهویژه نسل جوان ایران است
این كتاب حاصل مطالعات و پژوهشهای دكتر بهمنپور (یكی از مورخان در حوزه ایران باستان) است كه با نگاهی تحلیلی و نو به بررسی پوشاك ایرانیان در دورههای هخامنشی، اشكانی و ساسانی میپردازد
چاپ نخست كتاب «پوشاك در ایران باستان» در شمارگان 2000 نسخه و بهای 31000 ریال از سوی انتشارات امیركبیر منتشر شده است
كاسپين
در ارتباط با تغيير نام درياي خزر به نام کاسپين عرض شود که خزر ها قومي وحشي و متجاوز و خون ريز بوده اند.اقوام سرزمين هاي همسايه از هجوم پي در پي آنان که براي غارتگري انجام مي شد و با شقاوت و بي رحمي بسيار همراه بود پيوسته در وحشت مرگ بسر مي بردند
خوب است بدانيد که در جنگ هاي ايران و روم در عصر خسرو پرويز خزر ها از متحدان اصلي روميان در حمله به ايران بودند.آيا ننگ آور نيست که ما نام اين درياي زيبا را به جاي اينکه کاسپين(کاسپي ها يکي از قديميترين اقوام ايراني هستند که نام قزوين که عربي شده کاسپي است برگرفته از نام اين قوم ايراني است )بناميم از اصطلاح تهوع آور خزر استفاده مي کنيم.صد تاسف اينکه هموطنان آذري به دفاع از اين قوم مي کوشند در صورتي که آذري ها اقوام ايراني بوده با ترک ها هيچ سنخيتي نداشته تنها بر اساس گسترش لغات ترکي خود را در لباس ترک ها مي بينند
کاسپين، از نام قوم باستانی ساکن در حاشيه جنوبی اين دريا (درياچه) گرفته شده است که کاسپی ناميده میشدند. مردمانی شجاع و قوی هيکلی که دارای موهای روشن و چشمان آبی و سبز بودند. چنانکه هنوز هم در زبان گيلکی، به چشمانی اينچنين «کاس» يا «کاسِ چوم» گفته میشود. اين اقوام در محل فعلی سکونت گيلکها میزيستهاند
اما، نام «خزر»، از نام قومی ديگر گرفته شده که در حاشيه شمالی اين دريا میزيستهاند. اصطخری در مسالک و ممالک خود چنین آورده است
مردم خزر به ترکان نزدیک اند ، و اما به ترکان نمانند. و ایشان دو گروه اند: گروهی سیاه چرده باشند و سیاه موی – گویی از نژاد هندوان اند و گروهی سپیدروی باشند و با جمال – و از بت پرستان باشند،- ایشان فرزندان خود را بفروشند
در کهن ترین نقشه های جهان که موقعیت این پهنه در آنها آمده ، چون نقشه هکاتوس مربوط به 500 پ .م و نقشه معروف آراتوتس (200 پ . م) همه جا نام این دریا بر گرفته از نام (کاسپین) است ، نه نام دیگر. در نقشه اراتوستن که بوسیله دکتر عبدالکریم صبحی استاد دانشگاه قاهره در سال 1966 به چاپ رسیده ، نام دریای قزوین آورده شده که بر گرفته ازهمان نام کاسپین است
در متن های دانشنامه های روسها همه جا از این پهنه با نام (کاسپیس کویه موره) یاد شده است. جالب اینکه ترک زبانان جمهوری آذربایجان وقتی به ترکی نوشته اند از آن با نام (خزر دنیزی) یاد کرده اند و وقتی به روسی مطلبی نوشته اند به همان صورت (کاسپین کویه موره) از این دریا نام برده اند
وقتی تمام جهان، يکصدا نام درياچه مذکور را «کاسپين» میخواند که نام يکی از اقوام شمال ايران و در نتيجه کاملن ايرانی است، ما ايرانیها، در اقدامی عجيب، نام يک قوم وحشی غيرايرانی را بر درياچه کاسپين میگذاريم و حتا کار بدانجا میکشد که خيلیها با شنيدن نام «کاسپين» تصور میکنند که واژهای انگليسی میشنوند

